Make your own free website on Tripod.com

آريابرزن زاگرسي ( آلمان )

تاریخ 21 فروردین 1381

درآمدی گذرا بر سنجشگري اسلام

 اسلام نه تنها دين نيست؛ بلکه با تمام ابزارها و امکاناتي که در اختيار دارد با دين خصومت وحشيانه ای را به پيش مي برد.

 اسلام فقط شريعت است و بس. در حالی که دين در فرهنگ ايراني با آواز سروش درون پيوند دارد. به عبارت ديگر، دين همان وجدان خويشافريده است.

در حقيقت، ايمان، گزينش آزادانه ي هيچكس نيست؛ بلكه مالكيتش در دست الله است. درست  درهمين تملك است كه آزادي انسان به غارت مي رود و با به غارت رفتن آزادي، انسان به دام جهل و كفر فرو مي غلتد.

از اين روست كه ايمان را مي پذيرد  و حقيقت پوشاني و جهل از اين به بعد، ماهيت و گوهر انسان را تشكيل مي دهد. بدبيني تازينامه به انسان كه در بسياري از آيه ها، تكرار و بازگويي مي شود، ضرورت هدايت و ارشاد و حاكميت الله را دم به دم گوشزد مي كند و آن را واجب مي شمارد.

خصوصيت بسيار بارز الله، ترسانيدن و عذاب دادن انسان است. اينست كه حكومت اسلامي بر پايه ي انسان جاهل قرار دارد كه در تمام زمينه هاي زندگي بايستي از حكومتگران اطاعت كند و بنده ي محض آنها باشد.

از نظر تازينامه ، عقل آفرينشگر براي مسلمان معنا ندارد. انسان فقط عقل تابع دارد. عقلي كه هيچگاه نمي تواند به استقلال برسد.

در سرزمين ما هنوز كه هنوز است سنجشگري اسلام و تازينامه به معناي فلسفي آغاز نشده است  و بدون سنجشگري اسلام و تازينامه كه گلاويزي پادانديشانه اي نيز مي باشد، هرگز آزاديهاي فردي و حقوقي و آموزشي و اجتماعي پديدار نخواهند شد. سنجشگري اسلام، نفي و ضديت با اسلام نيست؛ بلكه اعتراض به حكومت انحصاري و مطلقه ي مدعيان و موُمنان شمشير به دست آن است.

مي بايستي در برابر هر مذهبي و عقيده اي و مسلكي و ايدئولوژيی كه مي كوشد حاكميت مطلق داشته باشد رفتار سنجشگرانه داشت.

در تاريخ ايران، هيچ رويدادی از لحاظ فکری و روانی و فرهنگی و اجتماعی، ويرانگرانه تر از استيلای اسلام بر ذهنيت و روان ملت ما نبوده است. در تاريخ و اجتماع، هيچ اتفاقی بدون ضرورت ريشه دار، صورت نمی بندد و چنانچه ما با برخی از رويدادهای ميهن خود، ناباورانه و حيران، روبرو می شويم، نشانگر آنست که ما آگاهی درست و مايه داری از تاريخ و دگرگشتهای روانی فرهنگی مردم خود نداريم. صف آراييهايی که تا کنون در برابر اسلام در طول يک صد سال گذشته شده است، به دليل سترونی فکری، هيچگاه نتايج بنيادی و تاثير گذاری نداشته اند؛ زيرا بسيار سطحی بوده اند و از زاويه ی نفرت و ناآگاهی شکل گرفته اند. در حالی که سنجشگری روشمند و بارآور از اسلام به پشتوانه ی آزادانديشی فلسفی امکانپذير است. پيکار برای به واقعيت پيوندانيدن آزاديهای اجتماعی، زمانی معنا و محتوا خواهند داشت که تک تک ايرانيان از حالت مقلدي بيرون آمده  و به تن خويش بينديشند. براي سنجشگري تازينامه بايد با اسطوره هاي مذاهب سامي ( = يهوديت و مسيحيت و اسلام ) به خوبي آشنايي داشته باشيم  و نيز با تاريخ دگرگشتهاي اسلام از اعلان پيامبري محمد ابن عبد الله تا امروز، بويژه با نقش اسلام در سرزمين خودمان. بدون چنين پيش - شرطي به سراغ تازينامه رفتن، سنجشگري ما بيهوده است.

 هر كس ادعاي حقيقتي  مي كند، فقط تجليل و تصديق آن حقيقت را صواب و صحيح مي شمارد. حقيقت معتقدان و مومنان، هر آن چيزي را كه مطابق با آن نيست، ناصواب مي شمارد و هرگز نبايستي به سنجشگري آن پرداخت، مگر آنكه انتقادات ما با حقيقت منطبق باشند. ناگفته نماند که اسلام نه تنها دين نيست؛ بلکه با تمام ابزارها و امکاناتي که در اختيار دارد با دين خصومت وحشيانه ای را به پيش مي برد. اسلام فقط شريعت است و بس. در حالی که دين در فرهنگ ايراني با آواز سروش درون پيوند دارد. به عبارت ديگر، دين همان وجدان خويشافريده است.

 مذهب اسلام، قرنهاست در سرزمين ما، استيلاي خود را بر اذهان مردم از راه كشتار و زورگويي و پيگرد و اعدام دگرانديشان ادامه مي دهد  و در ذات بسياري از اصولش فقط حقير شماري انسان و زندگي، نهفته است. بدين معنا كه در بسياري از آيه هاي تازينامه، خوارشماري انسان و نيروهاي گوهري او قرار دارد. در واقع، انسان ظلوم و جهول است.  ظالم در تازينامه در درجه ي نخست به معناي كافر است كه معني اش، پوشاننده ي حقيقت تازينامه اي مي باشد يا بهتر بگوييم، پوشاننده ي نعمات الهي. ظالم نيز كه با كلمه ي ظلمت از يك ريشه مي آيند، تأييد كننده ي همين مطلب است. الله، ايمان را به شكل امانت به همه ي كائـنات عرضه مي دارد.

 در حقيقت، ايمان، گزينش آزادانه ي هيچكس نيست؛ بلكه مالكيتش در دست الله است. درست  درهمين تملك است كه آزادي انسان به غارت مي رود و با به غارت رفتن آزادي، انسان به دام جهل و كفر فرو مي غلتد. از اين روست كه ايمان را مي پذيرد  و حقيقت پوشاني و جهل از اين به بعد، ماهيت و گوهر انسان را تشكيل مي دهد. بدبيني تازينامه به انسان كه در بسياري از آيه ها، تكرار و بازگويي مي شود، ضرورت هدايت و ارشاد و حاكميت الله را دم به دم گوشزد مي كند و آن را واجب مي شمارد.

 كذّاب در تازينامه هميشه همرديف كافر به شمار مي آيد. چون انسان، حقيقت را مي پوشاند، موجودي خود فريب است  و خود فريبي به عنوان ظلم به نفس به شمار مي آيد؛ ولي نكته اي كه جاي تعجب است، آنست كه خودفريبي در اساس، عملي ناآگاهبودانه است؛ ولي تازينامه، آن را عملي آگاهبودانه و از روي عمد مي داند  و از نظر او، اين كار، نشانگر آنست كه انسان بي ايمان، هم خصم حقيقت  هم خصم خود  هم خصم اجتماع است.  از اين جاست كه بي ايمان، مفسد في الارض محسوب مي شود. تازينامه، مدعي است كه انسان در جهل نمي تواند از پس مسائل زندگي خود برآيد و ملائكه در زمان خلق كردن انسان، الله را متوجه ي فساد مي كنند و اعلان مي دارند كه انسان بر ضد زندگاني خود و اجتماع خواهد بود و نيز بر ضد خير ديگران  رفتار خواهد كرد. الله براي بستن دهان ملائـكه مي گويد كه من به انسان، علم اسماء را ياد داده ام كه هميشه قرضي است و به مالكيت انسان درنمي آيد.

 در واقع، همان ايمان و امانت است.  لازم به تأكيد است كه انسان به اين سبب انسان ناميده مي شود؛ زيرا فراموشكار است. بويژه در برابر الله كه هرگز فراموشكار نيست.  درست بر بنياد همين خصوصيت است كه تازينامه و رسول، پيكره هاي ذكر   مي شوند تا انسان از ميثاق [ = عهد ] خود با الله هرگز منحرف نشود و به دام گناه درنغلتد و هميشه تابع رهبري باشد كه الله آن را براي هدايت و ارشاد ، معين و به رسولي مبعوث مي كند. ذكر بايستي حقيقتي را به ياد انسان بياورد كه او به عمد آن را بر ضد خير خود فراموش مي كند. با وجود فراموشسازي آگاهبودانه ي انسان، تازينامه و امامها، ميثاق انسان را دم به دم به او خاطر نشان مي كنند كه بايد براي ابد  مطيع الله باشد.

 رهبري در اسلام، درست بر اين شالوده پي ريخته شده است. مسئله ي فراموشي، گناه نيست و انسان را ضد حقيقت نمي كند؛ ولي  محمد بر اين باور است كه انسان، حقيقت را فراموش مي كند. محمد، علم را مختص به الله مي داند و انسان كه از لحاظ معرفت، عقيم و جاهل است در برابر الله قرار مي گيرد كه حقيقت و حق تمام و كمال است. لازم به تاکيد است که مقوله ي علم در اسلام، هيچ ربطي به دانش يا   since   يا  Wissenschaft يا ......... ندارد. بنابر اين هر فردي  يا گروهي  يا جامعه اي كه حقيقت را؛ يعني اراده ي الله را بپوشاند و در برابر آن بايستد، مستحق هلاكت است. رسول، نماد وجود و غلبه ي نهايي حق است. بدون امام، جامعه به راه باطل مي رود. بدين معنا كه جامعه تا زماني، حقانيت به زندگي دارد كه رهبر الهي بر مسند قدرت تكيه زده باشد؛ زيرا اصل، رهبر است؛ نه انسانها.  الله با پايان يافتن حكومت الهي، حق دارد كه انسانهاي عاصي را عذاب بدهد.

 سراسر مغزه ي آيات تازينامه اي در همان داستان نوح و منطقش به طور فشرده؛ ولي چشمگير بيان مي شوند. الله به دليل ايمان نياوردن مردم به رسولش، افراد ياغي و ايمان گريز را نابود مي كند. خصوصيت جوهري دوم انسان از ديد تازينامه، اينست كه به نجات او برغم جهلش اميدي هست. بدين معنا كه الله به انسان، رحم مي كند  و مي كوشد كه از راه انبيا و امامانش، او را هدايت كند. رحم، رفتار يك مقتدر با ضعيف است. الله، انسان ر ا دوست ندارد؛ بلكه در رفتار با او، رحمان و رحيم است.

 درست همين قالب رفتاري است كه رهبري اسلامي با مردم دارد. دوستي الله فقط در اطاعت و عبوديت، ممكن است. اگر انسان، عبد وعبيد بشود، الله به او محبت نشان خواهد داد  و رحم الله به انسان به دليل جهل انسان ايجاد مي شود كه نابود نشدني و بيانگر ضعف اوست؛ ولي در برابر كفر و ظلم انسان، الله، قهار و جبار است. تناظر رحم الهي با ضعف انساني، تلازم ابدي علم الهي با جهل انساني را بيان مي كند. قدرت الله در علم اوست و ضعف ابدي انسان در جهل جوهري اوست. الله براي هميشه و ابد، مصدر علم مي ماند و انسان مصدر جهل. به همين دليل، الله حق حاكميت و هدايت و ارشاد انسان را دارد و واجب الاطاعه مي باشد و بشر بايستي در برابر اراده ي او بي چون - و - چرا مطيع باشد.

 ايمان نياوردن انسان، بلافاصله تهديدي براي وجود حق مي باشد.  فقط الله، حق و حقيقت است. انسان از ديدگاه الله، بطور كلي، ظالم است و گوهرش به ظلم گرايش دارد و حقيقت را مي پوشاند؛ يعني نمي گذارد كه الله به قدرتورزي و حاكميت و هدايت جاهلين بپردازد  و اين انطباق بر مفهوم كامل بودن الله و ناقص بودن انسان استوار است. هر چيزي كه ناقص است، بايد از نظر تازينامه، قرباني بشود تا كمال از بين نرود و ابدي بماند. آن چيزي كه در اسلام، بي عدالتي شمرده مي شود، نرسيدن نماينده ي حق به حاكميت و رهبري است. مسئله ي الله، مسئله ي قدرتخواهي تمام و كمال بندگان اوست. الغاي ميثاق اوليه از طرف انسان، بي عدالتي است كه الله براي تنبيه بشر به آن استناد مي كند؛ زيرا بشر با پشت پا زدن به ميثاق خود در حق الله، ظلم كرده است. بي عدالتي در تازينامه، بحث مظلوميت رهبران قدرت طلب است؛ نه بحث ستمديدگي انسان. از نظر الله، مهمترين و بزرگترين عدل، ولايتگري الله و جانشينانش است. به همين سبب، تربيت مردم؛ یعني اينكه تك - تك انسانها را از راه امر به معروف و نهي از منكر براي حاكميت الله، مقلد و اهلي بسازيم. تربيت، هيچ چيز ديگري نيست سواي عبوديت انسان براي الله تا انسان هيچگاه بر روي پاهاي خودش استوار نايستد. بنابر اين، عدالت در مقابل انسان، معنايش همانا حقيقت و رهبري الهي و حكومت الله است كه مظلوم واقع شده است.

 استقرار عدالت به وسيله ي قائم ( = مهدي موعود ) همان پيروز ساختن حاكميت امام است كه مظهر حقيقت مي باشد و عدم توانايي انسان براي برقرار سازي عدالت، نشانه ي همين ظلم فطري اوست. ايده ي امامّت، بحث بر سر بازگشت و حكومت امام بر مردم است؛ ولو آنكه جبار نيز باشد؛ زيرا رفتار او عين عدالت است. مسئله ی عدالت در اسلام با سرانديشه ی داد در فرهنگ ايرانی هيچ رابطه ای ندارد و حتا بر ضد آن نيز هست. دليل قهاريت و جباريت رهبر، ظلوم و جهول بودن انسان است كه از لحاظ منطقي داراي تضاد مي باشد.

 درست همين كاستي، سراسر گفتارهاي  محمد را در تازينامه، متعين مي كند. محمد در تازينامه اين دو موُلفه ي بنيادي انسان  يعني؛ جهل و حقپوشاني را بر طبق موقعيت خاصي با هم تركيب مي كرده كه برايش پيش مي آمده است. انسان در سراسر تازينامه، تركيب ثابتي از كفر و جهل نيست؛ بلكه در هر آيه اي، تركيب اين دو موُلفه با كميت متفاوت صورت مي بندد و البته گاهي انسان به طور خالص، جاهل است و گاهي نيز به طور خالص، ظالم و كافر مي باشد. درك انسان در تازينامه در يكي از اين دو قطب خالص، بسيار ساده مي باشد؛ ولي پيچيدگيهايي كه از تركيب اين دو مولفه ي متناقض در تازينامه ايجاد شده است، دائـما جابه جا مي شوند و با هم تفاوت پيدا مي كنند. گاه انسان، اينطور است و گاه آنطور. مطالعه ي تازينامه موقعي ممكن است كه مفهوم انسان در طيف تركيبات مختلف از كفر و جهل، بررسي و سنجيده شود. بر طبق تركيب متفاوتي كه محمد از اين دو خصوصيت انسان مي دهد، رفتار الله و حكومت در مقابل انسان، مشخص مي شود.

 محمد به رغم تناقض اين دو خصوصيت با هم، هر دو  را در كنار هم مي گذارد و در كنار هم نگاه مي دارد. به دليل آنكه براي تحقق برنامه ي هدايت انسان جاهل به آن احتياج دارد. خصوصيت بسيار بارز الله، ترسانيدن و عذاب دادن انسان است. اينست كه حكومت اسلامي بر پايه ي انسان جاهل قرار دارد كه در تمام زمينه هاي زندگي بايستي از حكومتگران اطاعت كند و بنده ي محض آنها باشد.

از نظر تازينامه ، عقل آفرينشگر براي مسلمان معنا ندارد. انسان فقط عقل تابع دارد. عقلي كه هيچگاه نمي تواند به استقلال برسد. عقل انساني در تازينامه هيچگاه مصدر دانش فکری و تجربي نمي شود؛ بلكه فقط بايد علم كتابي و علم وحي و علم اطاعات را ياد بگيرد. محمد هيچگاه در تازينامه، انسان را سرچشمه ي عقل آفريننده و دانش تجربي به شمار نمي آورد؛ بلكه آن را فقط و فقط مختص به الله مي داند و با حذف عقل و آفرينندگي، تجربي و انساني بودن دانش نيز حذف مي شود. از اين رو، علم جوهري و اصلي را به انبيا محدود مي كند و شيعه اين علم را به امامها و نايبينش انتقال داده و به آنها محصور كرده است. امامها تا آخر دنيا خواهند بود؛ ولو غايب باشند. بدينسان، عقل انساني،  فرصت آفرينش عملي ندارد و تا ابد عقيم مي ماند و بايستي به گدايي معرفت نزد الله برود. عقل تازينامه اي، گدا صفت است؛ زيرا مسلمان فقط مي تواند معلومات ذكري و علم صندوقي را فرابگيرد.

 عقل در ادبيات اسلامي و در آيه هاي تازينامه، خصوصيت كافري نيز دارد. عقلي كه نمي تواند و حق ندارد خود را از انديشه اي يا ايدئولوژيی بگسلد و به عقيده اي ديگر بپيوندد، هرگز امكان تفاهم و مشورت اجتماعي  نخواهد داشت. مشورت در تازينامه، فاقد ابعاد انساني است. مشتبه ساختن مشورت امريه اي تازينامه اي با مشورتي كه از گوهر عقل آفرينشگر، زاييده مي شود و خرد فرهيخته را سرچشمه ي معرفت و آزادي  مي داند، سفسطه و مغلطه است. بر اين اساس  بايستي رابطه ي ميان عقل آفرينشگر و فطرت را در اسلام شناخت. فطرت اسلامي، تعهد داشتن به يك وابستگي و وفاداري و ايمان تغيير ناپذير ابدي به يك اصل است. در حاليكه گوهر عقل آفرينشگر، جنبش و تكاپوست؛ ولي ميثاق زوال ناپذير و پاره نشدني در مسئله ي عبوديت انسان، فطرت است.

 از اين رو، حقوق طبيعي و حقوق بشر كه بر پايه هاي خرد آفرينشگر استوار هستند، امكان ندارند از فطرت اسلامي نشأت بگيرند؛ زيرا ماهيتش با تمام حقوق انساني در تضاد و تناقض است. تئوری فطرت در تازينامه، متافيزيكي ساختن اسارت و جهالت انسان است. عقل در تازينامه بايستي همه ي خصوصيات گوهري خود را كه استقلال و آزادي و آفرينش باشند به دور اندازد تا با انسان جاهل انطباق يابد كه الله، وجود آن را اراده كرده است. محمد تمام ويژگيهاي خرد آفرينشگر را در سراسر تازينامه به شيطان نسبت مي دهد و او را در مقام خصم سرسخت و خونخوار انسان، معرفي مي كند. شيطان، پيكر يابي خرد شادانديش است كه با طرد و  زشت سازي او، خرد انساني نيز طرد و نفي مي گردد.

 وي با اين عمل، باعث مي شود كه انسان از خرد خودش بيزار شود و شيطان كه همانا خرد شكاك و عصيانگر و معترض و آفرينشگر بشري باشد، از نظر محمد، خصمی است كه نمي توان با آن مسالمت آميز زندگي كرد. انسان جاهل بايد هميشه در جنگ با شيطان [ = خرد شادانديش و آفرينشگر ] باشد كه منظور از آن، شر مطلق نيز هست. عقل آفريننده بر روان و مغز موُمن و عابد هيچ گونه كاركردي ندارد؛ زيرا با نفرت و خصومت ورزيدن به آن كه هر روز به نام شيطان، لعن مي شود، موُمن و عابد، عقل آفرينشگر خود را تكه پاره مي كند و نيروي آفرينندگي خود را فلج مي كند. انسان موُمن، انساني است كه عقل خود را با دست خود، ريشه كن مي كند و به اين حماقت خود مي بالد و افتخار مي كند  و درست، مذهب  اسلام بر شالوده ي همين حماقت است كه حكومت الله و نمايندگانش را برپا مي دارد.

 آن كسي كه اطاعت مي كند، بر او حكومت نيز مي شود. هر كجا كه صحبت از اطاعت و عبادت آمد، حق حاكميت از آن الله است و نمايندگان شمشير به دست او. بنابر اين، عقل ايماني  يا عقل تابع كه از سلاخي خرد آفرينشگر به وجود آمده است، عقلي براي تسهيل اجراي اطاعت مي باشد. عقلي است كه تابعيت را هموارتر و قانع كننده تر و خوشگوارتر مي كند. به همين دليل است كه الله در تازينامه به انسان امر مي كند و پي در پي امريه صادر مي كند و منظور او از مشورت، بهتر بندگي كردن و بهتر تسليم شدن است تا مومنان بكوشند كه اراده ي الله را در زمين، گسترش بدهند. الله، انسان را براي اطاعت از خود و حاكميت خودش بر او، خلق مي كند و به او علم اسماء ياد مي دهد. علم از نظر الله  فقط از راه نبوت و در انحصار انبيا اوست و كسي است كه پس از نبي، انحصار علم را به چنگ خواهد آورد. با چنين انتقالي، رهبرحق حكومت كردن را به دست مي آورد كه فقط مختص الله است و حلقه به حلقه از امامي به امامي ديگر تفويض مي شود. انسان هميشه و تا ابد در قطب جهل و ظلمت مي ماند تا امامي بيايد و او را رهبري كند و از گمراهي نجات بدهد و به تابعيت و عبوديت الله درآورد. رسول و امام هميشه معلم انسان هستند. انسان در روند تعليم و تربيت اسلامي، فقط معلوماتي را اخذ مي كند و آنها را به ديگري انتقال مي دهد. انبيا و امامها و علماي اسلام، همه بدون استثناء انبار و صندوق معلومات و احاديث و ادعيه و آيات هستند و علت عدم آفرينندگي عقل آنها همان انباشت معلومات بي ارزش و بي مايه است.

برداشت ما از سرشت انسان، ساختمان كشورداري و اقتصاد و آموزش و قوانين كشوري را مشخص مي كند. تازينامه، انسان را مركب از جهل و كفر مي داند.  پيامد كفر او، حكومت قهر و زور گويي است و از آنجا كه رابطه ي جابرانه و آمرانه ميان حكومت و مردم برقرار مي شود، مناسبات اجتماعي نيز جابرانه و قهر آميز خواهند بود و حكومتگران پرخاشگرانه و زورورزانه رفتار خواهند كرد. جامعه و حكومت اسلامي چون جامعه ي مقلدان و متقيان است، جبر و قهر را جايز مي شمارد  و امر به معروف و نهي از منكر را براي هر موُمني واجب مي داند. هر مسلمان نه تنها اعمال و رفتار و گفتار ديگري را تحت كنترل و قضاوت مي گيرد؛ بلكه مجاز است كه به اعمال جبر و قهر نيز دست بزند. هر كس مي تواند و بايد ديگري را از الله بترساند. جبر و قهر اجتماعي، ذات اوامر و واقعيت جامعه ي اسلامي است. همه ي مومنان در رفتار با همنوعانشان در نقش ناظر و قاضي و منذر و معذب اخلاقي رفتار مي كنند. اينست كه هدايت كردن در اسلام، همان ترسانيدن  مي باشد. كلمه ي هادي و منذر در سراسر تازينامه با هم مي آيند و در راستاي يك هدفند. اصل حكومت اسلامي، هدايتي است كه بنيادش ترور و وحشت افكني است؛ زيرا حكومت كردن بر نظارت فكري و روحي و عقيدتي و اخلاقي، اصل حاكميت الله و نمايندگانش است.

 ما هيچگاه نبايستي مسئله ي خويشباشي خود را از ياد ببريم.  هر جامعه اي به همان اندازه مستقل مي شود كه افرادش مستقل باشند. جامعه اي كه غالب افرادش تابع و مقلد هستند، هرگز نمي تواند به استقلال ملي و فرهنگي، دست يابد. استقلال  آنجايي آغاز مي شود كه آگاه شويم  به هيچگونه رهبر و پيشوا و منجي و شفيع نيازي نداريم. استقلال ملي بر استقلال تك - تك افراد جامعه متكي است. استقلال فردي نيز به خويشانديشي بازبسته است؛ ولي علت آنكه ما نمي توانيم به استقلال فردي و خويشانديشي دست يابيم، دعوي حقيقت واحد  است كه  بر دو اصل، استوار مي باشد. يكي آنكه حقيقت واحد، جامعيت دارد و جهانشمول است.  ديگر آنكه حقيقت واحد، انحصاري است و ممتاز. كسي كه حقيقت دارد، در خود بسته و در خود خزيده است. گشايش روحي و فكري ندارد. دورتادورش، ديواره است. نمي تواند با ديگري گفتگو داشته باشد؛ زيرا تبادل فكري با ديگري ندارد.

 احترام به تجربه ي فكر ديگري موقعي ممكن است كه انسان، گشوده فكر و آزادانديش باشد. آنكه براي عقيده، جهاد و خونريزي مي كند در هر انسان ديگر انديش، شيطان و خصم و محارب با الله را مي بيند. ايمان ايدئولوژيكي و عقيدتي و مذهبي و حزبي،  يكي از عوامل بسيار موُثر براي احياي روح پرخاشگري و جهاد و كشتار و تعقيب و تيرباران دگر انديشان است. اسلام در ايران، در طول سده ها، حكومت مطلقه ي خود را از راه خونريزترين روشها و خبيث ترين اعمال بر افكار و عواطف و احساسات  انسانها حفظ كرده است. اسلام در ايران، گزينش هيچ ايراني با فهم و شعوري نيست. اسلام در ايران در طول چهارده قرن فقط و فقط با اتکا به شمشير و خونريزيهای ممتد دوام آورده است.

 در سرزمين ما هنوز كه هنوز است سنجشگري اسلام و تازينامه به معناي فلسفي آغاز نشده است  و بدون سنجشگري اسلام و تازينامه كه گلاويزي پادانديشانه اي نيز مي باشد، هرگز آزاديهاي فردي و حقوقي و آموزشي و اجتماعي پديدار نخواهند شد. سنجشگري اسلام، نفي و ضديت با اسلام نيست؛ بلكه اعتراض به حكومت انحصاري و مطلقه ي مدعيان و موُمنان شمشير به دست آن است. مي بايستي در برابر هر مذهبي و عقيده اي و مسلكي و ايدئولوژيی كه مي كوشد حاكميت مطلق داشته باشد رفتار سنجشگرانه داشت. اصول اسلام بيش از آنچه كه ما مي پنداريم در مغز و روان ما حكومت مي كنند. از اين رو، تلاش پيوسته و نسل به نسل براي كندن ريشه هاي بسيار ضخيم اسلام است كه ما را آرام - آرام به خود مي آورد. گسستن از اسلام بايستي يك روند  و كوشش رواني و فكري پايدار در اجتماع باشد. از اين رو؛ در ايرانزمين، آن اسلامي به رسميت شناخته خواهد شد که براي هميشه و ابد، شمشيرش را به دست خودش نابود کند و با انگيخته شدن از آرا و تفکرات جويندگان خويشانديش تلاش کند که خود را از مطلق باتلاق بودن هزار و چهار صد ساله به درآورد و  به خاکي مستعد واگرداند.

بايگانی در سايت باهماد ايرانيان خردگرا www.kaafar.com