Make your own free website on Tripod.com

آريابرزن  زاگرسي ( آلمان )

تاريخ نگارش: 19 آوريل سال 2003 ميلادي

 

فرمانروايي گيتايي و اقتدار الهي

 

در اين جُستار، تلاش شده است  در باره ي « حاّد بودن » معضل اسلام  و خطرات ويرانگرانه اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها همچنان تاکيد مبرم شود. « سکولاريزم » [ فرمانروايي گيتايي ]، انديشيدن در باره ي زندگي در گيتي است بدون دخالت دادن اقتدار و اراده ي نيروهاي فراکائناتي و الهي در چگونگي اداره کردن و زيستن در آن. بسياري تصوّر مي کنند که پس از ساقط کردن حکومت فقها و مراجع تقليد با نوشتن مثلا يک اصل در قانون اساسي کشور مي توان « جدايي دين از حکومت » را تضمين کرد و آن را به عنوان يک اصل بديهي انگاشت و سپس به ديگر مسائل کشوري رو آورد. چنين باوري، کودکانه است.

 

مسئله اينست که چه چيزي ما را به وحشت مي اندازد؟ دوام حکومت الهي  يا ايمان به حقيقت؟. ايمان به حقيقت، همان امتداد و دوام حکومت الهي است  که  ساختار و برپايي آن را ايجاب و تضمين و استوار مي کند.  تا زماني که ايده ي حقيقت بر ذهنيّت و روان ما، سلطه دارد و مقتدر است، سخن گفتن در باره ي « جدايي دين از حکومت »، فقط مي تواند فانتزي بافي  و ادّعاهاي بي پايه و فاقد استدلال باشد؛ زيرا حقيقت فراکائناتي و الهي به شدّت بر ضدّ هر گونه زندگي و فرمانروايي گيتايي هست. حقيقت الهي، هيچگاه نمي تواند آزادي و خواست گزينشگر و جوينده ي انسانها را تحمّل کند و به رسميّت بشناسد. حقيقت الهي، اقتدار و حاکميّت مطلق خود را بر سراسر هستي انسانها و موجودات خواهانست. از اين رو، ما بايستي براي واقعيّت پذيري و کاربست قاطع و مستحکم و پايدار مسئله ي بسيار حادّ و ضروري و حياتي و سرنوشت ساز « جدايي دين از حکومت » در اين باره بينديشيم که چگونه مي توان از يک طرف، حقيقت الهي را با گستاخي تام، رسوا و درهم کوبيد و از طرف ديگر، با چه شيوه ها و تاکتيکها و روشهايي مي توان از اساس، مبارزه و پيکارهاي روشنگرانه و متلاشي کننده ي حقيقت الهي را اجرا و عملي کرد؟. ناديده گرفتن خانمانسوزترين و ويرانگرانه ترين طاعون اجتماعي؛ يعني ادّعاي الهيّت حکومت فقها و مراجع تقليد، دير يا زود به قيمت نابودي زندگي مشترک اجتماعي تمام خواهد شد. آن طيف از روشنفکران و شخصيّتها و سازمانها و گروهها و گرايشهايي که با بيش از دو دهه حکومت آخوندي هنوز عمق مرگ آور اين مرض نکبت بار را درنيافته اند، بايستي در نظر داشته باشند که ايرانزمين در دوام حاکميّت و آتوريته فقها و مراجع تقليد و مجتهدان شرع اسلام، حتّا پس از سرنگوني حکومت اسلامي، در کوتاه مدّت و با تلاشهاي سخت و توام با مسئوليّت تام  به آزادي و ايجاد فرمانروايي «سکولار » نخواهد رسيد.

 

 

آنچه که در باختر زمين، اکنون يک مسئله ي تقريبا بديهي قلمداد مي شود [ جدايي دين از حکومت ]، حاصل بديهيّات و فرضيّات نيست؛ بلکه پيامد و نتيجه ي بيش از چهار صد سال پيکارهاي گسترده ي فلسفي و فکري و فرهنگي و هنري و سياسي و اجتماعي و اقتصادي بوده است که هنرمندان و فيلسوفان و متفکّران و شاعران و نويسندگان و سياستمداران برجسته و اقشار گوناگون آزادانديش در تمام ابعاد و زمينه هاي متنوع براي « جدا کردن دين از حکومت »، در راهش سرسختانه و با قاطعيّتها و جانفشانيهاي توصيف ناپذير مبارزه کرده اند تا توانسته اند آنچه را که براي طيفهاي روشنفکري ما با آن ذهنيّت بدوي خود به گواه نوشته هايشان، بديهي به نظر مي رسد، از لحاظ اجتماعي و فرهنگي و سياسي،  واقعيّت پذير کنند.

 

ما در ايرانزمين نخواهيم توانست حکومت « سکولار » [ فرمانروايي گيتايي ] بيافرينيم و استحکام آن را تضمين کنيم؛ مگر اينکه در يک مبارزه ي فرهنگي يکپارچه و همسو و هدفمند و توام با گستاخي به روند استقلال حکومت از دين، شتابهاي مثبت و بارآور بدهيم. راهي را که اروپائيان در طول چهار الي پنج قرن پيمودند، ما بايستي به دليل موقعيّت بسيار خطير فرهنگي و جغرافيايي و ژئوپوليتيکي در کمتر از بيست سال بپيمائيم. به قول « کليم همداني » : کاروان در ره ناامن، شتابان گذرد.  فقط درد اينجاست که ما بيش از دو دهه است در آستانه ي « هنگام تاريخي » ايستاده ايم؛ ولي هنوز ازشناخت و اجراي  وظايف حادّ و تلاشهاي بار آور فکري و آفرينشهاي فلسفي و صف آراييهاي سنجشگرانه و کوبنده ي خود، در برابر حقيقت متعفن اسلام غافليم و از رويارويي با آن، مدام طفره مي رويم. آناني که به خود، تلقين کرده اند حکومت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان را مي توان با اصلاحات و نصيحت کردن  و توصيه هاي حکيمانه – آکادميکي از دامنه ي قدرتورزي واپس راند، خبر ندارند که ناآگاهي مطلق خود را از مباني عقيدتي اسلام، آشکار و رسوا مي کنند. چنان مدافعان تز اطلاح طلبي نينديشيده اند که حقيقت را چگونه مي توان اصلاح کرد؟. آنها هنوز متوجه نيستند که حقيقت اسلام، مدّعي جامعيّت است و در خود، هيچ نقصاني را نمي بيند که بخواهد به اصلاحات تن در دهد. فقط چيزي را مي توان اصلاح کرد که ناقص باشد. اسلام از نظر فقها و مراجع تقليد و مجتهدان، حقيقت ناب « محمّدي » است و هرگز در آن هيچ خطا و نقصاني نيست. بايد از چنان مدّعياني پرسيد که  در کجا و کي، فقها و مراجع تقليد و آخوندها از ناقص بودن نصّ  تازينامه اي سخن بر زبان رانده اند که روشنفکران سترون و مُتعه، اينقدر از اصلاح پذيري حکومت طاعون اسلامي دم مي زنند؟. پذيرفتن نقص در اوامر الهي از ديدگاه آخوندها و فقها معنايش اينست که تازينامه را بايستي خواه ناخواه؛ اگر چه با احترام و رفتار نرم، منسوخ کرد و در فکر يافتن امکانها و راههاي نو بر شالوده ي « خرد جهان آرا » براي گلاويزي با مسائل انساني بود. مدافعان تز اصلاحات بايستي با رادمنشي تام توضيح دهند که مطلق خواهي اقتدار متوليان « الّله » چگونه و از چه راههايي منسوخ پذير است؟

 

 در ايرانزمين پس از طاعون انقلاب اسلامي در سال 1357 تا امروز فقط شرايع خونريز و استبداد الهي حکومت کرده است و فقها و آخوندها در  نابود کردن فرهنگ ايرانزمين و آزادي و انساندوستي و زندگي و شادخواري، « الّله » وار اهتمام الهي کرده اند. حاکميّت الهي، کُشتن و محو تمام عيار زندگيست؛ زيرا « الّله »، ذاتش در ستيز با زندگيست. ما بدون انديشيدن ژرف و توام با سنجشگريهاي توام با ژرفبيني و بي باکانه هرگز نخواهيم توانست که راه چهارصد ساله ي اروپائيان را در روند « جدايي دين از حکومت » دور بزنيم و آن را يک شبه، پشت سر بگذاريم. نه مردم ما، آن توانائيها را دارند نه روشنفکران ما آنقدر دلاور و راستمنش هستند که بتوان با گشودن بالهاي « سکولاريستي » از چنگال حاکميّت الهي گريخت و به سبزه زار آزادي فرود آمد. پس چه بايد کرد؟. مبارزه با حاکميّت الهي فقط کار سياستمداران و نخبگان و زمامداران سياسي نيست. کار چنين اشخاصي بسيار مقطعي و کوتاه و ضربتي و محاسبه اي و مشخص براي مسئله اي خاص است و در کشورهاي عقب مانده؛ نه عقب نگه داشته شده، مانند ايران تا کنون، مسئله ي « جدايي دين از حکومت » به عهده ي سياستمداران گذاشته شده است. در حاليکه، چنين کار سترگ و مهمّي از دامنه هاي قدرتورزي و امکانات اجرايي سياستمداران بيرون است و توقع کاملا بي جاييست که سياستمدار يا پادشاه يا رئيس جمهور با ابلاغ نظرهايشان بتوانند حکومت را از دين جدا کنند. چنين خواب خوش و روياي شيرين روشنفکران ايراني تا امروز به بهاي تداوم ولايت مطلق فقيه و مجتهد و آخوند و سير قهقرائئ فرهنگ جامعه و گسترش توحش، تمام شده است.

 

طيف ايرانيان ميهندوست و مسئول در کنار تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي ترس و محافظه کاريهاي رياکارانه را کنار بگذارند و رادمنشانه به نام « قداست جان و زندگي و حقوق انساني » با حقيقت اسلام و اقتدار مطلق فقها و آخوندها، صف آرايي فکري کنند. فقط با پيکارها و سنجشگريهاي ژرف و مستدل و آفريننده ي افکار و ايده هاي رنگارنگ است که مي توان محتويات کليه فلسفه ها و تئوريهاي حقوقي و سياسي و اقتصادي و آموزش و پرورشي و هنري را براي فروکوبيدن مباني عقيدتي اسلام در ايرانزمين گسترش داد و فرابالانيد. به اسلاميستها نمي توان آزادي را تنقيه و ديکته کرد؛ زيرا اسلام بر پايه ي آيات « تازينامه » و کاربرد وسيع کلمه ي « قتل و مشتقاتش » از خونريزترين خاصمان « آزادي » انسان است. خونريزي در اسلام، تنها هنر ستودنيست که « الّله » به آن ارج مي نهد و قاتل را با وعده هاي آنچناني مي فريبد. ما تا با سيطره هاي فکري اسلام بر ذهنيّت انسانها، مبارزه ي فکري سرسختانه و قاطعانه اي را به پيش نبريم، هيچگاه نمي توانيم فلسفه ي ايراني را پي بريزيم و بپرورانيم. تمام فلسفه هاي اروپايي که بر افکار فيلسوفان برجسته اي همچون: « رنه دکارت - ايمانوئل کانت – لودويگ فوئرباخ – جان لاک – ديويد هيوم – آرتور شوپنهائور – فريدريش نيتچه و امثالهم » پي ريخته شدند، دقيقا در صف آرايي مستقيم و کوبيدن سنجشگرانه مباني عقيدتي مسيحيّت بود که توانستند شکل بگيرند و تاثير گذار باشند و ذهنيّت مردم را از لاطائلات مسيحيت، لايروبي و امکانهاي « سکولاريزم » را مهيّا کنند.

 

نفي سنجشگرانه ي اسلام باعث مي شود که ما براي زندگي فردي و اجتماعي خود به افکار تازه اي انگيخته شويم. زايندگي مغز و زايش افکار و هنر و فرهنگ  ما در گرو مبارزه با مباني عقيدتي اسلام است. ما با پشت کردن و ناديده گرفتن و مسخره کردن و جوک ساختن و دهن کجي کردن نمي توانيم ذهنيّت خودمان و مردم را از حاکميّت مطلق فقها و مراجع تقليد برهانيم؛ زيرا اعتقادات اسلامي به دليل سلطه ي طولاني اسلام بر ايرانزمين در کوچکترين و پنهاني ترين عواطف و احساسات و رفتارهاي ما حکومت مطلق خود را دارند. عقيده و ايدئولوژي و نظريه اي که بر انسان، حکومت مي کند، در وجود ما همواره خودش را با هستي ما عينيّت مي دهد تا مبادا که ذهن و فهم انسان از ناهمخواني آن با گوهر وجودي ما آگاه شود و به طرد آن بکوشد. انديشيدن در باره ي مويرگهاي اعتقادي در وجود ما از دشوارترين؛ ولي تعيين کننده ترين اهرمهاي گسستن از اسلام است.

 

بحث کردن در باره  « قدرت سياسي » از گذشته هاي دور تا همين امروز، يک مسئله ي « تئولوژيکي » بوده است و همچنان مي باشد. به همين دليل، کسب قدرت سياسي با انديشيدن در باره ي خدا، پيوند تنگاتنگ دارد.  روشنفکران ايراني همواره از انديشيدن در باره ي خدا، پيوسته گريخته اند و طفره رفته اند و هنوز نيز طفره مي روند و با چنين کاري، ايمان خالصانه و سفت و سخت خود را؛ - گيرم در حرف، انکار کنند -  به مباني عقيدتي اسلام، آشکارا فرياد مي زنند. در حاليکه آخوندها بدون دغدغه ي خاطر و با آگاهي تام، همواره برعکس روشنفکران رفتار کرده اند. پيامد هر دو گرايش در سال 1357 زاييده شد. روشنفکران ما تصوّر مي کردند که بحث قدرت سياسي با بحث خدا، دو مقوله ي متفاوت و جداي از يکديگر هستند. چنين باوري در ذهنيّت آنها به بهاي سيطره يابي فقها و آخوندها و مراجع تقليد بر سراسر روان و ذهنيّت ايرانيان و همچنين حاکميّت مستبدانه ي آنها بر ايرانزمين تمام شد؛ زيرا آخوندها و فقها از گذشته هاي دور تا امروز در باره ي خدا انديشيدند و پايه هاي قلعه ي الموت ساني را ريختند که امروز روشنفکران ما در فهم آن وامانده اند؛ چه رسد به رخنه در آن و فروپاشي ستونهاي بسيار ضخيمش در روان و ذهنيّت مومنان. از اين رو،  بحث کردن در باره ي خدا و قدرت خدا، انديشيدن در باره ي سياست و اقتدار حکومتگران است؛ زيرا « توحيد الهي » از سياست و تماميّت خواهي قدرت، بحث مي کند. در اسلام، مسئله ي « توحيد » به گرداگرد سه محور اساسي مي چرخد: 1 – علم الهي 2 – مشيّت الهي 3 – قدرت الهي. اين سه مقوله با يکديگر، متّصل و جداناپذير از هم هستند.

 

در اين راستاست که قدرتورزي مراجع تقليد و فقها از مشيّت الهي نشات مي گيرد و مشيّت الهي نيز بر علم الهي استوار است. حاکميّت مطلق و اقتدار خواهي محض متوليان اسلام از علم الهي سرچشمه مي گيرد. در مذاهب نوري هيچگاه خدا به شکل ذهني و مجرّد در نظر گرفته نمي شود؛ بلکه هميشه با واسطه اش؛ يعني رسول و امام و خليفه و فقيه و امثالهم، عينيت و اينهماني دارد. چنين عينيتي، اينهماني قدرتورزي و اقتدار مطلق « الّله » را بازتاب مي دهد. از اين رو، اطاعت کردن و گردن نهادن به اراده ي رسول و فقيه و مرجع تقليد و امام، اطاعت کردن از « الّله » است و همان ارزش و اعتباري را دارد که انگار خود « الّله » حضور و حاکميّت عيني و ملموس دارد. تساوي اقتدار الهي با حاکميّت فقيه و آخوند، تساوي قدرت الهي با قدرت زميني است. شعار ائمه ي مسلمان هميشه يک چيز بوده است و آنهم اينکه اول و وسط و آخر ما، « محمد ابن عبدالّله » مي باشد؛ زيرا تک، تک آنها طالب تماميّت قدرت بوده اند و هستند.

 

آنچه که به نظر ما مباحث توحيد الهي و لاطائلات محض جلوه مي کند، در عمل، بحثيست در باره ي قدرت و اقتدار سياسي. در دقيق شدن به محورهاي اساسي حاکميّت الهي مي توان با مقّاش ژرف انديشي فلسفي و تيزبيني هوشيارانه، مباني و اساس ساختمان قدرت را در نظامهاي دمکراسي نيز استخراج و استنباط کرد. بحث قدرت در دمکراسي نيز حول سه محور مي چرخد: 1- توانائيهاي انسان در کسب معرفت بي واسطه 2- خواست ملّي 3- حاکميّت و اقتدار مردم ( Souverδnitδt  ). در توحيد الهي، هر گونه اراده و نيروي کسب شناخت بر شالوده ي تجربيات فردي و انديشيدن با مغز خود، به شدّت انکار مي شود.  به همين سبب، انسان از ديدگاه اسلاميستها، « ظلوم و جهول » است که براي هدايت او بايستي رهبر و رسول و فقيه و آخوند بر شالوده ي علم الهي، حاکميّت پيدا کند. انسانها از ديدگاه « الّله »، رمه هايي هستند که به چوپان نياز دارند. با توجه به مسئله ي نفي امکانهاي کسب شناخت به تن خويش و بر شالوده تجربيات فردي، ما از رسيدن به استقلال انديشيدن و آزاديهاي فردي و اجتماعي در جوامع اسلامي مي توانيم فقط خواب و رويا ببينيم. در نتيجه، سنجشگري کوبنده و توام با روشنگري، مسئله ي بسيار حاد و مبرم ماست. مسئله اينست که ما بايد بفهميم و دريابيم که امکانهايي را که انسانها از بهر شناخت و تکيه به تجربيات فردي خود دارند، مي تواند راه را بر هر گونه حق اختصاصي کسب شناخت براي طبقه يا طيف مشخصي ببندد. در اين راستا،  آن انسانهايي که توانايي و دلاوري و شعور کسب شناختهاي فردي را دارند به زايش آزادي فردي و استقلال انديشيدن خود، شکل مي دهند. ولي آنهايي که چنين دلاوري و فهم را ندارند، تابع و بنده و مطيع خواهند شد. تابعيّتها و مطيع شدن انسانها، براي حکومتهاي « سکولار » به شدّت خطرناک است.

 

کسب قدرت سياسي، دقيقا به معرفتهاي فردي بازبسته است وآناني که به مشيّت الهي گردن مي نهند، داشتن هر گونه قدرتي را فقط به واسطه ي « الّله » مي توانند کسب کنند. در مباني اعتقاداتي اسلام،  مسئله ي « لاحول ولا قوة الا بالله » بدين معناست که مردم نمي توانند سرچشمه ي قدرتورزي باشند. به همين دليل، در بحث قدرت در اسلام، ما با دو گرايش رويارو هستيم. 1- يکي بحث خالص و تئوريک قدرت در باره ي توحيد 2- ديگر اينکه، بحث در باره ي واسطه و نبوّت. با برقرار کردن رابطه ي تساوي مابين اقتدار الهي و رسول ( امام و فقيه و خليفه و آخوند)، بلافاصله سراسر آن قدرت خالص تئوريک به شخص واسط، انتقال داده مي شود و اقتدار مطلق به يک فرد واگذار مي شود. درست در همين نقطه است که نمي توان به آساني مابين شخص قدرتمند و قدرت، تفاوت سرچشمه ي قدرت و حامل قدرت را از يکديگر، تمييز و تشخيص داد. در تئوريهاي سياسي باختر زمينيان مي توان تفاوت و تمايز مابين شخص دارنده ي قدرت را با سرچشمه ي قدرت به راحتي تفکيک و در باره ي آنها بحث کرد. چنين تمايز و تفکيکي باعث مي شود که ما تماميّت قدرت را زير نظر داشته باشيم و بتوانيم آن را کرانمند کنيم. در حاليکه در اقتدار الهي، بحث سرچشمه ي قدرت از دارنده ي قدرت، کاملا جداست.

 

در دامنه ي توحيد که بحث تئولوژيکي قدرت است، هيچکس نمي تواند قدرت را محدود و کرانمند کند؛ زيرا از منطقه ي ديد و کنترل انسان، بيرون است و نمي توان حتّا آن را مشخص و معيّن کرد. پيامد چنين کاري آنست که  قدرت الهي در اراده اي متغيّر انعکاس داده مي شود؛ نه در قانون اساسي و دامنه ي حقوق. اقتدار الهي، زاييده ي مشيّت اوست و مشيّت الهي نيز نامشخص است؛ زيرا علم الهي، انحصاري و از دسترس فهم و نيروي معرفتي انسانها، غايب است. اقتدار الهي در همين حوزه است که مطلق بودن و نامحدود بودن و مقدّس بودنش، مشخص و تثبيت مي شود. پس از اينکه تثبيت شد و به کرسي نشست، هيچکس محقّ نيست که بر ضدّ آن، اعتراض و طغيان کند. آنگاه با يک حرکت ساده در اطاعتخواهي و عبوديّت است که تمام اقتدار الهي به نبي و مظهر الهي و امام و فقيه و مرجع تقليد و آخوند منتقل مي شود. تئولوژي، يک موضوع تمام عيار سياسي است و تنها پادزهر و حريف او، فلسفيدن متفکّران مستقل و رادمنش و جوينده و آفريننده است. فلسفيدن، گونه اي فيوز اطمينان و آژير خطر براي نگاهباني از آزادي انسانهاست. هر کجا که زندگي و آزادي به خطر مي افتد و در معرض آسيب قرار مي گيرد، فيلسوفان همانجا هستند. تنها راه سنجيدن و کوبيدن و کنترل کردن اقتدار الهي فقط به مدد فلسفيدن امکانپذير است. من در جُستار جداگانه اي که اخيرا منتشر کرده بودم، در باره ي چگونه خنثا کردن و در حلقه ي محاصره گذاشتن اقتدار الهي انديشيده بودم. ولي متاسفانه فقط اشخاص معدودي توانستند به ژرفاي آن پي ببرند. [ نگاه کنيد به مقاله: « حاکميّت مردم و پيوند آن با تخمه ي خود زا » در تارنماي اينترنتي: www.farhangshahr.com  ]

 

سخن گفتن و انديشيدن در باره ي الّله و قدرت او، مهمترين و اساسي ترين بحث در باره ي قدرت سياسي است. با ناديده گرفتن و ادّعاي « آته ايست بودن و آگنوستيسيسم و امثالهم »  نمي توان در قدرت سياسي سهيم شد و آن را تحت کنترل در آورد. براي کسب و کنترل و کرانمند کردن « قدرت سياسي » بايستي بي – چو ن – و چرا در باره ي اقتدار الهي انديشيد و همواره سراغ سرچشمه ي قدرت رفت؛ زيرا تا زماني که با فلسفيدن انسانهاي مستقل و جوينده و آفرينشگر فکر، توحيد و الوهيّت در هم کوبيده نشود، محال است که بتوان قدرت مطلق الهي و اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها را کاهش داد و کنترل کرد. قدرت و قدرتخواهي، مسئله ايست انساني و مربوط به تک، تک افراد يک اجتماع. هيچکس نمي تواند بدون گلاويزي و درگيريهاي خونين،  قدرت را از انسانها سلب کند. ولي  فقها و آخوندها و مراجع تقليد مي دانند که چگونه مي توان قدرت را از انسانها با ميل و رغبت و تصديق و تائيد قلبي آنها، گام به گام در بحث « توحيد » به غارت برد و در « حوزه هاي علميه » در باره ي چند و چونش، تئوريک، قيل و قال کرد و آن را بي سر و صدا به نيروئي ماوراءالطّبيعه انتقال داد و سپس با يک پُل ارتباطي به نام نبوّت، آن را يکجا به خود انتقال داد و در رگهاي قدرت پرستي خود تزريق  و ابدالدّهر بر مردم حکومت کرد. فقها و مراجع تقليد و آخوندها با بحث کردن در باره ي « الّله »، حقانيّت به قدرتورزي را از انسانها به غارت مي برند و آنها را فاقد حقوق انساني مي کنند. با به غارت رفتن قدرت انسان است که فقها مي توانند حاکميّت مطلق خود را بر روي زمين، استحکام و دوام دهند.

 

در اين راستاست که با بي خبري و سهل انگاري ما در روند جابجا شدن قدرت از انسان به نيروئي فراکائناتي و سپس واگذاري آن به افراد مشخص و معين [ فقها و مراجع تقليد و آخوندها ]، بزرگترين فجايع اجتماعي روي داده مي شوند. از اين روست که ما در حکومتهاي الهي به طور مستقيم با اقتدار « الّله » روبرو هستيم و آناني که در تب و تاب دمکراسي مي سوزند ، نيک است در اين باره بينديشند که سرچشمه ي قدرت سياسي بايستي انسان باشد تا بتوان فرمانروايي گيتايي ( سکولاريزم ) را واقعيّت پذير کرد. مسئله ي « جدايي دين از حکومت »، مسئله ي تصفيه حساب رادمنشانه و گلاويز شدن قاطع و کوبنده و صف آرايي مستحکم با « الّله » و متوليان شمشير به دست اوست. بدون چنين گلاويزي سرسختانه و دشوار و بسيار بغرنج آفرين، بحث کردن در باره دمکراسي فقط لاطائلات روشنفکري خواهد بود. 

 

بسياري از گرايشات و شخصيّتها و سازمانها و گروههاي سياسي مي خواهند که دامنه ي مبارزات خود را محدود و کرانمند کنند و فقط در مواضع خودشان پيکار کنند. آنها مي خواهند که استقلال و آزادي سياست را از دخالتهاي فقها و مراجع تقليد و آخوندها تامين و تضمين کنند. ولي آنها هنوز نينديشيده اند که اسلام از بدو ظهور تا امروز به همّت شمشير ذولفقار کوشيده است که بر تمام شئون انساني، چنگالهاي اختاپوسي خود را گسترش دهد و سيطره يابد. آنگاه چگونه حاضر است که از دخالت در مسائل انساني واپس نشيند؟. متوليان اسلام فقط با دخالتهايشان، دوام و آتوريته دارند؛ نه با موعظه هايشان. از اين رو،  اجرا و کاربست حقوقي « جدايي دين از حکومت » باعث مي شود که « دين » در کوتاهترين فرصت ممکن از تمام جهات ( هنر – سينما – رقص – نقّاشي – ادبيات – شعر – گرافيک – موسيقي و امثالهم ) با شدّت تمام کوبيده و متلاشي شود. به همين دليل است که متوليان شرع انور اسلام از مخالفان سکولار خواه خود، بسيار داناتر و باهوش تر هستند. آنها مي دانند که « جدايي دين از حکومت »، فروافتادن به پرتگاه نابودي اسلام و محو اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندنهاست. به همين سبب، برنامه ي تلاشهاي فرهنگي کوشندگان آزادي، بسيار طولاني و خطر آفرين و خسته کننده خواهد بود؛ زيرا مسئله ي « سکولاريزم »، مسئله ي تجديد نظر کردن در اقتدار الّله و کرانمندي قدرت اوست. درست با ميزان مبارزات فرهنگي و تاکتيکهاي سياسي نيروهاي سکولار خواه است که محتويات و ساختمان فکري آينده ي حکومت ايرانزمين مشخص و معيّن خواهد شد. تاريخ آينده ي سياست و هنر و فرهنگ و آموزش و پرورش و امثالهم جامعه ي ايراني را شيوه هاي پيکار و متدهاي درهمکوبي عقايد مستبد اسلامي و فراکائناتيست که رقم مي زند؛ نه شعارهاي توخالي و اظهار لحيه هاي آکادميکي.

 

بايد همواره انديشيد که تلاشهاي ممتد از بهر « جدايي دين از حکومت » ، امکانها و شرايط ايجاد فرمانروايي گيتايي ( سکولار ) را تضمين نخواهند کرد؛ زيرا تا زماني که انسان در مقام برترين ارزشگذار وتعيين کننده ي نيکي و خوشي و شادمانيهاي فردي خود بر شالوده ي تجربياتش به رسميت شناخته نشود و با احترام تمام به آن ارج گزارده نشود، شکل گيري و دوام حکومتهاي ديني اجتناب ناپذير خواهد بود. حتّا اگر فقها و مراجع تقليد و آخوندها از حضور عيني در سازمانهاي کشوري غايب شوند، باز حکومتهاي برگزيده مردم مي تواند در حلقه ي محاصره اي اقتدار آنها قرار بگيرد. تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي بکوشند که کليّه ي اهداف و وعده هاي ديني را از آخرت به زمين انتقال دهند و بر زيبائيها و حقّانيّت و قداست زندگي گيتايي تاکيد مبرم بکنند و آرزوها و خواستهاي انساني را در مقام بالاترين و عالي ترين فروزه هاي انساني بشمار آورند. ما بايد همچنين بکوشيم که بدآموزيهاي اخلاقي شيوع يافته و جاافتاده در ذهنيّت افراد اجتماع خود را در نکوهش زندگي گيتايي بشناسيم. با کوشش از بهر شناسايي چنان بدآموزيهايي که مي توان نشانه ها و آثار آنها را به وفور در ديوان شاعران و نثر نويسان پيدا کرد، بايستي با سنجشگريهاي کوبنده و متلاشي کننده از تاثير گذاري منفي و تخديري آنها بر ذهنيّت مردم جلوگيري کنيم. تمام ابيات و داستانها و اشعاري که در نکوهش جهان و زندگي نوشته شده اند، منفذهايي هستند که خطر اقتدارگرايي دين را امکانپذير مي کنند.

 

ما نمي توانيم در ايرانزمين، تعارض و کشمکش مابين اقتدار خواهي فقها و مراجع تقليد و آخوندها را با حاکميّت مردم بر شالوده خرد جهان آرا و تجربيات فردي آنها ناديده و بدون تنشهاي خطرناک در نظر بگيريم؛ زيرا چنين تعارضي در تاريخ ايرانزمين، قدمت هزاران ساله دارد. ما براي ايجاد و دوام و شکوفايي حکومت « سکولار » در ايرانزمين براي مدّتي طولاني به سازمانها و ارگانها و اتحاديه ها و کانالهايي نياز داريم که بتوانند « دايناسور خونريز اسلام و متوليان او را » در « جرسيک پارک الّله »، محافظت و مراقبت کنند. بدون چنين اقدامي، دولتهاي منتخب مردم در ايران آينده نخواهند توانست که از نظارت خواهي و دخالتهاي مستقيم و توام با تکفير و فتواي فقها و مراجع تقليد و آخوندها، لحظه اي دوام آورند.

 

تلاشگران آزادي نبايستي در فکر عوام و اعتقاداتشان باشند. هزاره هاست که خدايان نوري و نمايندگان شمشير به دست آنها به عوام، رحم کرده اند؛ ولي ذهنيّت آنها را هرگز روشن نکرده اند. آنها فقط عوام را همچون حيوانات اهلي راهبري کرده اند. به عوام نبايد رحم کرد. احترام به عقايد عوام، جنايت کردن در حقّ آنهاست. ابدي ساختن زنجيرهاي اسارت آنهاست. عوام تا از کوره و صحراي اضطراب گذر نکنند، به درک آزادي خود نخواهند رسيد. ما امروزه به خدايان « رحمان و رحيم » هيچ نيازي نداريم. ما به آزاديهاي بدون خدا محتاجيم. /////

 

آريابرزن زاگرسي

آدرس پست الکترونيکي نگارنده: azagrosi@yahoo.de

درج اين جُستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.

اين نوشته در تارنماي اينترنتي « فرهنگشهر » بايگاني مي شود: www.farhangshahr.com