Make your own free website on Tripod.com

تضاد و خصومت اسلام با فرهنگ ايران

 

جانا! روا نباشد، خونريز را حمايت ( حافظ شيرازي )

 

Επι ξνρον ισταται αχμης  ( = Epi xyru histatai akmes [  اپي  خيرو هيستاتاي  آکمس =    ما لبه ي تيغ ايستاده ايم و مسئله ي  يا اسارت و عبوديّت  يا آزادي و زندگي مطرح است.) هُمر ايلياد پاره ي دهم -  متن يوناني ]

 

چرا ما از استقلال  در تمام دامنه هاي زندگي خود مي ترسيم؟. چرا نمي توان با انسانهايي که در زنجيرهاي عقيدتي و ايدئولوژيکي و فکري و سنگسان شده به سر مي برند به جامعه ي گشوده فکر و آزاد از استبداد و تحقّق فرمانروايي مستقل رسيد؟. استقلال را نه مي توان از جايي وام گرفت نه مي توان همچون خشکبار و آلات و ادوات مکانيکي و الکترونيکي وارد سرزمين خود کرد نه مي توان کسب آن را همچون شرايع مذهبي از ديگران تقليد کرد. ما زماني به استقلال در زمينه هاي گوناگون مي رسيم که در انديشيدن و رفتار کردن، انسانهايي مستقل و استوار بر خواست و نيروي فهم و سنجشگري خود باشيم. تا زماني که ما به دريافت و پروراندن عميق و تئوريک تجربه هاي فردي و کاربست فهم خود اتّکا نکنيِم، حرف زدن از استقلال، توهم است. فقط  با استقلال فکري تک، تک ما ايرانيان است که ديگران مي توانند ما را به رسميّت بشناسند و به وجودمان در مقام انسانهاي فرهيخته و فرهنگيده، ارج و احترام بگزارند.

 

نگارنده اين سطور به دليل حادّ بودن اقتدار بغرنجزا و بسيار خطرناک فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مسئله ي فاجعه ساز اسلام و تضاد گوهري آن با فرهنگ ايران، تلاش کرده است که سلسله جُستارهايي را به سهم خويش براي روشنگري اذهان هم ميهنان به زباني رسا و همگانفهم منتشر کنم. من برآنم که اختلاف و تضاد بسيار عميق و همچنين ناهمخوان و ابدالدّهر ناسازگار مذهب اسلام را با فرهنگ ايران نشان دهم.

 

عقل تابع و وحشت افکن

 

در اين جُستار هر کجا که از عقل ، سخن مي رود، منظور همان معناي روزمره و ورد زبان انسانهاست. مقوله ي عقل در مذهب اسلام و ادبيات عربي با مفهوم خرد مهرورز و جهان آرا در فرهنگ ايران از يکديگر متفاوت و شديدا متضاد با هم هستند. به دليل پرهيز از بحث کردن تئوريک و فلسفي در باره ي اين اختلاف، من کوشيده ام که فقط ماهيّت عقل تابع را بيشتر توضيح دهم تا خوانندگان محترم بتوانند در انديشيدن و مقايسه هاي فردي خود و همچنين دريافت افکار و برهانهاي تلاشگران آزادي و روشنگري، به اختلاف و تنش مقولات و مفاهيم و واژگان فرهنگ و زبانهاي متنوّع ايراني با مفاهيم اسلامي و تازينامه اي، بهتر و ژرفتر و مرزبندي شده تر پي ببرند. 

 

آزادي را نمي توان با اطاعت و بندگي به دست آورد. انسانها فقط مي توانند  به  قوانين و فرامين ارگانها و سازمانها و برگزيدگاني ارج بگزارند که زائيده ي خرد جهان آراي   آنها باشند و  براي شکوفايي و گسترش آزادي و رشد استعدادها و زندگي فردي و توانائيهاي تک، تک آنها نيز مفيد باشند و مدد رسانند. بنابر اين، اقتدار و علم و قهاريّت الّله يا هر مرجع مقتدر ديگر، هيچ حقّانيّتي ندارد که بخواهد آزادي را به انسانها در قبال اطاعت و بردگي تقديم کند؛ بلکه آزادي خودش فروزه هايي دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاري به آنها مي توانند مرزها و کرانه هاي رفتارها و منشهاي خود را مشخص و متعيّن کنند. اطاعت کردن از نيروهايي فراکائناتي يا اشخاصي که همه چيز را مي دانند يا ادّعاي تملّک علم الهي را مي کنند، بسيار مضرّ و تخريبگر مناسبات انساني و اجتماعي است و همچنين در راستاي نفي مطلق آزادي ماست. دانشي که زائيده ي کورماليها و تفکّرات و آزمايشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشيهاي انسان باشد از تمام علوم الهي و فراکائناتي با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاينده تر هست؛ زيرا دانشهاي بشري به گسترش آزاديهاي فردي ما کمک مي رسانند؛  ولي علوم الهي در جهت اسارت و تحميق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان براي اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن استوار هستند.

 

علم الهي و انعکاس آن در ذهنيّت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان و آخوندها با حاکميّت و اقتدار مطلق الّله بر ذهنيّت و روان انسانها به هم آغشته است. کساني که ادّعاي دانستن علم الهي را مي کنند هرگز در کردارهاي خود به انديشه ها و ديدگاهها و تصميمهاي ديگران ارجي نمي گزارند و حتّا خود را محقّ مي دانند که براي ديگران تصميم بگيرند. در مسئله ي آزادي، هيچگاه انسانها از اطاعت و عبوديّت سخن نمي گويند؛ زيرا آزادي، خود انسان است که هر سلّولش قداست دارد و هر کنش و واکنش او از بهر فراگستري و نگاهباني از آزادي مي باشد. در اين راستا، آن انسانهايي که بر پايه ي عقل تابع مي انديشند،( عقل تازينامه اي با خرد مهرورز و جهان آراي ايراني به شدّت در تضاد و خصم ذاتي آنست ) انديشه هايشان در بند اقتدار الّله هستند و افکارشان فقط رنگ و بو و خاصيّت اقتدار الهي را دارند. چنان افکاري بر ضدّ آزادي و زندگي مشترک اجتماعي هستند.

 

عقل تابع و مطيع و وحشت افکن و دنباله رو ( خصوصياتي که محمّد ابن عبدالّله در احاديث مختلف براي عقل کامل انساني برمي شمارد ) هرگز هيچ استقلالي ندارد؛ زيرا وابسته ي علم الهي است. آن نيروي فراکائناتي که بخواهد عقل ما، تابع او باشد، هموست که غارتگر آزادي ماست. آن ادّعايي که مي گويد عقل آدمي، ناقص است و نمي تواند خير و شرّ خود را تمييز و تشخيص بدهد، ادّعايي کاملا بي پايه و بي مغز است؛ زيرا بر هيچ استدلال و برهان ژرف استوار نيست. انسانها، آزاد و لخت و عور زاده مي شوند و مي خواهند که آزادانه نيز زندگي کنند و همچنين لخت و عور بدون هيچ پوشش و هراسي بينديشند و سخن بگويند. اينست معناي اصيل زيستن در آزادي . پرنسيپ آزادي به ناقص و ناکامل بودن معرفت انسان بازبسته است. عقل ناقص هرگز دليلي براي عبوديّت و اطاعت کردن انسان از نيرويي ماوراء الطّبيعه يا مقتدرين زميني نيست. نقص، اساس و بُنمايه ي آزادي بشر است.

 

ناقص بودن عقل، امکانيست که انسانها را به سوي همفکري و همگرايي و همانديشي با يکديگر سوق مي دهد. در نقص عقل است که آزادي انسانها، ريشه هاي قطور و ظريف و زندگي افزاي خود را دوانيده است. بيِ ارزش کردن و تحقير نقص عقل آدمي به قيمت نفي آزادي تمام خواهد شد. فقها و آخوندها و مراجع تقليد براي استمرار و حاکميّت مطلق خود بر ذهنيّت و روان انسانها در مقابل عقل ناقص آدمي، جامعيّت و تماميّت عقل و علم الهي را مي گذارند که پيامدش فقط اسارت و پژمردن زندگي و نابودي آزاديست؛ زيرا در ذات عقل جامع الّله ، هر چيزي ضرورت محض دارد و مشيّت آن، انکار ناپذير و واجب الاطاعه است.

 

انسانها با نداشته ها و نقصها و آرمانها و آرزوها و خواسته هاي خود مي توانند سرچشمه ي بزرگترين خوشيها و نيکيها و امکانها و  آزاديهاي فردي و اجتماعي بشوند. عقل تابع، عقليست فاقد پرنسيپ جستجو و رادمنشي و ژرفنگري و سنجشگري. عقل تابع، تنبل و مقلّد و حيله گر و توجيه کننده و خونريز و انبارصفت است. ايده آل عقل تابع مي خواهد که همه چيز را معقول ببيند و در چارچوب آهنين مقولات عقلي آن را اسير و زنداني کند. مذهب و ايدئولوژي و نظريّه اي که همه چيز را بتواند در خودش، عقلاني مرتب و منظم و پابرجا کند، هيچ جايي براي آزادي باقي نخواهد گذاشت. در حاليکه انسانها با خيالات و روياها و آرمانها و ايده آلهاي خود بهتر مي توانند زندگي کنند تا با وعده ها و وعيدهاي سر خرمن و هول و هراسهاي قيامت و روز حشر و قصاص الهي بر پايه ي عقل تابع.

 

انسان براي زيستن، به روياها و آرمانها نياز دارد؛ ولي هرگز خودش را تابع آرمانهايش نمي کند. هر گونه جامعه اي که جهنّم و دوزخ را براي اعضايش برپا کند، روياي بهشت و مناسبات شادي آفرين و تغيير راديکال ساختارهاي اجتماعي را در ذهنيّـت و روان انسانها تهييج و ترغيب مي کند. انسانها هيچگاه به کمال خود نخواهند رسيد. مفهوم کمال، هرگز به معناي اطاعت و عبوديّت و تسليم شدن در برابر موکّلان الّله بر روي زمين نيست؛ بلکه  رانه ايست که انسانها را به بهمنشي و زندگي بسيار زيباتر و گشوده فکرتر و شيرين کردارتر مي انگيزاند تا انسانها هيچگاه از تکاپو و کنکاش براي بهزيستي واپس ننشينند. با اطاعت کردن و گردن نهادن به عقل تابع است که ما امکان انديشيدن و استقلال فردي خود را در کاربست نيروي فهم و داوري  خود مسدود و منجمد مي کنيم.

 

انسانها تا زماني خوش مي زييند و پيشرفت در تمام زمينه هاي تکنيکي و مکانيکي و آزمايشگاهي و فکري و فلسفي دارند که عقل آنها هيچ کمال و پاياني نداشته باشد. پايان انديشيدن و افتادن به دامچاله ي عقل تابع، اختتام و مرگ زندگيست. تفکّر تا موقعي زنده و پويا و بارآور و آفريننده است که برايش امکانهاي حرکت و مجهول بودن وجود داشته باشند. در مسئله ي دين نيز خاتم انبيا بودن و پايان رسالت به معناي خط باطل کشيدن بر روي هر گونه ارتباط مستقيم و بي ميانجي با خداست [ تخمه ي خود زا ]. آناني که ادعاي تملّک حقيقت را دارند، بر انحصاري بودن حقيقت و اقتدار عقيدتي خود بر ذهن و روان ديگر انسانها اعتراف آشکار مي کنند. در اعتقاد چنين انسانهايي، هيچکس نبايستي به گونه اي ديگر بينديشد و سخن بگويد و رفتار کند سواي آنچه که حقيقت آنها متعيّن و مشخص کرده است. کلمه ي بدعت در اعتقادات اسلامي از منفورترين و ملعونترين کلمات است؛ زيرا عقل آدمي نبايستي مستقل بينديشد و افکار تازه اي را از ژرف تجربيات آدمي بزاياند.

 

حقيقت توحيدي يا علمي، همواره اختتام دهنده است و نفي کننده ي عقل مستقل. مسئله ي اولوالعزم بودن در اسلام بدين معناست که تنها راه امکان ارتباط با الّله به رسول و امام و فقيه و مجتهد و آخوند بازبسته است. رابطه با الّله در اسلام فقط از طريق واسطگي امکانپذير است. بنابر اين، آن خدايي که فراکائناتي  و به واسطه محتاج باشد، هيچ خدايي نيست و بايد شبح ترسناک و نکبت آور او را با تمام نيرو درهم کوبيد و متلاشي کرد. آن خدايي که بخواهد يک ميليمتر از سطح گيتي و زندگي خاکي انسانها، آنسوتر گام بردارد و فراکائناتي و مکافات دهنده و مالک دوزخ و جهنّم باشد و مابين انسانها تمايز و تفاوت بگذارد و عده اي را حاکم بر عده اي محکوم بکند، بايستي تمام نشانه ها و آثار او را سر به نيست و نابود کرد. انسانها به چنان خداياني هيچ احتياجي ندارند؛ زيرا زندگي را نه تنها خوش و شاد و زيبا نمي کنند؛ بلکه به شدّت، آن را تلخ و زهر آگين و مملوّ از نفرت و کينه توزي و حسادت و خونريزي و خمودگي و افسردگي نيز مي سازند. ايرانيان، بزرگترين هنر و افتخار و رادمنشي خود را در اين مي دانستند که چنان خداياني را بکُشند [ کُشتن ميتراس ( =  ديو سپيد ) در هفت خان رستم ]؛ زيرا بر ضدّ زندگي و آزادي هستند.

 

انسانها نمي توانند اعتقادات کامل و ازلي ابدي الهي را که زائيده ي تلاشهاي جوينده و تجربيات فردي و انديشيدنهاي ممتد خود آنها نيستند، به رسميّت بشناسند و برايشان ارج و منزلتي قائل شوند؛ زيرا چنان اعتقاداتي به زور شمشير و تهديد و کشتار و شکنجه به انسانها، تحميل و تلقين شده اند. چنان اعتقاداتي، زاييده و جوشيده و افشانده شده از گوهر وجودي آنها نيست. فقها و مراجع تقليد و آخوندها مي خواهند که با بدنام کردن عقل ناقص آدمي از انسانها سلب استقلال و انديشيدن فردي کنند تا بتوانند بر آنها همواره حکومت و سيطره داشته باشند. در مباني عقيدتي مذهب اسلام فقط آن انسانهايي عقل دارند که تابعيّت الّله و متوليانش را در حرف و عمل پذيرفته باشند. عقل از ديدگاه اسلاميستها، فقط وسيله ي اطاعت و تبعيت کردن از معرّفان و مروّجان اراده ي الّله است و بس.

 

مهمترين و اساسي ترين روش براي تشخيص ماهيّت عقل تابع، مقوله ي سنجشگري است. عقل تابع، هرگز نمي تواند سنجشگري را تاب آورد؛ زيرا خودش را مدافع حقيقت محض مي داند که از هر گونه سنجشي مبرّاست. روند سنجشگري در ذهنيّت و روان و مغز انسانها، روند به خود آمدن و بيدار شدن و کسب آگاهبود فردي انسانهاست. از اين رو، رهايي و گريختن از استبدادورزي اشخاص و گروهها و نظامهاي توتاليتر هنوز آزادي و استقلال نيست؛ بلکه کسب و پروراندن و فرهيخته شدن مغز و چشمها و نيروي تيزبيني و تيزنگري فهم انسان است که در هر لحظه مي تواند هر نوع استبدادي را شناسايي کند و با آن گلاويزي فکري داشته باشد. ما با داشتن چنين نيروي در خود است که مي توانيم آزاديهاي فردي و اجتماعي را نگاهباني کنيم و فراگسترانيم و هر استبدادي را در همان نطفه اش متلاشي کنيم. به همين سبب بايستي هوشياري خود را در تمييز دادن دو مقوله ي بسيار ظريف و اساسي حفظ کرد. ما بايستي بتوانيم اصطلاح رهايي را از مقوله ي آزادي تفکيک کنيم تا فريب قدرت پرستان و حقيقت گرايان را نخوريم.  آزادي، زاياندن و پرورراندن چشمي در وجود ماست که مي تواند پيشاپيش، هر گونه استبدادي را بشناسد و از برپايي و شکل گيري آن جلوگيري کند. مردمي مي توانند آزاد بزييند و آزاد بينديشند که توانايي استبدادشناسي آنها بسيار نيرومند و حسّاس باشد و بتوانند با خواست و قاطعيّت تام در برابر مستبدين استقامت کنند و قدرتورزي آنها را درهم بکوبند.

 

کوششها و تلاشهاي نيروي سنجشگري ما، رونديست که برآنست از حاکميّت و اقتدار مطلق هر ايده و اعتقاد و ايدئولوژي و مذهب و امثالهم بگسلد و به استقلال انديشيدن فردي برسد. عقل تابع مي کوشد که چنين نيرويي را در ما خنثا کند و از کار بيندازد. انساني که بخواهد به سنجشگري عقل رو آورد، خطر فروپاشي اقتدار الهي و قدرت پرستي موکّلان زميني آنها را با خود به همراه مي آورد. از اين رو، تمام آناني که مي خواهند حقايق خود را تثبيت ازلي ابدي کنند، مي کوشند که عقل تابع را کامل و جامع و خدشه ناپذير جلوه دهند. توهم کمال در ذهنيّت مومنين و معتقدين دقيقا تلاشيست براي جلوگيري از نفوذ و به تکاپو افتادن نيروي سنجشگري در انسانها. کليّه فقها و مراجع تقليد و آخوندها و طيف رنگارنگ اسلام راستين سازان مي کوشند به مومنان تلقين کنند که حقيقت اسلام، کامل و فاقد ايراد و اشکال است و براي هر چيزي که تصوّر پذير يا حتّا تصوّر ناپذير باشد پاسخ معقول و قاطع و رهائي بخش دارد.

 

چنين تلقين و توهمي باعث مي شود که مومنان تصوّر کنند هر نقصي در وجود خود آنهاست؛ نه اسلام. پيامد چنين تلقيني آنست که مومن و معتقد به اسلام، احساس مي کند که در شناخت حقيقت الهي قصور کرده و ايمانش را به دنيا فروخته است. در چارچوب اقتدار الهي و مباني عقيدتي اسلام، مومن بايستي بپذيرد که حقيقت الهي، هميشه و همه جا، سرّ مکتوم مي ماند و او بايستي آن را فقط از نو در هر دوره و مکاني، کشف کند و به حبل المتين   الهي بياويزد تا رستگار شود و از فريب دنيوي نجات پيدا کند. در اسلام، تلاش مي شود تا آنجايي که امکانات و روشها و راههاي عملي ايجاب مي کنند، مقوله ي سنجشگري را از دامنه ي حقايق الهي، حذف و سرکوب کنند و به هيچکس اجازه ندهند که در نصّ تازينامه اي شکّ کند. وقتي که هيچکس آشکارا به سنجشگري نصّ تازينامه اي و محتويات اعتقاداتي گنجانده شده در آن رو نياورد، مردم خود به خود در توهمات و تلقينات و تحميلات اعتقادي خود استوار مي مانند و ذهنيّتشان کم کم نيز به سنگ خارا واگردانده مي شود. روشنگري ذهنيّتهاي سنگسان و پيچيده و متحجّر، کار آسان و کوتاه مدّتي نيست.

 

کليّه ي ناظران عقيدتي و حفاظتي و انجمنهاي مصلحتي و شوراهاي فقهاي نگهبان مي دانند که توهم کمال در ذهنيِّت و روان انسانها به شدّت آسيب پذير و متزلزل است. به همين دليل از سنجشگريهاي علني تلاشگران آزادي و روشنگري وحشت دارند و در آغاز به سرکوب و ترور و تهديد و زندان و شکنجه ي آنها رو مي آورند. در مراحل سخت تر و پيچيده تر و زورمندتر است که دستگاه تئوريک فقها و آخوندها و مراجع تقليد و رتوشگران رنگارنگ با ابزارهاي هرمنوتيکي و تاويلي و تفسيري به نجات حقيقت الهي رو مي آورند. برغم تمام تلاشها و عرق ريزيهاي اين طيف، نيروي سنجشگري انسانها از سرکوفته شدن و تنبلي و حقارت عقل تابع به ستوه مي آيد و در نهان به طغيان و عصيان مي پردازد.

 

از اين نظر، مسئله ي اسلام، مسئله ي انحصاري بودن حقيقت است. از حقيقت نيز نبايد گسست؛ بلکه بايستي تابع آن ماند. فراتر از حقيقت، هيچ جائي نيست. هر کجا که انسان باشد، حقيقت همانجاست و هرگز خدشه اي در ساحت مقدّس آن نيست که انسان بخواهد به شکّ و ترديد بيفتد. حقيقت الهي، جامع کمالات الهيست. هيچ نقصاني در آن راه ندارد. هر چيزي که در نظر انسان، نقص و خطا به نظر مي رسد از ظلوم و جهول بودن خود انسان است که نشات مي گيرد؛ زيرا انسان، عقلش ناقص است. ولي الّله ، عقل کلّ است و منجي انسان جاهل. از آنجايي که حقيقت الهي، خدشه ناپذير و مطلق است، در نتيجه هر گونه تفکّر و انديشيدن و کشفيّات تازه و نو بايستي در راستاي گسترش و توضيح و تلقين و تحميل و ترويج همان حقيقت الهي باشد. تغيير جويي و نوگرايي و خويشانديشي و پشت پا زدن به حقيقت الهي و فراتر رفتن در نظر متوليان حقيقت الهي بدين معناست که انسانها وارد  دامنه ي منکرات و منهيات شده اند و بايستي مرتکبين را محکوم کرد و آنها را به اشدّ مجازات رسانيد.

 

در دامنه ي حقيقت الهي نمي توان و نبايد به سنجشگري پرداخت. فقط بايستي با سنجشگران به خصومت پرداخت و حقيقت را از متلاشي شدن نجات داد؛ زيرا حقيقت الهي تنها راه رستگاري انسان جاهل از عذاب دنيوي و اخرويست. در کرد و کار عقل تابع، هر گونه توليد فکري به تلاشهاي دفاعي و تاويلي و هرمنوتيکي و تفسيري مختوم مي شود؛ نه سنجشگرانه و نوجوينده و آفريننده ي فکر نو. در نظر آناني که عقل تابع دارند هر چيزي بايستي خود را با حقيقت، مطابقت بدهد و از آن، سرچشمه بگيرد؛ زيرا آنچه که بايد تغيير بکند حقيقت الهي نيست؛ بلکه انسانها و پديده ها و عواطف و احساسات و جوامع و جهان و غيره هستند که بايستي تغيير کنند. حقيقت نه تنها هيچ تغييري را در خود نمي پذيرد؛ بلکه ثبوت محض، ذات اوست. جهان و انسان و پديده ها را بايستي بنا به مشيّت و اراده ي الهي در راستاي اقتدار و حاکميّت محض الّله و متوليّان شمشير به دستش تغيير داد. اينست سنّت نامتغيّر الهي بر روي زمين.

 

وقتي که مومنان و معتقدين به حقيقت الهي نتوانند با اعمال جبر و قهر و شکنجه و کشتار و تبعيد و زندان  و شلاق و غصب حقوق اجتماعي و مصادره املاک و قطع اعضا بدن به تغيير دادن انسانها بپردازند، آنگاه مجبور مي شوند که حقيقت الهي را دستکاري الهي کنند!. آنها دخالتهاي خود را در نصّ حقايق الهي با شگردها و شعبده بازيهاي خطبة الاشباحي امير المومنين ( نگاه کنيد به نهج البلاغه و پرسش بسيار ژرف و تکان دهنده ي آن اعرابي با شعور و روضه خواني پسر ابو طالب [ سيماي خداي تو چگونه است؟ ] ) مي کوشند که از انظار فهم مومنان و معتقدين بپوشانند. مومن بايستي تغييرات را طوري دريافت کند که احساس تزلزل در ابديّت حقيقت الهي به ذهنش هرگز خطور نکند و کمالات الهي، کما في السّابق پايدار بمانند.

 

در روند اين دستکاريهاست که عقل آفريننده ي مومن در خفا به کنيزي و همدستي با عقل تابع مي رود و تغييرات خوشنما و مُد روز و خر رنگ کن را در سفره ي معتقدين و مومنين عرضه مي کند. تغييرات در نصّ حقايق الهي معمولا به روشهاي زير انجام مي گيرد: 1- با کاربست تفسير آيه هاي تازينامه اي که تلاشيست براي ادغام و تزريق کردن پديده ها و افکار و ايده ها و ديدگاهها و انديشه هاي نويافته و در کلّ، سراسر چيزهاي تازه و جديد به توبره ي ابوحريره ي حقيقت الهي؛ طوريکه محصولات نو با حقيقت الهي در تمام نقطه ها، مطابقت قيراطي و وحدت تمام داشته باشد. ( کليه ي شريعتمداران و فقها و مراجع تقليد در اين راستا حرکت مي کنند ) 2- راه ديگر آنست که مقوله ي تاويل و هرمنوتيک را به کار مي بندند. چنين روشي مي کوشد که محتويات حقيقت الهي خود را طوري با وقايع و رويدادها و افکار و ديدگاههاي نو به نو، تطبيق دهد که به ساحت مقدّس حقيقت الهي، هيچ آسيبي نرسد و تغيير ناپذيريش لکه دار نشود. ( کليّه ي اسلام راستين سازها و نونوار کنندگان اسلام در اين راستا حرکت مي کنند ).

 

تلاشهاي تفسيري به دوام اسلامهاي سنتّي ختم مي شوند و تلاشهاي تاويلي به اسلامهاي راستين. هر دو اين تلاشها با فرهنگ ايران در تمام دامنه هاي تصوّر شدني، خصومت سرسختانه اي دارند و  در برابر فروزه هاي درخشان و زيبامنش و زندگي پرور آن به شدّت احساس حقارت مي کنند. جنبش نوزايي فرهنگ ايراني با مسائل بسيار دشوار و آزارنده اي گلاويز بوده و هست و خواهد بود. به همين سبب، تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي وظايف و پيکارهاي فرهنگي دراز مدّت و سنجشگريهاي روشنگر و انگيزنده به فکر و خستگي ناپذير خود را دامنه دارتر و ژرفتر و گسترده تر به پيش ببرند. ////

 

آريابرزن زاگرسي

آدرس پست الکترونيکي نگارنده:azagrosi@yahoo.de  

درج اين جسستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون  دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.

اين نوشته در تارنماي اينترنتي فرهنگشهر بايگاني مي شود: www.farhangshahr.com