Make your own free website on Tripod.com

دين

 

الحاد در نزد ملتهاي اوليه

 

اگر دين را به معني پرستش نيروهاي برتر از طبيعت تعريف كنيم، از همان ابتداي بحث بايد اين نكته را در نظر بگيريم كه بعضي از ملتهاي اوليه، ظاهراً، هيچ‌گونه ديني نداشته‌اند. بعضي از كوتوله‌هاي افريقايي (پيگمه‌ها) هيچ نوع عبادت و شعاير ديني ندارند و، در نزد آنان اثري از توتم و بتها و خدايان ديده نمي‌شود، مردگان خود را بدون هيچ تشريفات به خاك مي‌سپارند و هرگز به فكر آن نمي‌افتند؛ اگر به گفته‌هاي سياحان گوش بدهيم كه البته خالي از مبالغه هم نيست اين طوايف، در ميان خود، حتي خرافاتي هم ندارد. كوتوله‌هاي كامرون فقط به خدايان شر عقيده دارند و هرگز در صدد آن نيستند كه با اجراي اعمالي اين خدايان را راضي نگاه دارند، چه به نظر آنان اين كارها در جلب رضايت خدايان هيچ تأثيري ندارد. قبيلة وداه، در جزيرة سيلان، به خدايان و جاوداني روح عقيده دارند، ولي براي اين خدايان نه عبادتي انجام مي‌دهند و نه قربانيي مي‌كنند؛ هنگامي كه از آنان دربارة خدا سؤال شود، با حيرتي، نظير آن كه به يك فيلسوف عصر جديد دست مي‌دهد، مي‌گويند: آيا بر تخته سنگي است، يا بر تپه‌اي از تپه‌هاي موريانه، يا روي درختي؟ من كه هرگز او را نديده‌ام! هنديشمردگان امريكاي شمالي تصور خدايي را دارند، ولي به پرستش او نمي‌پردازند و، همچون اپيكور، خدا را دورتر از آن مي‌دانند كه به كار انسان كاري داشته باشد. يك هنديشمرده از قبيلة آبيپون كلمه‌اي گفته كه ممكن است باعث شگفتي فيلسوفي شود؛ وي گفته است كه: پدران و نياكان ما، كه هميشه مي‌خواستند بدانند كه دشت و صحرا آب و علف كافي براي حيواناتشان دارد يا نه، عادت كرده‌اند كه، جز به سطح زمين، به جاي ديگر كاري نداشته باشند. آنان هرگز به اين انديشه نيفتاده‌اند كه در آسمانها چه مي‌گذرد و آفريننده و فرمانرواي ستارگان كيست. هر وقت از يك اسكيمو سؤال شده است كه زمين و آسمان را كه آفريده است، وي جواب داده كه: من در اين باب اطلاعي ندارم. كسي از يكي از افراد قبيلة زولو پرسيد كه: تو پيوسته مي‌بيني كه آفتاب طلوع و غروب مي‌كند و درخت مي‌رويد، آيا مي‌داني اين كارها را چه كسي انجام مي‌دهد؟ و او در جواب گفت كه: هرگز! ما اين چيزها را مي‌بينيم ولي نمي‌دانيم از كجا آمده است؛ به نظر مي‌رسد كه آنها از پيش خود درست شده باشد.

با وجود اين، مطالبي كه ذكر كرديم جزو حالات نادر است، و اين اعتقاد قديمي كه دين نمودي است كه عموم افراد بشر را شامل مي‌شود، با حقيقت توافق دارد. اين قضيه، در نظر شخص فيلسوف، يكي از قضاياي اساسي تاريخ و روانشناسي به شمار مي‌رود؛ او به دانستن اين نكته قانع نمي‌شود كه همة اديان از مطالب لغو و باطل آكنده است، بلكه به اين مسئله توجه دارد كه دين از قديم‌الايام با تاريخ همراه بوده است. آيا منبع اين تقوايي كه به هيچ‌وجه از دل انسان زدوده نمي‌شود در كجا قرار دارد؟

 

1.سرچشمه‌هاي دين

ترس شگفتي خوابها روح جانگرايي

همان‌گونه كه لوكرتيوس، حكيم رومي، گفته، ترس نخستين مادر خدايان است؛ و از ميان اقسام ترس، خوف از مرگ مقام مهمتري دارد. حيات انسان اوليه در ميان هزاران مخاطره قرار داشته و خيلي كم اتفاق مي‌افتاده است كه كسي با مرگ طبيعي بميرد؛ پيش از آنكه پيري برسد، بيشتر مردم، در نتيجة حمله‌هاي متجاوزانة ديگران يا بيماريهاي مهلك از دنيا مي‌رفته‌اند. به همين جهت بود كه انسان اوليه نمي‌توانست باور كند كه مرگ يك حادثه و نمود طبيعي است، و به همين دليل، هميشه براي آن علتي فوق طبيعي تصور مي‌كرد. در اساطير ساكنان جزيرة بريتانياي جديد، چنين است كه مرگ نتيجة اشتباهي از خدايان است. كامبينانا، خداي خير، به برادر احمق خود كوروووا گفت: به زمين فرود آي و به مردم بگوي تا از پوست خود درآيند و از مرگ رهايي يابند، پس از آن به ماران بگوي كه از امروز مرگ آنها حتمي است؛ ولي كوروووا اشتباه كرد و سر جاوداني را به ماران گفت و خبر مرگ را به انسان رسانيد. بسياري از قبايل چنين مي‌پندارند كه مرگ نتيجة جمع شدن و كوچك شدن پوست است، و اگرانسان مي‌توانست پوست خود را عوض كند جاودانه زنده مي‌ماند.

ترس از مرگ، و احساس شگفتي از حوادثي كه بر حسب تصادف ايجاد مي‌شود، يا انسان نمي‌تواند علت آنها را درك كند، و اميدواري به كمك خدايان و شكرگزاري در مقابل خوشبختي‌هايي كه براي انسان حاصل مي‌شده، همه، عواملي بوده است كه اعتقادات ديني را سبب شده است. آنچه بيشتر ماية تعجب انسان مي‌شد و در نظر وي اسرارآميز جلوه مي‌كرد، مسائل مربوط به جنس و خواب ديدن و تأثير موجودات سماوي بر روي زمين و انسان بوده است؛ انسان اوليه از اينكه، در خواب، اشباحي به نظرش مي‌رسيد، مخصوصاً وقتي اشباح كساني كه به يقين مي‌دانسته مرده و از دنيا رفته‌اند در خواب بر او تجلي مي‌كردند، سخت در انديشه و شگفتي فرو مي‌رفت و دچار ترس و وحشت مي‌شد. او مردگان خود را با دست خود در خاك مي‌گذاشت تا از بازگشت آنان در امان بماند، و مخصوصاً همراه مرده غذا و احتياجات ديگر وي را داخل گور مي‌كرد كه نيازي به بازگشت نداشته باشد و زندگان از شر او در امان بمانند؛ گاهي وارث مرده خانه‌اي را كه مرگ در آن رو كرده بود براي مرده مي‌گذاشت و از آنجا نقل مكان مي‌كرد؛ در بعضي از جاها، انسان اوليه در ديوار خانه سوراخي مي‌كرد و مرده را از آنجا بيرون مي‌برد و سه دور با سرعت دور خانه مي‌گرداند و از آنجا دور مي‌كرد و به خاك مي‌سپرد، به اين اميد كه روح راه بازگشت به خانه را گم كند و ديگر هرگز نتواند به آنجا سر بزند.

نظاير چنين حوادثي، كه انسان اوليه با آنها برمي‌خورد، او را به اين فكر مي‌انداخت كه هر موجود زنده بايد روح يا نيروي اسرارآميز ديگري داشته باشد كه مي‌تواند در هنگام بيماري يا خواب با مرگ از بدن خارج شود. در كتاب اوپانيشادها، از كتابهاي هندي قديم، چنين آمده است كه: هرگز شخص خوابيده را بسختي از خواب بيدار نكنيد، چه ممكن است روح راه بازگشت به بدن را گم كند، كه چارة آن بسيار دشوار است. نه تنها انسان داراي روح است، بلكه هر چيز براي خود روحي خاص دارد؛ جهان خارجي مرده و بي‌احساس نيست، بلكه موجودي است كه كاملاً نشاط زندگي در آن جريان دارد؛ فلاسفة قديم مي‌گفتند كه اگر چنين نباشد، بسياري از نمودهاي طبيعت، از قبيل حركت خورشيد، صاعقه‌هاي مرگبار، و زمزمة درختان غيرقابل تعبير مي‌ماند. به اين ترتيب، انسان، پيش از آنكه اشيا را بدون شخصيت و مجرد در نظر بگيرد، براي آنها شخصيتي قايل بود؛ به عبارت ديگر، دين پيش از فلسفه بر روي زمين طلوع كرده است. جانگرايي براي اشيا جنبة شاعرانة دين و جنبة ديني شعر را تشكيل مي‌دهد. ساده‌ترين شكل اين تصور در سگي قابل مشاهده است كه چون برگي با حركت خفيف باد در مقابل او روي زمين پيش مي‌رود با دهشت به آن مي‌نگرد، گويي چنان مي‌پندارد كه روحي آن را به جنبش درآورده است؛ و عاليترين درجة اين تصور، همان است كه شاعري هنگام سرودن قصيده‌اي آشكار مي‌سازد. به نظر انسان اوليه و در نظر شاعران سراسر روزگار كوهها، رودخانه‌ها، سنگها، درختان، ستارگان، خورشيد، ماه و آسمان، همه، چيزهاي مقدسي هستند و

مظهر خارجي نفوس باطني و غيرمرئي مي‌باشند. در نزد يونانيان قديم، آسمان خدايي به نام اورانوس بوده است، ماه خدايي ديگر به نام سلنه، زمين خدايي ديگر به نام گئا، دريا خدايي ديگر به نام پوسيدون، و پان خداي همة جنگلها. در نظر طوايف ژرمن قديم، جنگلها پر بوده است از جنيان و پريان و غولان و شياطين و جادوان؛ اثر اين موجودات خيالي را در موسيقي واگنر و نمايشنامه‌هاي ايبسن مي‌توان بخوبي مشاهده كرد. كشاورزان ساده‌دل ايرلندي هنوز به جن و پري عقيده دارند، و شاعران و نويسندگان ايرلندي اين مراتب را در آثار خود رعايت مي‌كنند. در اين طرز تصور روحاني، نسبت به اشياء، زيبايي و حكمت خاصي وجود دارد؛ مثل اين است كه انسان چنين ميل دارد، و از آن شاد مي‌شود، كه با اشيا نيز مانند موجودات جاندار معامله كند. يكي از نويسندگان بسيار حساس معاصر طبيعت را براي روح حساس چنين تعريف مي‌كند:

طبيعت، در صورت كلي خود، به شكل مجموعة بزرگي از موجودات زندة مشخص از يكديگر جلوه‌گر مي‌شود كه حيات در بعضي از آنها آشكار است و در برخي ديگر پنهان؛ در همة آنها عنصر روحاني و عنصر مادي، هر دو، موجود است، و همين آميزش روح و ماده است كه سر عميق وجود را تشكيل مي‌دهد. عالم پر از خداست! از هر ستاره و از هر تخته سنگ وجودي تجلي مي‌كند و ما را به دريافت نيروهاي فراواني كه با نيروهاي خدايي شباهت دارد موفق مي‌سازد؛ بعضي از اينها نيرومند است و بعضي ديگر ناتوان؛ پاره‌اي باشكوه است و پاره‌اي ناچيز؛ ولي همه چيز در ميان آسمان و زمين به طرف يك مقصد اسرارآميز حركت مي‌كند.

1. - معبودهاي مختلف ديني

خورشيد ستارگان زمين جنس جانوران توتمپرستي انتقال به خدايان بشري روحپرستي نياپرستي

چون براي هر چيز روحي تصوير شود، به عبارت ديگر خدايي در آن نهفته باشد، عدد اشياي پرستيدني نامعدود مي‌شود. اين خدايان بيشمار را مي‌توان در شش دسته قرار داد: آسماني، زميني، جنسي، حيواني، انساني، و الاهي. طبيعي است كه نمي‌توان گفت نخستين موجودي كه مورد پرستش قرار گرفته چه بوده، و شايد ماه در زمرة آنهايي باشد كه مقام اولويت را داشته‌اند؛ همان‌گونه كه ما اكنون در افسانه‌هاي خود از مردي كه در ماه به سر مي‌برد ياد مي‌كنيم، اساطير قديم نيز ماه را همچون مردي تصور مي‌كرده است كه زن را از راه به در مي‌كرده و، هر ماه يك بار، او را به حالت حيض مي‌انداخته است. ماه خداي محبوب زنان به شمار مي‌رفته و آن را به عنوان خداي حامي خود مي‌پرستيده‌اند؛ قرص رنگپريدة آن مقياس اندازه‌گيري زمان بوده و چنين تصور مي‌كرده‌اند كه ماه بر اوضاع جوي حكومت دارد و باران و برف را همين قرص از آسمان فرو مي‌فرستد؛

درست نمي‌دانيم چه زماني خورشيد، براي حكومت آسمان، جانشين ماه شده است؛ شايد آن هنگام كه كشاورزي جانشين شكارورزي گرديد و مردم دريافتند كه حرارت خورشيد سبب حاصلخيزي زمين مي‌شود و دورة گردش آن وسيلة تنظيم موسم كاشت و برداشت است اين حادثه اتفاق افتاده باشد. در اين هنگام، زمين به عنوان الاهه‌اي مورد توجه قرار گرفت كه اشعة سوزان خورشيد آن را آبستن مي‌كند، و از همين وقت مردم خورشيد را، چون پدر هرچه زنده است، مورد پرستش قرار دادند؛ از همين مقدمة بسيار ساده، آفتابپرستي در ديانتهاي بت‌پرستانة قديم وارد گرديد، و بيشتر خداياني كه از آن پس روي كار مي‌آمدند حالت تجسم و تشخصي از خورشيد به شمار مي‌رفتند. آناكساگوراس، حكيم يوناني، را مردم فهميدة يونان از آن جهت تبعيد كردند كه عقيده داشت خورشيد خدا نيست، بلكه قرص آتشيني است به بزرگي جزيرة پلوپونز؛ هاله‌هايي كه نقاشان قرون وسطي بر گرد سر و صورت قديسان رسم مي‌كردند اثري از همين خورشيدپرستي قديمي بوده است؛ امپراطور ژاپن هم، اكنون در نظر ملت خود، خورشيد مجسم‌شدة بر روي زمين به شمار مي‌رود. هيچ خرافه‌اي از خرافات عصر قديم نيست كه رنگي از آن در زندگي امروز كرة زمين وجود نداشته باشد. تمدن ساختة سست بنياد اقليتي است كه بنيان آن را بر روي تجمل بنا كرده‌اند، در صورتي كه توده‌ها، هزار سال هم، زندگيشان بر يك نهج جريان پيدا مي‌كند.

همة ستارگان، مانند خورشيد و ماه، يا محتواي خدا، يا خود خدايي بوده و به امر يك روح دروني به گردش خود ادامه مي‌داده‌اند. با ظهور مسيحيت اين ارواح عنوان فرشتگاني را پيدا كردند كه راه راست را به مردم نشان مي‌دهند؛ كپلر، با آن همه فرزانگي، هرگز منكر آنها نشد. خود آسمان خداي بزرگي بود كه با كمال تضرع به عبادت آن مي‌پرداختند، زيرا آن را سبب نزول باران يا بند آمدن آن مي‌دانستند. در نزد بسياري از قبايل اوليه، براي ناميدن آسمان و الوهيت كلمة واحدي به كار مي‌رفته است؛ لفظ خدا، در نزد طوايف لوباري و دينكا، معني باران نيز مي‌دهد؛ مغولان خداي بزرگ را تنگري مي‌ناميدند، كه به معني آسمان هم بود؛ در چين نيز كلمة تي همين حال را داشته است؛ در هندوستان ودايي خدا را به نام ديئوس پيتار مي‌ناميدند، كه معني بابا آسمان مي‌دهد؛ نزد يونانيان، نام خدا زئوس به معني آسمان و گردآورندة ابرها، بوده است؛ در ميان ايرانيان، كلمة اهورا معني آسمان آبي داشته است؛ هم‌اكنون چه فراوانند كساني كه از آسمان درخواست حمايت مي‌كنند! هستة مركزي علم اساطير نيز اتحاد و ازدواج بارور زمين و آسمان بوده است.

زمين، خود، نيز يكي از خدايان بوده و بر هر يك از اوضاع اساسي آن خدايي حكومت مي‌كرده است؛ براي درختان هم، درست مانند انسان، روحي قايل بوده و انداختن آن را با كشتن يكي مي‌دانسته‌اند؛ هنديشمردگان امريكا غالباً شكست و انحطاط خود را نتيجة آن مي‌دانسته كه سفيدپوستان درختان را بريده و از اين راه ارواح محافظ آنان را از بين برده‌اند. در مولوك به درختان شكوفه‌دار همان‌گونه نظر مي‌كردند كه به زنان آبستن؛ و براي اينكه آزاري به آنها نرسد در مجاورت آنها بانگ بلند نمي‌كرده و آتش نمي‌افروخته‌اند، تا مبادا سقط جنين كنند و ميوه‌هاي نارسيده بريزد؛ در جزيرة آمبون كسي حق ندارد نزديك مزرعة برنجي كه در حال گل است سر و صدا كند؛ به اين خيال كه، اگر چنين شود، از محصول، چيزي جز كاه به دست نخواهد آمد. مردم گل قديم درختان بعضي از جنگلهاي مقدس را مي‌پرستيدند، و دروئيدها براي گياه انگلي خاصي كه به درخت بلوط مي‌پيچد احترام خاصي مي‌گذاشتند؛ هنوز هم، در انگلستان، براي چيدن اين گياه، تشريفات و شعاير خاصي به كار مي‌رود. قديميترين عقيدة ديني در قارة آسيا، تا آن اندازه كه مي‌توان به آن اطلاع حاصل كرد، عبارت بوده است از پرستش درخت و رودخانه و كوه. بسياري از كوهها مقدس بوده و جايگاه خداياني به شمار مي‌رفته است كه صاعقه‌ها را ايجاد مي‌كرده‌اند؛ زمين لرزه وقتي حاصل مي‌شده كه خدايي، خسته يا خشمناك، شانة خود را بالا مي‌انداخته است؛ مردم فيجي زلزله را نتيجة آن مي‌دانند كه خداي زمين، در خواب، از اين پهلو به آن پهلو مي‌شود؛ مردم ساموآ، هنگامي كه زمين تكان مي‌خورد، آن را گاز مي‌گيرند و به خدايي به نام مافوئي متوسل مي‌شوند كه آرام بگيرد و زمين را خرد و متلاشي نسازد. تقريباً همه‌جا، زمين را مادربزرگ مي‌نامند؛ در لغت انگليسي، كه عقايد ابتدايي لاعن شعوري در آن تجمع يافته است، شباهت ميان كلمة ماده (materia) و مادر (mater) قابل توجه است. عشتر و كوبله، دمتر و كوس، آفروديته و ونوس و فريبا مجسم شده‌هاي نسبتاً جديد الاهة قديمي زمين به شمار مي‌روند، كه همة باروري خود را به زمين داده‌اند و سبب بيرون آمدن خير و بركت از آن شده‌اند؛ آنچه دربارة زادن و شو كردن و مرگ و بازگشت پيروزمندانة اين الاهگان در اساطير گفته مي‌شود، همه، رمزها و تعليلهايي است براي پيدايش گياه و خشك شدن آن، و اينكه پس از مدتي دوباره سبز مي‌شود و تجديد حيات مي‌كند. ماده بودن اين خدايان نشانة رابطة قديميي است كه ميان كشاورزي و زن، در روزگاران دور، وجود داشته است؛ هنگامي كه كشاورزي شكل اساسي و فرمانرواي زندگي بوده، الاهة نمو نبات بر همة خدايان ديگر پيشي داشته است. غالب خدايان ابتدايي از جنس لطيف بودند، و هنگامي كه خانوادة پدرشاهي بر سر كار آمد خدايان نر جانشين آنها شدند.

همان‌گونه كه روح عميق شاعرانة انسان اوليه سري الاهي در نمو گياه مي‌ديد، باردار شدن جنين زن و ولادت را نيز از تأثير موجودي برتر از طبيعت مي‌شناخت. انسان وحشي از موجود ذره‌بيني نطفة مرد و تخمك زن آگاهي ندارد و تنها چيزي كه مي‌بيند همان آلات تناسل مرد و زن است، كه مشتركاً در عمل توليد مثل دخالت دارند؛ به همين جهت به آنها نيز رنگ خدايي مي‌دهد. چون همان‌گونه كه عمل باروري تخم گياه در زمين صورت مي‌بندد، عمل توليد مثل انسان نيز در اين آلات اتفاق مي‌افتد، ناچار به تصور او، در جوف آنها ارواحي وجود دارد كه اين نيروي خلاقي را كه در جوف آنها نهفته و از شگفت‌انگيزترين عجايب به شمارمي‌رود هدايت مي‌كند، و قطعاً قدرت الاهي است كه به اين صورت مجسم درآمده و بايد مورد پرستش قرار گيرد. تقريباً تمام ملتهاي قديمي، هر يك به شكلي، آلات تناسلي را مي‌پرستيده‌اند؛ آنها كه بيشتر در اين عمل آداب و شعايري داشته‌اند، برخلاف آنچه در بدو امر به نظر مي‌رسد، و ملتهاي عاليتر و پيشرفته‌تر، همچون مردم مصر، هند، بابل، آشور، يونان، و روم، بوده‌اند. در آن زمانها، نقش جنسي خدايان بسيار مورد توجه بوده است؛ نه از آن جهت كه به جنبة قبيح آن نظر داشته‌اند، بلكه بدان سبب كه، از اين راه، عنايت خود را به حاصلخيزي زمين و زن آشكار مي‌ساخته‌اند. بعضي از جانوران، همچون گاو نر و مار، از آن جهت مورد پرستش بوده‌اند كه ظاهراً در توليد مثل نيروي الاهي داشته يا لااقل مظهري از اين قوه به شمار مي‌رفته‌اند. در داستان بهشت و آدم و حوا، مار علاقة جنسي را به عنوان اصل تمام بديها نمايش مي‌دهد و آشكار مي‌سازد كه بيداري حس جنسي آغاز معرفت نيك و بد است و شايد رمزي باشد براي نشان دادن رابطه‌اي كه ميان سادگي عقل و سعادت و نعيم فردوس موجود است و ضرب‌المثل شده است.

تقريباً مي‌توان گفت كه هر حيواني، از سوسك مصري گرفته تا فيل هندي، در يك گوشة زمين، روزي به عنوان خدا مورد پرستش بوده است. هنديان اوجيبوا حيوان خاص مورد پرستش خود را توتم مي‌ناميده و قبيلة خود و هر يك از افراد آن را نيز چنين نام مي‌داده‌اند؛ علماي مردمشناسي اين اسم را مأخذ قرار داده، پرستش اشيا را، به طور كلي، توتمپرستي ناميده‌اند؛ اين توتمها، معمولا، حيوان و، احياناً، به صورت گياه مي‌باشند. در ميان قبايل مختلف هنديشمردگان امريكاي شمالي و افريقا و قبيلة دراويدي هندوستان و قبايل استراليا، انواع مختلف توتم يافت مي‌شود كه ظاهراً با يكديگر هيچ‌گونه رابطه‌اي ندارند. توتم، كه رنگ ديني داشته، براي متحد ساختن افراد قبيله با يكديگر عامل مؤثري بوده است؛ همه چنين مي‌پنداشتند كه به وسيلة توتم با يكديگر ارتباط دارند يا همه از آن به وجود آمده‌اند. افراد قبايل ايركوئوي، كه در واقع بدون آنكه خود بدانند معتقد به عقايد داروين هستند، چنين تصور مي‌كنند كه از زناشويي زنان با خرس، گرگ و آهو به وجود آمده‌اند. توتم، كه عنوان شعار و رمزي داشته، علامت مفيدي براي خويشاوندي ملتهاي اوليه بوده، و پس از آن، رفته رفته، از جنبة ديني خود خارج شده، عنوان علامت خوشبختي يا نظر قرباني پيدا كرده؛ يا، همچون شير و عقاب، وارد علامت پرچمهاي پاره‌اي از دول گشته؛ يا مانند گوزن علامت جمعيتهاي برادري شده؛ و يا به صورت حيواناتي بي‌زيان نمايندة استواري فيل‌مآبانه يا جنبش لجوجانة بعضي از احزاب سياسي شده است. اينكه، در ابتداي ظهور دين مسيح، كبوتر، ماهي و بره حالت رمزي براي اين دين داشته، خود، آثاري از توتمپرستي قديمي بوده است، حتي حيوان بيقدر و منزلتي چون خوك زماني توتم يهوديان به شمار مي‌رفته است. غالب اوقات، توتم از محرمات محسوب مي‌شد و كسي حق دست زدن و خوردن آن را نداشت، مگر اينكه خود خوردن آن نوعي از مناسك ديني باشد؛ اين چنان بود كه انسان، در مواردي، خداي خود را به عنوان عبادت مي خورد. (فرويد، كه وسعت تخيل فراوان دارد، توتم را رمز تصور انسان نسبت به پدر مي‌داند، كه پسران از او مي‌ترسند و به واسطة نيرومندي و تسلطي كه دارد، دشمن اويند و از او تنفر دارند و بر او مي‌شورند و او را مي‌كشند و مي‌خورند. دوركم توتم را رمز عشيره مي‌داند، كه فرد از آن مي‌ترسد و نسبت به آن كينه مي‌ورزد (و به همين جهت است كه در آن واحد، هم مقدس است و هم نجس)، زيرا نسبت به فرد تسلط تام دارد و با وي به كمال استبداد رفتار مي‌كند؛ وي معتقد است كه احساس ديني اساساً حالتي است كه فرد در مقابل كساني كه در جمعيت صاحب سلطه هستند و امر و نهي مي‌كنند پيدا مي‌كند) مردم قبيلة گالا، در حبشه، در ضمن تشريفات ديني خاص، ماهي مخصوصي را كه مي‌پرستند مي‌خورند و مي‌گويند: هنگامي كه آن را مي‌خوريم، احساس مي‌كنيم كه روح در ما وارد مي‌شود و نفوذ مي‌كند. مبلغان مسيحي، كه اولين مرتبه براي تبليغ در نزد اين قبايل مي‌رفتند، متعجب شدند كه چگونه در ميان اين مردم آدابي شبيه به قداس مسيحيان وجود دارد.

احتمالا بنيان توتمپرستي، مانند بسياري ديگر از عبادات، بر روي ترس نهاده است؛ انسان به واسطة نيرومندي جانوران، آنها را مي‌پرستيده و به خيال خود، به اين ترتيب، وسايل خوشنودي آنها را فراهم مي‌ساخته است. هنگامي كه شكار جنگلها را از حيوانات وحشي پاك كرد و اطمينان خاطر نسبي، مخصوص زندگاني كشاورزي، فراهم گرديد، رفته رفته حيوانپرستي كمتر شد؛ شايد خدايان انساني اوليه، كه جانشين خدايان حيواني شده‌اند، همان صفات درندگي حيواني را داشته‌اند؛ انتقال خدايي از عالم حيوان به عالم انسان، در داستانهاي تحول خدايان، بخوبي واضح است، و كساني چون اوويد و نظاير او اين داستانها را به همة زبانها سروده، و گفته‌اند كه خدايان حيواني به صورت انسان مبدل شده‌اند و بالعكس؛ صفت حيواني خدايان هرگز آنها را ترك نگفته و، مانند بوي اصطبلي كه چون كاخ روستايي بر آن بنا شود باز همراه آن است، هرگز از ميان نرفته است. حتي در آثار هومر، كه بسيار پيشرفته و مترقي است، يكي از خدايان، به نام گلائوپوكيس آتنه چشم جغد دارد، و خداي ديگر، هره‌بوپيس، چشم گاو. خدايان مصري و بابلي، كه صورت انسان و تنة حيوان دارند، همين مرحلة انتقال از عالم حيواني به عالم انساني را نشان مي‌دهند و اين حقيقت را آشكار مي‌سازند كه بسياري از خدايان انساني روزي به صورت جانوران بوده‌اند.

با وجود اين، بسياري از خدايان انساني ظاهراً مردگاني بوده‌اند كه در نتيجة نيروي تخيل زندگان، پس از مرگ، حالت پهلواني پيدا كرده‌اند. خود ظاهر شدن مردگان در خواب كافي بوده است كه سبب تقديس و پرستيده شدن آنها بشود؛ زيرا عبادت، اگر بچة ترس نباشد، لااقل، همزاد و برادر آن هست. مرداني كه در زمان حيات خود نيرومند بوده‌اند و ترسشان در دل

ديگران جاي مي‌گرفته است، پس از مرگ، مورد پرستش واقع مي‌شدند؛ در بسياري از زبانهاي اوليه، كلمه‌اي كه به معني خداست، در واقع، مرد مرده معني مي‌دهد؛ هم امروز، كلمة انگليسي (spirit) و كلمة آلماني (geist)، در آن واحد، هم به معني روح هستند و هم به معني شبح. يونانيان قديم، همان‌گونه كه مسيحيان به قديسين خود تبرك مي‌جويند، به مردگان خود تبرك مي‌جستند. اعتقاد به حيات ديگري براي مردگان، كه البته علت پيدايش آن همان خواب بوده است، به اندازه‌اي شديد بوده كه غالباً براي مردگان، به معني حقيقي كلمه، پيغام مي‌فرستاده‌اند: چون رئيس قبيله مي‌خواست به يكي از اموات پيغامي بفرستد، آن پيغام را بر غلامي مي‌خواند و بلافاصله سرغلام را مي‌بريد، و اگر تصادفاً قسمتي از آن فراموش شده بود، اين قسمت را به غلام ديگر مي‌گفت و او را به اولي ملحق مي‌كرد؛ به اين ترتيب، بر نامة اول خود حاشيه‌اي مي‌نوشت.

روحپرستي بتدريج پيش رفت تا صورت نياپرستي را به خود گرفت؛ همة مردم از مردگان مي‌ترسيدند و مي‌كوشيدند وسايل خشنودي آنان را فراهم آورند، تا مبادا زندگان را مورد لعنت خود قرار داده و زندگي را برايشان تلخ سازند. اين نوع نياپرستي چنان درست شده بود كه، از يك سو، باعث تحكيم مقامات اجتماعي مي‌گرديد و، از طرف ديگر، روح محافظت بر جريانات و نظامات قديمي را زنده نگاه مي‌داشت؛ به همين ترتيب، در سرتاسر جهان انتشار يافت و، در مصر و يونان و روم، به اوج خود رسيد و هنوز با كمال قوت در چين و ژاپن برقرار است. به علاوه بسياري از ملل هستند كه جز نياكان خود چيزي را نمي‌پرستند و هيچ خدايي را نمي شناسد.

با وجود اينكه نسلهاي آينده به اين نوع توجه به اسلاف روي خوشي نشان نمي‌دهند، اين نوع ديانت، براي محكم ساختن روابط خانواده، اثر فراواني داشته و، در بسياري از اجتماعات اوليه، همچون چهارچوبه‌اي بوده كه افراد را در درون خود نگاه مي‌داشته است؛ همان‌گونه كه اجبار، رفته رفته، سبب ايجاد تمايل ارادي مي‌شود، ترس نيز، بتدريج، تغيير شكل يافته، به صورت محبت درآمده است؛ پرستشي كه مردم نسبت به اسلاف خود مي‌كردند، و از ترس آغاز شده بود، بعدها جاي خود را به حس احترام و تقديس مردگان داد. و، در آخر كار، به صورت ورع و تقواي ديني درآمد. همة خدايان را رسم چنين است كه از صورت غولان آغاز مي‌كنند و در پايان به شكل پدري مهربان در مي‌آيند؛ و چنين است كه، با مرور زمان و پيدايش اطمينان و امنيت و وجدان اخلاقي، از توحش اولية خدايان كاسته مي‌شود و خرده خرده به صورت كمال مطلوبهايي درمي‌آيند. همين كه خدايان بسيار دير به حالت مهرباني و شفقت رسيده‌اند دليل بر آن است كه مدنيت با كمال كندي پيش مي‌رود.

توجه به خدايي بشري آخرين مرحلة يك تطور و تكامل طولاني به شمار مي‌رود، و پس از آنكه انسان از مراحل مختلف روحپرستي گذشت، اين مرحله كم‌كم آشكار شد. ظاهراً چنين به نظر مي‌رسد كه بشر، پس از پرستش نيروهاي مبهم و اسرارآميز، متوجه قواي آسماني و نباتي و جنسي گرديده، و بعد از آن نوبة حيوانات، و در آخر كار زمان نياپرستي رسيده است. به عقيدة ما، مفهوم خدا به عنوان پدر نيز از پرستش آبا و اجداد سرچشمه گرفته و مفهوم اولية آن چنين بوده است كه انسانها، به معني زيستشناسي كلمه، از خدايان متولد شده‌اند و تنها روحشان مخلوق خدايان نبوده است؛ به همين جهت، در علم الاهي زمانهاي قديم، حد فاصل مشخصي، از لحاظ ماهيت، ميان انسانها و خدايان ديده نمي‌شود؛ مثلا يونانيان قديم نياكان خود را خدا، و خدايان را نياكان خود تصور مي‌كردند. مرحلة ديگري كه بعد از اين پيش آمده آن بوده است كه،‌از ميان مخلوط بيشمار نياكان، مردان و زنان مشخصي را، كه امتيازات خاص داشته‌اند، انتخاب و جنبة خدايي آن را بيشتر تقويت كرده‌اند؛ به همين جهت است كه بسياري از پادشاهان، حتي پيش از مرگ خود، به درجة خدايي رسيده‌اند. هنگامي كه به اين مرحله از تكامل مي‌رسيم، مدنيت وارد دورة تاريخي خود شده است.

3- آداب ديني

سحر و جادو آداب مربوط به كشاورزي جشنهاي آزادي جنسي داستان زنده شدن خدا پس از مرگ سحر و خرافات سحر و علم كاهنان

هنگامي كه انسان اوليه عالمي از ارواح براي خود ساخت، بدون آنكه ماهيت واقعي و تمايلات آنها را بداند، در صدد برآمد كه خشنودي آنها را جلب كند و از آنها در امور خود استمداد جويد؛ به اين ترتيب است كه بر جانگرايي براي اشيا، كه ريشة ديانت اوليه است، عامل ديگر سحر و جادو افزوده شده است، و اين سحر به منزلة روح شعاير ديني به شمار مي‌رود. مردم پولينزي چنين مي‌پندارند كه در جهان اقيانوسي پر از نيروي سحرآميز وجود دارد به اسم مانا؛ و جادوگر كسي است كه بر اين اقيانوس دست دارد و از آن در حل مشكلات برخوردار مي‌شود. روشهايي كه در ابتدا براي جلب كمك ارواح و، پس از آن، خدايان به كار مي‌رفته روش تقليدي بوده است؛ به اين معني كه هر كاري را كه انسان مي‌خواسته خدايان انجام دهند، نظير آن را مي‌كرده و ظاهراً مي‌خواسته است خدايان را به تقليد از خود وادار سازد؛ مثلا، اگر مي‌خواستند باران ببارد، جادوگر آب بر زمين مي‌پاشيد، و براي آنكه بهتر تقليد شده باشد آب را از روي درختي به زمين مي‌ريخت؛ از قبيلة كافرها چنين حكايت مي‌كنند

خشكسالي آن قبيله را تهديد كرد، مردم آن از كشيش مبلغي خواستند تا چتر خود را باز كند و بر سر بگيرد و به كشتزار رود؛ در سوماترا زن نازا مجسمة طفلي درست مي‌كند و در بغل مي‌گيرد، به اين اميد كه هرچه زودتر جنيني در شكم او ظاهر شود. در مجمع‌الجزاير بابار، در مالزي، زني كه آرزوي مادر شدن دارد عروسكي با پارچة قرمز درست مي‌كند و پستان به دهان او مي‌گذارد و اذكار سحري خاصي را، در ضمن، مي‌خواند؛ پس از آن، كساني را نزد مردم دهكده مي‌فرستد تا همه‌جا اين خبر را منتشر كنند كه وي باردار شده است و دوستان وي براي تبريك نزديك او بيايند؛ و حقاً بايد گفت كه تنها واقعيت لجوج است كه مي‌تواند درخواست معصومانة اين زن بيچاره را رد كند. در قبيلة داياك، در بورنئو، هنگامي كه جادوگر مي‌خواهد درد زادن را بر مادري آسان سازد، خود وي، در مقابل آن زن حركات وضع حمل را انجام مي‌دهد، ‌به اين خيال كه با نيروي سحر خود او را وادار به تقليد سازد و بچه به دنيا گام نهد؛ گاهي شخص ساحر سنگي به شكم خود مي‌بندد و، در ضمن كار خود، آن را به جاي طفل پايين مي‌اندازد، تا جنين هم دريابد و پايين آيد. در قرون وسطي، براي جادو كردن شخصي، صورت مومي او را مي‌ساختند و در آن سوزن فرو مي‌كردند؛ هنديشمردگان پرو عروسكي را به عنوان مجسمة شخص مورد نفرت مي‌سازند و آن را مي‌سوزانند و به اين كار خود نام سوزاندن روح مي‌دهند. تودة مردم عصر حاضر نيز، در خرافه‌پرستي خود، دست كمي از اين مردم اوليه ندارند.

روش تلقين از راه سرمشق دادن، مخصوصاً در مورد حاصلخيز كردن زمين، زياد به كار مي‌رفته است. دانشمندان زولو چون مردي در جواني مي‌مرد، آلات تناسلي او را مي‌بريدند و، آن را پس از بريان و خشك كردن، مي‌كوبيدند و به شكل گرد درآورده، بر روي مزارع مي‌پاشيدند. در نزد بعضي از ملتها رسم چنان است كه از ميان خود، براي فصل بهار، شاه و ملكه‌اي انتخاب مي‌كنند و آن دو را در يك مجلس علني به يكديگر تزويج مي‌كنند،‌ به اين اميد كه مزارع عبرت گيرند و شكوفه كنند و بارور شوند؛ حتي در بعضي نواحي، عروس و داماد را وادار مي‌كنند كه عمل زناشويي را آشكارا در مقابل همگان انجام دهند، تا طبيعت هيچ بهانه‌اي نداشته باشد و منظوري را كه از آن دارند بخوبي فهم كند. در جاوه، كشاورزان مخصوصاً در مزارع برنج با زنان خود همخوابگي مي‌كنند تا محصول فراوان به دست آورند. اين همه براي آن بوده است كه آن مردم ساده از تأثير مادة نيتروژن در حاصلخيزي زمين هيچ‌گونه اطلاعي نداشتند و بدون آن كه بدانند گياهان هم نر و ماده‌اي دارند، باروري زمين را به بارور شدن زنان تشبيه مي‌كردند؛ اينكه در زبان انگليسي لغت واحدي براي دو قسم ميوة انساني و گياهي موجود است، خود، نمايندة روح شاعرانة نخستين نياكان ما به شمار مي‌رود.

غالباً در هنگام بذرافشاني، جشنهاي خاصي گرفته مي‌شد، و زن و مرد، بدون مراعات هيچ قاعده‌اي، با آنكه، به اين ترتيب، يادي از گذشتة خود مي‌كردند و هنگامي را به خاطر مي‌آوردند كه همه از آزادي روابط جنسي برخوردار بودند؛ ديگر اينكه فرصتي به دست مي‌آوردند تا زنهايي را كه شوهرانشان عقيم بودند باردار كنند؛ سوم آنكه در ابتداي بهار به زمين بفهمانند كه از محافظه‌كاري زمستاني بيرون آيد و بذرهايي را كه به آن مي‌سپارند خوب در خود پرورش دهد و، چند ماه بعد، محصول فراواني به بار آورد. چنين جشنهايي در ميان ملل فطري، مخصوصاً در قبيلة كامرون كنگو، و در ميان كافرها و قبايل هوتنتوت و بانتو ديده مي‌شود؛ دربارة اين قبيلة اخير هـ. رولي، كه از مبلغان ديني است، چنين مي‌گويد:

جشن درو بسيار شبيه به جشنهاي باكوس در نزد يونانيان قديم است ممكن نيست كسي اين مراسم را به چشم ببيند و شرمنده نشود نه تنها اباحت جنسي ملعون در مورد كساني كه تازه دين مسيح را پذيرفته‌اند اجرا مي‌شود، بلكه غالباً صورت اجباري دارد و هركس را كه به تماشاي آنان بايستد وادار مي‌كنند، در اين عمل اباحي شنيع، با آنان شركت جويد. روسپيگري با كمال آزادي رواج پيدا مي‌كند و قبح عمل زنا برداشته مي‌شود؛ اين، در نتيجة محيطي است كه فراهم مي‌شود. هيچ مردي كه در آنجا حاضر است حق ندارد كه با زن خود عمل جنسي انجام دهد.

اعيادي مشابه اين جشنها در روزگاراني از تمدن، كه تاريخ مدون دارد، نيز مشاهده مي‌شود: مانند جشنهاي باكاناليا، در يونان؛ جشن ساتورناليا در نزد روميان؛ در قرون وسطي، جشن ديوانگان در فرانسه؛ جشن بهار در انگلستان؛ و تقريباً امروز، در همه جا، كارناوال.

در بعضي نواحي، از جمله در نزد مردم پاوني و هنديشمردگان گواياكيل، شعاير كشاورزي صورت غير جالبتري داشته است؛ مردي را مي‌كشتند و خونش را هنگام بذرافشاني بر زمين مي‌پاشيدند تا محصول بهتر به دست آورند بعدها اين قرباني به صورت قرباني حيواني درآمده است. هنگامي كه محصول مي‌رسيد و موسم درو مي‌شد، آن را تعبيري از تجديد حيات مرد قرباني شده به شمار مي‌آوردند و، به همين جهت، پيش از كشته شدن و پس از آن، براي مرد قرباني شده جنبة خدايي قايل شده، او را تقديس مي‌كردند. از همينجاست كه افسانه‌اي تقريباً عالمگير دربارة مرگ خدا در راه بندگانش، و تجديد حيات پيروزمندانة وي، پيدا شده است. شاعري نيز در تزيين و زيبا ساختن سحر و جادو تأثير خود را داشته و آن را به نوعي از علم الاهي تبديل كرده است. اساطير مختلف مربوط به خورشيد، به شكل متناسبي، با شعاير كشاورزي درهم آميخته و نتيجه چنان شده است كه افسانة مرگ خدا و زندگي دوبارة وي نه تنها مرگ زندگي گياهي، در زمستان، و تجديد آن را، در فصل بهار، تعبير مي‌كند، بلكه دو انقلاب شتوي و صيفي، و نتايج آن دو را كه عبارت از كوتاه يا بلند شدن روز است، نيز شامل مي‌شود؛ در اين ميان، در آمدن شب را جزئي از اين داستان غم‌انگيز تصور مي‌كنند و چنين مي‌پندارد كه خورشيد هر روز يك بار مي‌ميرد و يك بار

چنين به نظر مي‌رسد كه قرباني كردن انسان،‌كه از اقسام مختلف آن بيش از يك نمونه را در اينجا نياورديم؛ تقريباً در ميان همة ملتها شايع بوده و هر روز در ناحيه‌اي ديده شده. در جزيرة كارولينا، در خليج مكزيك، مجسمة فلزي بزرگي از يكي از خدايان مكزيكي يافته‌اند كه در جوف آن بقاياي انساني ديده شده؛ بدون شك، اين بقايا مربوط به انسانهايي بوده است كه به عنوان هديه براي خدايان سوزانده شده‌اند. همة ما نام مولك را شنيده‌ايم كه فنيقيان و كارتاژيان و ساير ملل سامي قربانيهاي انساني به آن تقديم مي‌كرده‌اند. هم امروز اين عادت در ميان مردم رودزيا ديده مي‌شود. بدون شك، اين عمل نتيجة آن بوده است كه مردم به آدم‌خواري عادت داشته و چنين مي‌پنداشته‌اند كه خدايان نيز گوشت انسان را دوست دارند. اين كيفيت پس از آنكه آدمخواري از بين رفته برقرار مانده است. با وجود اين، در نتيجة تكامل اخلاقي بشر، اين شعاير ديني تغيير يافته و خدايان نيز رفته‌رفته از لطافت اخلاقي بندگان خود تقليد كرده و، به همين جهت، گوشت حيوان را به جاي گوشت انسان پذيرفته‌اند؛ چنين بوده است كه، در اساطير يوناني، آهويي جاي قرباني شدن ايفيگنيا را گرفته و قوچي به جاي اسماعيل ذبيح قرباني شده است. با گذشت زمان، حتي گوشت حيوان نيز براي خدايان حالت حرمت پيدا كرد؛ اين از آن جهت بوده است كه كاهنان، خود به غذاي لذيذ بيش از خدايان نياز داشته و فقط امعا و احشا و استخوانهاي قرباني را در مذبح به خدايان تسليم مي‌كرده‌اند.

چون اين فكر همه جا رايج بود كه فضايل هر موجودي كه انسان آن را بخورد به وي منتقل مي‌شود، طبيعي است كه مردم كم‌كم به اين انديشه افتاده‌اند كه خدايان خود را نيز بخورند. بسياري از اوقات، شخصي را انتخاب مي‌كرده و او را خوب مي‌پرورده و عنوان خدايي به وي مي‌داده‌اند تا بعد او را بكشند و خونش را بياشامند و گوشتش را تناول كنند. هنگامي كه غذاي انسان حالت تأمين شده‌تري به خود گرفت، مهرباني بيشتري به دل انسان راه يافت و، به جاي قرباني كردن خدا، به اين قناعت ورزيد كه چيز مأكولي را به عنوان رمز و مثال او بسازد و آن را بخورد. در مكزيك قديم مجسمه‌اي از خدا، با دانه‌بار و حبوبات، مي‌ساختند و كودكاني را نيز كشته، خونشان را بر آن مي‌پاشيدند و آن را به جاي خدا مي‌خوردند؛ چنين تشريفاتي در ميان قبايل اولية ديگر نيز ديده شده است. از مؤمنان تقاضا مي‌شد كه مدتي قبل از خوردن خدا روزه بگيرند؛ در هنگام انجام تشريفات، كاهن اوراد سحري مي‌خواند تا مجسمة خدايي را كه بناست خورده شود به خداي واقعي مبدل سازد.

اگرچه سحر از اوهام و خرافات زاييده شده، پايان كار آن به علوم منتهي مي‌شود. قايل شدن جانگرايي براي اشيا سبب پيدايش تعداد زيادي عقايد غيرطبيعي و خارق‌العاده شده و، از آن ميان، نمازها و مناسك عجيب و غريب ظاهر شده است. مردم قبيلة كوكي، در حين جنگ، با شجاعت غريبي به كارزار مي‌پرداختند و يقين داشتند كه اشخاصي كه به دست

در جهان ديگر به بندگي آنان درخواهند آمد، فرد قبيلة بانتو، چون دشمن خود را مي‌كشد، سر خويش را مي‌تراشد و بر آن سرگين بز مي‌مالد، به اين خيال كه ديگر روح مقتول نتواند به او آزاري برساند. بسياري از مردم اوليه معتقد بوده‌اند كه نفرين و لعنت اثر قطعي دارد و چشم‌زخم بدون شك مؤثر است. بوميان استراليا عقيده دارند كه لعنت ساحر ممكن است كسي را كه با وي صد و پنجاه كيلومتر فاصله دارد به خاك بنشاند. اعتقاد به سحر و جادو در مراحل نخستين تاريخ بشريت پيدا شده و تاكنون هنوز كاملا از ميان مردم رخت نبسته است. فتيشيسم عبادت اشيايي كه براي آنها نيروي ساحري قايل بوده‌اند از اعتقاد به سحر سابقة زيادتري دارد و آنچه هم كه از آن برجاي مانده شديدتر است. چون چنين تصور مي‌شود كه بسياري از حرزها و طلسمها اثر محدود دارد، به اين معني كه هر طلسم براي عمل خاص به كار مي‌رود، به اين جهت، بسياري از افراد ديده مي‌شوند كه بار سنگيني از اقسام طلسمها همراه خود دارند تا در مقابل هر بدبختي كه بخواهد بر آنان هجوم آورد آماده باشند. تقريباً نصف مردم اروپا، همواره، همراه خود طلسمها و نظر قربانيهايي دارند؛ به اين خيال كه آنان را از شر نيروهاي فوق طبيعت محفوظ نگاه دارد. در هر لحظه، تاريخ به ما نشان مي‌دهد كه استخوان‌بندي مدنيت چه اندازه نازك و شكننده است و چگونه، معجزه‌آسا، بر قلة آتشفشان مشتعلي از توحش و ظلم و اوهام و ناداني قرار گرفته است آنچه ما به آن نام اجتماع عصر جديد مي‌دهيم جز پوستة نازكي نيست كه اجتماع قرون وسطايي را، كه با كمال نيرو در ميان ما حيات دارد، مي‌پوشاند.

فيلسوف به اين احتياجي كه انسان احساس مي‌كند و مي‌خواهد از مافوق طبيعت كمك بگيرد تبسم مي‌كند و به اين دل خوش دارد كه، همان گونه كه تصور حيات و روحانيت در اشيا سبب پيدايش شعر گرديده، سحر و جادو نيز وسيلة ايجاد هنر نمايشي و علوم شده است فريزر، با مبالغه‌اي كه از فكر مبتكر درخشان او غريب نمي‌نمايد، مي‌گويد كه: ريشة پيروزيهاي افتخارآميز علم به موهومات و سخافتهاي عالم سحر و جادو مي‌رسد؛ حقيقت اين است كه هر وقت جادوگري در انجام منظور خود دچار شكست مي‌شده، در صدد برمي‌آمده است كه وسيله‌اي به دست آورد تا به كمك آن بتواند نيروهاي فوق طبيعت را به تبعيت از اوامر خود ناچار سازد؛ به اين ترتيب بوده است كه خرده خرده نيروهاي طبيعي بيشتر مورد توجه قرار مي‌گرفته، ولي ساحر، براي آنكه مقام خود را از دست ندهد و آبروي خود را حفظ كند، اثر اين نيروهاي طبيعي را پنهان مي‌داشته است تا مردم تصور كنند كه اثر مربوط به همان نيروهاي فوق طبيعت است؛ و اين درست شبيه به تفكر مردم اين زمان است، كه براي نسخه و داروهايي خاصيت سحري قايلند. به اين ترتيب است كه از جادوگري، بتدريج، پزشكي، شيمي، استخراج فلزات، و علم هيئت به وجود آمده است.

بايد گفت نخستين عاملي كه مستقيماً از ساحري به وجود آمده كاهن يا عالم روحاني است.

بتدريج كه آداب و مناسب ديني فراوانتر و پيچيده‌تر مي‌شد، مرد عادي ديگر نمي‌توانست همة آنها را به خاطر بسپارد و به آنها عمل كند. به همين جهت، دستة خاصي از مردم كارشان منحصر به اين مي‌شد كه به وظايف ديني و آداب آن قيام كنند. كاهن نيز، مانند ساحر، مي‌توانست از راه قطع رابطة روح با جسد، و دريافت وحي، و به وسيلة اذكار و ادعية مجرب و مستجاب، خود را به ارادة ارواح و خدايان نزديك كند، و از اين اراده براي منظورهاي بشري استفاده نمايد. چون اين علم و اين نيرومندي خاص در نظر مردم اوليه داراي كمال اهميت بود، و چنين تصور مي‌كردند كه نيروهاي عظيم فوق طبيعت در سر هر پيچ راه زندگي انسان وجود دارد و در سرنوشت او مؤثر است، در نتيجه، قدرت رجال دين با دستگاه دولت برابر گرديد. چنين است كه، از ديرباز تا زمانهاي معاصر، كاهن يا كشيش هميشه در فرمانروايي و زمامداري رقيب نيرومند مرد جنگي بوده و، گاهي اين و زماني آن، بر مردم حكومت مي‌كرده است؛ بهترين مثال اين حقيقت را در تاريخ مصر و يهود و اروپاي قرون وسطي مي‌توان مشاهده كرد.

بايد دانست كه كاهن دين را ايجاد نكرده، بلكه، همان‌گونه كه مرد سياسي از تمايلات فطري و عادات بشري استفاده مي‌كند، وي نيز دين را براي مقاصد خود مورد استفاده قرار مي‌داده است؛ عقيدة ديني اختراع يا حيله و بازي خدمتگزاران معابد نيست، بلكه سازندة آن فطرت انسان است كه دايماً در تجسس است و ترس و اضطراب و آرزو و احساس تنهايي او را پيوسته برمي‌انگيزد و مي‌خواهد به جايي تكيه كند. درست است كه كاهن، از لحاظ باقي نگاه داشتن مردم در موهومات و خرافات، و منحصر داشتن پاره‌اي از علوم به خود، مقصر به شمار مي‌رود، اين را هم بايد گفت كه وي خرافات را در منطقة معيني محدود نگاه داشته و غالباً مردم را به چشم‌پوشي از آن تحريك كرده است؛ همين كاهن و مرد دين است كه مبادي تعليم و تربيت را به مردم تلقين كرده و انبار و وسيلة اتصال ميراث فرهنگي دايم التزايد بشري بوده است؛ وي، هنگامي كه ضعيف در چنگال قوي اسير بوده و راه چاره‌اي نداشته، خاطر ضعيف را تسلا بخشيده است؛ بالاخره، او عاملي است كه با دست وي دين سبب تقويت هنر شده و بناي سست بنياد اخلاق را باستوني از عالم مافوق طبيعت سرپا نگاه داشته است. اگر كاهني در ميان مردم پيدا نمي‌شد، حتماً خود مردم چنين شخصي را براي خود خلق مي‌كردند.

4- دين و اخلاق

دين و دولت محرمات (تابو) محرمات جنسي كندي دين در تناسب با محيط غيرديني شدن اخلاق

دين با دو وسيله از اخلاق پشتيباني مي‌كند كه يكي از آنها اساطير است و ديگري محرمات. اساطير عاملي است كه اعتقاد به امور فوق طبيعي را ايجاد مي‌كند؛ و همين اعتقاد سبب مي‌شود

كه روشهاي اخلاقي كه اجتماع يا كاهنان آرزومند بقاي آنها هستند برقرار بماند؛ چون فرد توقع دارد كه به ثواب آسماني برسد و از عقاب آن در امان باشد، ناچار، به قيودي كه اجتماع او، يا بزرگان اين اجتماع، بر او تحميل مي‌كنند گردن مي‌نهد. انسان طبعاً فرمانبردار و مهربان و پاكدامن نيست؛ و پس از ضمير اخلاقي، كه در نتيجة فشارهاي قديمي براي او پيدا شده، هيچ عاملي نمي‌تواند مانند ترس از خدايان او را در مقابل فضايلي كه عمل كردن به آنها با طبع وي سازگار نيست به زانو درآورد. نهادهاي مالكيت و ازدواج تا حدي با تصور كيفرهاي ديني سامان خود را حفظ مي‌كنند؛ هر وقت در امور ديني شك و ترديد پيدا شود، اين نهادها نيرومندي خود را از دست مي‌دهند. حتي خود دولت، كه مهمترين سازمان اجتماعي ساخته شده با دست انسان است و با طبيعت بشري سازگاري ندارد، بيشتر اوقات، از تقواي ديني و كشيش و كاهن كمك مي‌گيرد. بي‌ديناني همچون ناپلئون و موسوليني اين حقيقت را بسهولت دريافتند؛ به همين جهت مي‌گويند هر وضعي ميل آن را دارد كه با دين بسازد. اگر رؤساي اوليه نيروي خود را با سحر و جادو زياد مي‌كردند، حكومت ما هم، امروز، از اينكه هر سال جشن خداي مهاجران را برپا مي‌دارد استفاده مي کند.

مردم پولينزي هرچه را دين حرام كرده است محرمات (تابو) مي‌نامند. در ميان اجتماعات اوليه‌اي كه تا حدي پيش رفته‌اند، اين محرمات ديني همان منزلتي را دارند كه قوانين در ميان ملتهاي متمدن. محرمات، معمولا، صورت سلبي دارند: بعضي كارها يا بعضي چيزها را مقدس يا نجس مي‌شمارند، و از اين هر دو لفظ منظور واحدي در نظر است؛ و آن اينكه دست نبايد به اين كارها يا اشيا آلوده شود. مثلا تابوت عهد در نزد قوم يهود جزو محرمات بوده، و روايت مي‌كنند كه عزه، چون براي جلوگيري از افتادن تابوت دست خود را به آن زد، در حال، افتاد و هلاك شد. ديودوروس سيسيلي مي‌نويسد كه مصريان قديم، در سالهاي مجاعه، به حالي مي‌افتادند كه يكديگر را مي‌خوردند، ولي هرگز به حيواني كه عنوان توتم قبيله را داشت دست دراز نمي‌كردند. در بيشتر اجتماعات اوليه عدة زيادي از اين تابوها و محرمات وجود داشته است؛ هرگز كلمات يا نامهاي معيني را به زبان نمي‌آوردند، و ايام يا فصول خاصي عنوان حرام داشته و جنگ در آن اوقات ممنوع بوده است. تمام علم و اطلاع مردم اوليه، در مورد حقايق مربوط به خوراك، از اين راه بود كه بعضي از انواع غذا حرام شمرده مي‌شد؛ اين مردم، بيشتر، از راه تلقينات ديني و محرمات به اصول بهداشت آشنايي داشتند، نه از طريق علمي و طب غيرديني.

در ميان ملل اوليه، از لحاظ تحريم، زن رتبة اول را داشته، و در هر آن، با هزاران خرافه،علتي مي‌تراشيدند كه زن را نجس و خطرناك و غيرقابل لمس معرفي كنند. اين كيفيت قطعاً ساختة شوهران ناكامي است كه زن را سرچشمة هر بدبختي دانسته و اين اسطوره‌ها و افسانه‌ها را پرداخته‌اند؛ اين داستانها منحصر به دينهاي يهود و مسيحي نيست، بلكه در ميان اساطير بت‌پرستان نيز وجود دارد. مهمترين محرمات، در نزد ملتهاي اوليه، مربوط به دورة حيض زن بوده است و هر كس يا هر چيز كه با او در اين هنگام تماس پيدا مي‌كرد، اگر انسان بود، فضيلت خود را از دست مي‌داد و، اگر جز انسان بود، فايده‌اش از بين مي‌رفت. در قبيلة ماكوزي، در گويان انگليس، به زنان حايض اجازه نمي‌دادند كه در آب شستشو كنند، مبادا آب مسموم شود؛ نيز آنان را از رفتن در جنگلها نهي مي‌كردند، به اين تصور كه در اين موقع مارها عاشق زنان مي‌شوند و آنان را خواهند گزيد. وضع حمل نيز نجس بود و سبب نجاست زنان مي‌شد. و پس از آن لازم بود آداب خاصي به كار رود تا زن از نجاست بيرون آيد و طاهر شود. همخوابگي با زن، نه تنها در ايام حيض بلكه در تمام دوران بارداري و شيردادن، ميان قبايل اوليه، حرام به شمار مي‌رفت؛ شايد اين از ابداعات خود زنان بود تا بتوانند، به اين ترتيب، راحتي خود را بيشتر حفظ كنند؛ ولي علتهاي اصلي بزودي فراموش مي‌شود و زن، وقتي چشم باز مي‌كند، خود را در نظر ديگران نجس مي‌بيند و، كم‌كم، خود، اين نجاست را باور مي‌كند و حيض، و حتي بارداري، را همچون ننگي تلقي مي‌نمايد. از همين تحريمات و امثال آنهاست كه حس حيا و گناهكاري و نجاست و ناپاكي روابط جنسي پديدار شده است؛ نيز از همينهاست كه زهد و عزب ماندن رهبانان و فرمانبرداري و زيردستي زنان در جهان پديدار گشته است.

درست است كه دين شالودة اخلاق نيست، ولي به آن كمك فراوان مي‌كند؛ بسيار اتفاق افتاده است كه، بدون دين، دستورات اخلاقي وجود داشته و، در پاره‌اي از موارد، به تطور و پيشرفت خود، بدون توجه به دين، يا با وجود مقاومت سخت آن، ادامه داده است. در اجتماعات اوليه، و حتي در بعضي از اجتماعات اخير، چنانكه ظاهر است، اخلاق نسبت به دين استقلال كامل داشته است؛ در اين قبيل موارد، دين به راه و رسم زندگي و رفتار شخص توجهي نمي‌كرد و كارش منحصر به سحر و آداب خاص و قربانيها بود، و كسي عنوان متدين داشت كه آداب ديني را دقيقاً عمل مي‌كرد و حقي را كه لازم بود مي‌پرداخت. به طور كلي، بايد گفت كه دين، علي‌العموم، مراعات خير مطلق را نمي‌كند (زيرا چنين چيزي وجود ندارد)، بلكه منظورش مراعات آدابي است كه بنا به ضرورت اقتصادي يا اجتماعي جعل شده است؛ دين نيز، مانند حقوق و قانون، به زمان گذشته نظر دارد؛ به همين جهت، هنگامي كه اوضاع و احوال تغيير مي‌پذيرد و اخلاق با اين اوضاع تطور پيدا مي‌كند، دين غالباً عقب مي‌ماند. مثلاً مردم يونان قديم، با پيشرفت زمان، به حالي درآمده بودند كه همخوابگي با محارم را منفور مي‌داشتند، در صورتي كه اساطير آنان پر بود از مدح خداياني كه با محارم خود نزديكي داشته‌اند؛ همچنين، مسيحيان عملا بيش از يك زن نمي‌گيرند، در صورتي كه در انجيل تعدد زوجات مباح شمرده شده است؛ نيز در هنگامي كه بندگي از دنيا رخت بربسته است، هنوز متدينان مي‌كوشند، با شواهد غيرقابل ترديدي از انجيل، از مجاز بودن بندگي دفاع كنند. هم امروز كليسا مردانه مي‌كوشد تا از قوانين اخلاقيي كه زندگي صنعتي روي كار آورده و قوانين سابق را نقض كرده است جلوگيري به عمل آورد. در آخر كار، عوامل زميني (و نه آسماني) پيروز مي‌شود، و اخلاق خود را خرده خرده با تازه‌هاي اقتصادي هماهنگ مي‌كند؛ پس از آن، دين با اكراه به جنبش مي‌افتد و خود را با اخلاق جديد وفق مي دهد. به طور كلي، بايد گفت كه وظيفة اخلاقي دين عبارت از آن است كه ارزشهاي اخلاقي شناخته شده را حفظ كند، و كمتر به آن مي‌پردازد كه اصول اخلاقي جديدي بياورد.

به همين جهت است كه، در اجتماعات و مدنيتهاي عالي، هميشه كشمكشي ميان دين و اجتماع برقرار است. دين، در ابتدا، با جادوگري به انسان خسته و منحرف كمك مي‌كند و، هنگامي كه توانست وحدتي در اخلاق و عقيده ميان ملت برقرار سازد، به منتها درجة ترقي خود مي‌رسد؛ همين وحدت است كه براي پيدايش دولت و پيشرفت هنر عامل بسيار مؤثر به شمار مي‌رود؛ پس از آن، هنگامي كه دين به دفاع از گذشتة خود مي‌پردازد، نزاعي درگير مي‌شود و دين خودكشي مي‌كند و از ميان مي‌رود. دليل اين امر آن است كه هرچه معلومات و معارف زيادتر مي‌شود، اصطكاك آنها با علوم ديني و الاهي، كه بسيار بكندي در تغيير است، شديدتر مي‌گردد. در اين وقت، مردم احساس مي‌كنند كه نظارت رجال دين، در مورد علوم و ادبيات، همچون بند گراني مانع پيشرفت است؛ در نتيجه، جنگي ميان علم و دين درگير مي‌شود. سازمانهايي كه در دست رجال ديني است، همچون امور حقوقي و جزايي و فرهنگي و اخلاقي و ازدواج و طلاق، رفته رفته از نظارت دين سر باز مي‌زند و به شكل سازمانهاي دنيايي و غيرديني درمي‌آيد؛ تا حدي كه دين، پاره‌اي اوقات، آن عمليات را غيرديني و خلاف شرع معرفي مي‌كند. روشنفكران، رفته‌رفته، اصول دين را پشت سر مي‌گذارند و، كمي پس از آن، قيود اخلاقي دين را نيز مي‌گسلند؛ از اين پس، فلسفه و ادبيات عنوان ضديت با دين را پيدا مي‌كنند. آخر اين جنبش به آنجا مي‌رسد كه مردم، با شدت به پرستش عقل مي‌پردازند و تمام اصول و عقايد را با چشم شك و ترديد نگاه مي‌كنند. اين شك فلج‌كننده سرتاسر وجود مردم را فرا مي‌گيرد. رفتار بشر، كه ديگر از اتكاي به دين برخوردار نيست، دچار هرج‌ومرج اپيكوري خاصي مي‌شود؛ حياتي كه ماية تسليتي از ايمان و عقيده ندارد، هم براي فقيران و بيچارگاني كه از فقر خود آگاهي دارند، و هم براي ثروتمنداني كه ثروت خسته‌شان كرده است، همچون باري سنگين و غيرقابل تحمل مي‌شود. در پايان كار، اجتماع فرو مي‌ريزد و عقيدة ديني را نيز با خود ساقط

مي‌كند، و هر دو، برادروار و هماهنگ، از دنيا مي‌روند. ولي چندي نمي‌گذرد كه اسطورة جديدي در ميان طبقات مظلوم و ستمكشيده ظاهر مي‌شود و آرزوي بشري را در قالب تازه‌اي مي‌ريزد، و كوشش بشري با نيروي جديدي به كار مي‌افتد و، پس از قرنها هرج‌ومرج، مجدداً مدنيت تازه‌اي را روي كار مي‌آورد.

 

از سايت کافر http://kaafar.netfirms.com