Make your own free website on Tripod.com

نگرشي بر سركوب اقليتهاي مذهبي در ايران بعد از اسلام

و بررسي كوتاه تاريخ يارسان اهل حق

 

سخنراني در روز هفتم ژوئن 2003 در يوتوبوري سوئد

 

دوستان، هموطنان و هم قبيله ايهاي گرامي،

 

ما امروز جهاني را مي خواهيم كه در آن ظلمي و ستمي و سر كوفتي به كسي يا به قومي و قبيله اي و بويژه به گروهي ازانسانها با هرعقيده و مرام و مسلكي كه دارند، نشود. شاعر نامدار ايران ناصر خسرو ميگويد:

ستم مپسند از من بر تن خويش        ستم از خويش بر من نيز مپسند

متاسفانه درطول تاريخ، گذشتگان ما ازاين جهان ايدآل كه از آن دم مي زنيم، بي خبر بوده اند و اگر هم به نحوي نمي خواستند تابع محظ باشند، مقاومت آنان در مقابل زورگويان اغلب با شكست روبرو شده. بهمين دليل اين بحث ما گفتاريست تاريخي درباره روند سركوب اقليتهائي در جامعه ايران كه تن به اسارت فرهنگ و آئين بيگانه اي ازهمان آغاز تسلط اعراب بر امپراتوري ساسانيان، نمي دادند و در نتيجه اين اقليتها يا ايرانيان دگر انديش، در مقابل بر خورد خشن اعراب مسلمان و برتري طلب، بشيوه ي خود بمبارزه با آنها برخاستند. در واقع ظلم و زور اعراب انگيزه اصلي در خيزش مردم و پيدايش مكاتب و مذاهب متعدد غير اسلام عرب؛ از جمله رشد و گسترش صوفيگري و عرفان و نهضت دراويش تحت لواي فلسفه تناسخ روح و طلوع مذهب يارسان و غيره بود كه بنظر بنده توجه به اين نكات و آگاهي از مختصر تاريخ آنها، خالي از فايده نيست. در اينجا نخست اشاره اي به وعده و وعيد اديان بطور كلي، نظري اجمالي بتاريخ اسلام، زمينه حمله اعراب به امپراتوري ايران ساساني، بعد هم حاكميت اعراب مسلمان و تحميل آئين جديد خود بمردمان سرزمينهاي تسخير شده و سپس شرح كوتاهي از مقاومت خونين خلقهاي سرزمين ايران دربرابر ظلم و زورحاكمان عرب و در پايان نيز نگاهي بتاريخ پيدايش يارسان (اهل حق) و وضع اسفبار پيروان مذاهب- اقليت در جامعه ايران، خواهد شد. ايراني كه امروزه زير سلطه رژيم اسلامي و روحانيون افراطي دست و پا ميزند و در آن بدون توجه و رعايت ابتدائي ترين حقوق انساني، به كشتار و تحت پيگرد قرار دادن دگر انديشان و مبلغان آئينهاي غيراسلامي و ازجمله پيروان آئين ياري، بعناوين گوناگون اقدام ميشود. در اينجا نظر محقق و نويسنده ايراني، غلامرضا انصافپور، در رابطه با تعريفي از مقوله دولت و حاكميت در يك جامعه كه با اين مبحث ما نيز در ارتباط است، بيان مي كنم. او ميگويد: دولت پديده ايست اجتماعي اگر زمام آن ازكف جامعه و انتخاب كننده اش بيرون رفت، بمانند آن غول افسانه اي رها شده از درون شيشه است كه بر بالاي سر صاحب خود قدبر افراشته و به هيئت حاكمي خشن و اربابي غدار در مي آيد و بسود طبقه اي كه نماينده آن است بر مسند حاكميت مي نشيند و به خاطر تسلط اقتصادي او، تسلط سياسي را نيز براي خود حفط ميكند.(1) بنا به اين تعريف در آن روزگاران اساس حاكميت بر تسلط و توليد ترس از مجازات دولت استوار بوده. همان طور كه در مذاهب حاكم، ترس از مجازات در روز قيامت حربه اصلي رهبران دين بود و هنوز هم هست، احتمالا يكي ازعلل ادغام دين و دولت درصدر اسلام همين رواج دادن و اجراي سياست ترس و وحشت از دنيا و آخرت در ميان مردم هم بوده. مسعودي تاريخ نگار قرون وسطا مي نويسد: وليد خليفه اموي مي گفت: اگر

مردم را آزاد بگذاريم بر ما مي شورند. اين ها بايد بترسند تا فرمانبردار باشند و گر نه توليد زحمت ميكنند.(2) اين جوي بوده است كه مردمان سر زمين ما در آن با زندگي همراه با ترس و وحشت بسر برده اند. در اثر اين ترس و وحشت و نا آگاهي بوده كه در روند زندگي اجتماعي و تحولات تاريخي، جريانات مذهبي قادر شدند وارد فرهنگ توده هاي مردم شوند. آنگونه كه دركتب مقدس ديده ميشود، بنيانگذاران دراوايل كار، همانندبرخي ازاحزاب سياسي امروزي، براي جذب هرچه بيشتر پيرو، نكات مثبتي را در قوانين آئيني خود گنجانده و تا حدودي رعايت مي كردند. ولي به مرور زمان كه با نفوذ تر ميشدند و در دولتمداري سهمي بدست مي آوردند، اغلب براي سركوب ناراضيان جامعه به سلاح دست قدرتمندان بدل مي گرديدند. در اينجا نمونه هائي از برخي از اين اديان و كردارشان بطور عام، از آغاز پيدايش تاريخ بشريت تاكنون را، مثال مي آوريم:

 

- دين زرتشت در آغاز پيدايش، بسيار مردمي و مبلغ كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك بود. اما مغهاي پيروان زرتشت در سده هاي بعدي در خدمت حكام و پادشاهان و زورمندان قرار گرفتند و به سلاح سركوب توده هاي زحمتكش تبديل شدند. همين تغيير روش انگيزه اي بود، كه انسانهاي عدالتخواهي مانند ماني و مزدك عليه مذهب حاكم برخيزند و دربرابر مغان منحرف ازخط زرتشت، ايستادگي نشان دهند و جان خودرا نيز دراين راه نثار كنند. گويند ماني قبل از اعدام، بر پاي چوبه دار بشاهپور ساساني گفت: بر ويراني جسم من آباداني جهاني است.

 

- دين مسيح نيز در برهه اي از زمان نضج گرفت كه امپراتوران خونخوار از به جان هم انداختن و كشتن انسانهاي برده بشكل نمايشي، لذت مي بردند. عيسي مسيح آمد و اين اعمال را قبيح شمرد و بينوايان را محبت كرد و نان دهان خودرا با ديگران تقسيم نمود. اما پيروان او كه در خدمت مستبدان و قلدران در آمدند، بر برده داري موجود بحدافراط صحه گذاشتند وبعدها به بزرگترين جنايت تاريخ دست زدند. يعني هر صداي اعتراض را زيرنام، جادوگر يا مخالف با روش مسيح در بيداد- گاههاي تفتيش عقايد كليسا (انكويزيسيون قرنهاي 12 تا 17 ميلادي) درگلو خفه كردند ودانشمنداني مانند گاليله را مجبور نمودند، تئوري گردش زمين بدور خود و خورشيد را چيزي دروغ و غير واقعي بنامد! چندي قبل ازدادگاهي و محكوميت به ناحق گاليله، راهبي را بنام، جيوردانو برونو ايتاليائي، فقط بخاطر انتقاد از برخي از اعمال نا شايست كليسا و نپذيرفتن تبليغ مسائل خرافي، بحكم پاپ اعظم و كاردينالهاي اطرافش، زنده زنده بر روي خرمني از آتش انداخته و سوزانده شد.

 

- دين اسلام محمدي در جزيره العرب، آنگونه كه در روايات اسلامي آمده است، در آغاز تحولات بزرگي در جامعه اعراب باديه نشين و روابط اجتماعي و اقتصادي آنان ايجاد نمود و شكل زندگي تازه اي به مردم آن ديار بخشيد. ازجمله در روايت است كه گويا جان نيمي از انسانها را، با تقبيح، زنده بگور كردن دختران، نجات داده و شعار مساوات (برادري و برابري) را بر پرچم اعتقادي خود، نوشته بوده.

اما اكثر جانشينان پيغمبر و خلفاي بعدي اسلام فقط به جاه و مقام فكر ميكردند. لذا فقهاي اسلام نيز پس از تحكيم پايه هاي قدرت خويش، زير نام مبارزه با الحاد و زنادقه، هرصداي مخالفي را با ياري حكومتهاي حامي خود، با فجيع ترين شيوه خاموش مي كردند. ابتداعي ترين حق انسانهارا لگد مال مي نمودند، زبانها را از حلقوم بر مي كشيدند، دست و پاها را مي بريدند و زنده زنده پوست انسانها را مي كندند وبراي عبرت مردم، تن بي سر مشهورترين شخصيتهارا ماهها و سالها در ميادين بدار آويزان نگه ميداشتند.

بدينصورت اديان و مذاهبي كه در آغاز كار شعار برادري و برابري ميدادند، هنگام تسلط بر اوضاع به شمشير دست ظالمان مبدل مي شدند و از توده هاي مردم روي برمي گرداندند. همانگونه كه در پيش ذكر شد، امروزه نيز اسلامي بر ايران حاكم شده كه ياد آور حكومت هزار و چهار صد سال پيشين عربها بر مردمان ما است. در واقع مذاهب در قرون وسطا با وعده و وعيدهاي تو خالي، بلائي را بر سر مردم ساده آوردند كه امروزه نيز آثار آن بخوبي ديده ميشود. متاسفانه گويا اين شيوه برخورد انسانها، با همنوعان خود، روشي فطري است، زيرا بعضي از سازمانها و احزاب سياسي نيز با شعار دمكراسي و حقوق برابر براي توده هاي محروم، چيز ديگري جز كسب قدرت در سر ندارند و كما كان اگر قدرت را بدست آورند، احتمالا همان بلائي را بر سر مردم خواهند آورند كه رهبران مذاهب انجام داده و ميدهند.

 

اشاراتي به تاريخ پيدايش اسلام:

اكنون پرسشي است؛ اسلام چگونه بوجود آمد و باچه حربي بر ايران غلبه نمود؟

آنگونه محمد پيغمبر اسلام ادعا كرده، آيه ي يك سوره علق (اقرا) يعني بخوان در سال 610 ميلادي در غار حرا در حال مناجات، بگوشش رسيده و او گويا هنگام برگشت از اين غار، اين باصطلاح وحي را نخست با همسرش خديجه ي ثروتمند در ميان گذاشته بوده. خديجه نيز محمد را تشويق ميكند كه دعوي پيامبري خدا و دين جديد خودرا برملا سازد. بدين ترتيب كوشش بعمل مي آيد كه پايه ي يك دين، كه همزمان ادعاي اداره امور دنيوي را نيز دارد، گذاشته شود.

محمد در سن چهل سالگي، يعني در سال 611 ميلادي با كمك ثروت سر شار خديجه وبياري پسرعمويش علي بن ابيظالب، بعنوان اولين پيرو اسلام كه بعدها شمشير زن ماهر و نترسي شد، نخست بفكر جمع آوري هوادار و نيرو و سپس بشارت اسلام افتاد. او بيش از 10 سال درمكه با صبر به تبليغ تكخدائي پرداخت. ولي عاقبت مكيان مخالف دين جديد، اورا مجبور بترك مكه نمودند. محمد در سال 622 ميلادي به منطقه يثرب كه بعدها مدينه نام گرفت، هجرت نمود كه اين سال نيز، مبداء تاريخ اسلام قرار داده شد.

محمد در مدينه نخست، ميان دو قبيله اوس و خزرج كه رقيب و دشمن يكديگر بودند با وعده وعيدهاي فراوان آشتي بر قرار نمود و پشتيبان خود كرد. بطوريكه

اسلام شناس نامدار روس، پطروشفسكي، ميگويد:(3) او عملا و كاملا در راس مدينه قرار گرفت. .... و نشان داد كه سياستمدار داهي و با استعدادي است.

محمد در همان سالهاي نخست هجرت كه كمي بيشتر نيرو گرفته بود، بخودش جرات داد و نامه هائي براي هراكليوس، امپراتور روم و خسرو پرويز ساساني، پادشاه ايران نوشت و آنان را رسما به دين خود دعوت نمود. اگر چه اين حاكمان دعوت محمد را جدي نگرفته و حتا توهين بخويشتن دانستند، ولي چندين سال بعد خلفاي اسلام نه فقط قسطنطنيه را تسخير كردند، بلكه بر امپراتوري وسيع ايران نيز غالب آمدند. دليل غلبه اعراب پابرهنه برايران ثروتمند، نه آنطوركه برخي از مسلمانان تبليغ مي كنند، در نتيجه ايمان بدين جديد بود، بلكه اولا؛ در اثر جاه طلبي و بي توجهي پادشاهان و اكثر جنرالهاي تن پرور ساساني بود، كه با اخذ اجباري مالياتهاي هنگفت از دهقانان كم چيز فقط درفكر پركردن خزانه خود بودند. بدين صورت مردم نيز روز بروز ناراضي تر از دولت و دين حاكم ميشدند و دوما؛ از جان گذشتگي اعراب فقير و پا برهنه براي بدست آوردن غنائم جنگي كه محمد هنگام تبليغ دين اسلام به گروندگان به دينش وعده مي داد، نقش عمده اي را ايفا ميكردند. آنگونه كه تجربه نشان داد، هدف اعراب غنائم جنگي بود، نه دين!

امروزه در واقع مردمان جوامع اسلام زده خاور ميانه و بويژه مردمان سر زمين ما ايران هرچه مي كشند، بدون اغراقگوئي، در نتيجه شكست هاي اوليه مردم در مقابل بيگانگان با فرهنگ بيگانه، ميتواند باشد. زيرا به شهادت تاريخ، حاكمان و فرمانروايان مملكت چيزي، جز فشار بر رعايا و جمع آوري ثروت و خوشگذراني و در فكر شكار بودن و اوقات را به بطالت گذراندن، درسر نداشتند و مردم زحمتكش خلقهاي ايران نيز آنقدر دربحران زندگي روزمره ي قبيله اي خويش غرق بودند كه ديگر فرصتي براي آگاهي يافتن از اوضاع وخيم مملكت و سازماندهي تشكلهائي براي دفاع از منافع مشترك، باقي نميماند. بعلاوه در آن ايام مانند امروز سازمانها و احزاب سياسي وجود نداشتند كه مردم را تحت برنامه اي فراگير متشكل كنند. تنها ايدئولوژي كه در كانون زندگي اجتماعي انسانها نقش تشكل سياسي امروز را بعهده داشت، ايدئو لوژي دين بود. از آنجا كه رهبران دين حاكم و صاحب نفوذ در ركاب پادشاهان وحكمرانان مستبد بسر مي بردند. بنابراين روشنفكران جامعه و مردم عادي ازدين حاكم نيز روي گردان شدند و هرمسلك تازه اي كه ظاهر مي شد، بر آئين ديرين (در خدمت قلدران در آمده) خود را ترجيح مي دادند. از اين رو، هنگامي كه فاتحان عرب بر ايران غالب آمدند و با خشن ترين شيوه مردم مغلوب را به پذيرش آئين و فرهنگ خود مجبور نمودند، در اوايل بدليل دل خوني كه اين مردمان رنج ديده و مغلوب ازمغان زرتشتي و حكام قلدر داشتند، كمترين مقاومت را در برابر دشمن نشان دادند، به اين اميدكه شايد پس از تغيير و تحول، مرهمي بر زخم آنان گذاشته شود. اما همينكه اعراب تازه مسلمان، قصي القلبي و بي رحمي خودرا نسبت به خلقهاي مغلوب بيشتر به نمايش گذاشتند، خيزشهاي ضد عرب و ضد اسلام آغاز گرديد. در واقع يكي از دلايل ديگر خيزش ايرانيان عليه اعراب، پي بردن به ماهيت دين اسلام نيز بود. براي آنكه هدف و ماهيت بنيان

گذاران اين دين و خلفاي جانشين پيامبر نشان داده شود كه در حقيقت آنان فقط بفكر كسب قدرت و جهانگشائي و غنائم جنگي بودند نه بفكر دين، دو نمونه زير از نوشته اسلام شناسان را مي آوريم. مورخ معروف مصري، احمد امين، در كتاب يوم الاسلام آورده است:(4) صحابه ي پيغمبر، راجع به خليفه و جانشين پيغمبر اختلاف نظر پيدا كردند. در اثر بي لياقتي آنان بود كه پيش از دفن رسول خدا، بر سرجانشيني او باهم به مخالفت برخاستند. ... و هنوز جنازه اش (پيغمبر) بخاك سپرده نشده بود كه براي دست يافتن بميراث او به سر و مغز هم مي كوفتند. و نيز علي دشتي، محقق ايراني، در باره جاه و مقام طلبي رهبران اسلام آورده است:(5) ..... تاريخ اسلام جز تاريخ رسيدن به قدرت نيست. تلاش مستمري است كه رياست طلبان در راه وصول به امارت و سلطنت بكار بسته اند و ديانت اسلام وسيله بوده است نه هدف. اين نمونه ها و دهها نمونه ديگر نشان مي دهند كه خود صحابه پيامبر و رهبران اوليه اسلام هم از اهداف محمد آگاه بودند و هم خود مي دانستند كه ماهيت و هدف اسلام چيست. زبرا خود نيز همانطور عمل ميكردند. چه بسا افشاء و رو شدن سريع اين اهداف اعراب بود كه با وصف نارضايتي هاي ايرانيان از حكام جبار ساساني و مغان زرتشتي، بنا بگفته تاريخ نويسان عرب و ايراني: خلقهاي ايران بيش از چهار صد سال در مقابل اين فاتحان عرب و دين جديدشان مقاومت نشان دادند و نميخواستند با آئين كهن خود قطع رابطه كنند. آنگونه كه در پيش ذكر شد، در آن ايام براي بسيج توده هاي مردم عليه جباران، بجاي تشكلهاي سياسي، ابداء مذاهب واديان نو، غيراز دين حاكم، از موثرترين ابزارهاي سازماندهي مردم نا آگاه بمسايل روز بود. پس ناراضيان سر زمينهاي مغلوب، تنها راه موفقيت آميز را دربرجسته نمودن يك ناجي مي ديدند كه معجزه گر است، ذات خدائي دارد، دلير و نيرو مند است و پيروان را شادي و نعمات معنوي جاودانه مي بخشد. آنگونه كه تجربيات تاريخي نشان داده، اغلب موفق ميشدند كه با برجسته كردن يك نجات دهنده، حتا مردم عادي و گوشه گير وغير متشكل را در چهارچوب آئين جديدي عليه فرهنگ و دين وارداتي بيگانه، بسيج نمايند. بديگر سخن با سلاح دين عليه دين به مبارزه بر خيزند. در واقع از ابداء اين نوع اديان يا مذاهب نو در بطن اسلام و عليه اسلام كه مي توان اكثر آنها را، از جمله خوارج و غلات، سياه جامگان ابو مسلم، سپيد جامگان المقنع، سرخ جامگان جاويدان و بابك خرم دين، اسماعيليان حسن صبا، قرمطيان حمدان قرمط و عبدالله بن ميمون قداح اهوازي، نهضت دراويش و در ادامه آنها پيدايش آئين يارسان و غيره را ازاين نمونه جنبشهاي ضد اسلامي دانست. اين مقاومتها اغلب ايستادگي در مقابل ظلم و زوري بود كه مسلمانان عرب بمردم مغلوب غير مسلمان و حتا تازه مسلمان يا بقول خودشان موالي، روا مي داشتند. غلامحسين يوسفي در ابو مسلم سردار خراسان مينويسد؛ آنانكه بدين اسلام در نمي آمدند مجبور بودند باج و جزيه بدهند. اين كارها نا گزير با رضايت و رغبت انجام نمي پذيرفت بلكه با نيروي شمشير و تازيانه عملي مي شد. ...(6)  بدون

شك اين رفتار وحشيانه فاتحان عرب، سبب اصلي جنبشهاي خونين مردم بوده.

 

جنبش خوارج و غلات:

از همان ورود اعراب به ايران، جنبش خوارج از اولين مقاومتهائي بود كه در ميان لشگريان وفادار و صادق به اسلام علي پديد آمد. يعني خروج دوازده هزار نفر از سپاهيان علي بن ابيطالب از اردوگاهش، بدليل صلحي با معاويه با نظر حكمين، كه بعدها اين گروه به خوارج معروف شدند.

آنان علي و عثمان و معاويه و حكمين (ابو موسي اشعري و عمرو عاص) را كافر مي دانستند و علاوه براين اعتقاد داشتند كه خليفه و جانشين پيامبر حتما نبايد عرب و از قبيله قريش باشد، بلكه حتا يك غلام و يا يك زن هم كه با تقوا باشد، مي تواند به امامت برسد.(7) خوارج بنا به اين اعتقاد، خليفه اي نيز از ميان افراد عامي ودهقان براي خود انتخاب كرده بودند. آنان ضمن دشمني سخت بامعاويه، در برا بر سپاهيان علي بن ابيطالب نيزصف كشيدند. اما مقاومتشان توسط علي شكسته شد و تار مار گرديدند. بعد از قتل علي كه گويند، توسط شخصي بنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي كه از خوارج بوده، انجام گرفت. خوارج به فرقه ها و گروههاي متعددي تقسيم شدند. ولي با اين توصيف از مبارزه خود عليه خلفاي اسلام و بويژه بني اميه كوتاه نيآمدند. فرقه اي از آنان كه بعدها باطنيان خوانده شدند، اسلام را ديگر دين اشراف و ستمگران ميدانستند و هيچ رابطه اي ميان آنان و دينشان با مردم نميديدند. بنظر خوارج اسلام چنان قلب ماهيت داده و آلت ضد مردمي شده كه ارزش اجتماعي خودرا از دست داده است. طبري تاريخ نگار قرون وسطا ميگويد: درسال 41 هجري قمري خوارج كه درروزگار علي(ع) گوشه گرفته بودند، درشهرزور (سليمانيه امروزي دركردستان عراق) برضد معاويه قيام كردند.

مسعودي تاريخ نگار ديگر بوصف جنگهاي خارجيان با مهلب و ديگر سپهداران عرب بني اميه در بلاد مختلف، مي پردازد و از يك يك شهرهائي كه در دست خوارج شورشي بوده، نام مي برد: شهرهاي خوارج چون سنجار و تل، اعفر كه در ديار ربيعه است و سن و بوازيج و حديقه در ديار موصل است با كردان خارجي مقيم آذربايجان و اسلم خارجي و ... و (ر.ك. به انصافپور ص 177). دكتر زرينكوب تاريخ نگار معاصر ايراني مينويسد: خوارج دوره دوم نه تنها از مردم ناراضي، بلكه براي هر چه بيشتر شدت بخشيدن به مبارزه خود براي بر انداختن بني اميه، از راهزنان هم ياري مي گرفت.(8) قابل ذكر است كه مبارزات خوارج در سه مرحله مختلف بوده و هواداران آنها در ديگر جنبشهاي ضد عرب نيز فعالانه شركت داشتند.

 

از جنبشهاي مذهبي اوليه ديگر، گروه غلات است كه بر خلاف خوارج دست به مبارزه مسلحانه نزدند. آنها نيز با وصف ارادت بيش ازحد به علي و ستايش او تا حدخدائي، باني مكتب نوي شدند كه خلاف دستورات اسلام حركت مي كرد، و فلسفه تناسخ روح از اصول اوليه آن است. پس از اولين شكست خوارج، غلاتيان حساب خودرا كشيدند و به تبليغات مخفي يا سرمگوئي آئين خويش ادامه دادند. در واقع پيروان غلات، اگر علنا براي تبليغ مرام خود ظاهر مي شدند، نميتوانستند در امان باشند. غلات ظاهرا خودرا زير پرچم شيعه افراطي پنهان مي كردند، ولي اينان بحلول روح وتناسخ اعتقاد داشتند و معتقد به رعايت تشريفات ديني اسلام نبودند و حضور درمسجد را رد و نفي ميكردند. درعوض تشريفات و مراسم ابدائي خود را داشتند. اصولا اين روش كليه فرقه هاي معتقد به تناسخ روح و از جمله يارسانيان نيز بوده است كه ريشه عقيدتي از فرقه غلات دارند.

 

سياه جامگان ابو مسلم خراساني:

يكي ديگر از اولين مقاومتهاي مسلحانه و سازمان يافته در چهار چوب اسلام و در واقع عليه اسلام درهمان قرون اول و دوم هجري قمري، جنبش سياه جامگان به رهبري ابو مسلم خراساني بود. سياه جامگان يا ابو مسلميان نخست جنبشي را عليه ظلم و زور كارداران خليفه در ايران سازماندهي كردند و سپس هنگامي كه ابومسلم شهرت يافت و نهضت سياه جامگان سراسري شد، آنان توانستند كه خلافت از خاندان امويه به عباسيان را منتقل كنند. چون عامل اين انتقال در اصل ابو مسلم بود، بدين دليل دستگاه خلافت بوحشت افتاد كه او روزي حتما سر خليفه را نيز زير آب خواهد كرد. زيرا خليفه بناي دشمني با ابو مسلميان و بهانه جوئي از ابو مسلم را نهاد. خليفه عباسي قادر شد او را كه در خراسان و سراسر ايران محبوبيت كسب كرده بود، با حيله و نيرنگ به بغداد فراخواند و اورا با دسيسه اي بقتل رساند. گويند هنگاميكه ابو مسلم از منصور خليفه عباسي تقاضاي عفو ميكرد و گفت: مرا براي مقابله با دشمن خود باقي بگذار، منصور در پاسخ گفت: خدا مرا بكشد اگر چنين كنم، چه دشمني مرا بدتراز تست؟! با قتل ابو مسلم، جنبش سياه جامگان با وصف مقاومتهاي موضعي، فروكش نمود و تا مدتي خاموش گرديد.

اكنون ببينيم، اين ابو مسلم كي بود كه دستگاه خلافت اسلام را به لرزه در آورد؟ متاسفانه از سال تولد يا محل تولد ابو مسلم خراساني كه در اصل گويا نام او ابراهيم بن بشر بن گودرز بوده، اطلاع دقيقي در دست نيست. برخي مورخان او را اصفهاني و يا عرب و يا آذزبايجاني و برخي نيز كرد خوانده اند. ابو دلامه شاعر دربار منصور خليفه عباسي در قطعه شعري او را ابو مجرم و كرد زاده خوانده بود. در هر صورت، طبري، از تاريخ نويسان قرون وسطا، نوشته است: از قول منصور خليفه نقل كرده اندكه وي يكي از سه خطاي بزرگ خودرا در زندگي، آن دانسته است كه ابو مسلم را در حالي به قتل آورده كه هر كس در اطرافش بوده فرمان برداري از ابو مسلم را بر او ترجيح مي داده و از اين لحاظ خليفه وضع خطر ناكي داشته است.(9) و نيز آورده اندكه، مامون هفتمين خليفه عباسي حدود نيم قرن پس ازقتل ابو مسلم گفته است: بزرگترين پادشاهان زمين سه تن بوده اند و آن كسانيكه به انتقال دولتي از خانداني به خانداني قيام كردند، يعني: اسكندر و اردشير و ابو مسلم.

آنگونه كه تاريخ نويس معاصر، زرينكوب، دردو قرن سكوت از مورخان اسلامي نقل قول كرده است: درشيعه و سني بودن ابومسلم، اين قهرمان نامي اسلام، شك و ترديد وجود دارد. گوئي كتمان و راز پوشي معروف او بر همه مظاهر زندگانيش

نيز سايه افكنده بوده. بهرحال تصادفي نميتواند باشد كه اين راز داري ابو مسلم بعدها در ميان پيروان اهل حق يا سر مگو رواج پيدا كرده است. نهايتا بيشتر مورخان در اين نكته اتفاق نظر دارند، كه ابو مسلم گرايش به بهديني زرتشتي داشته و به تناسخ روح قايل بوده است.

همزمان با جنبش ابومسلم و پس از قتل او جنبشهاي ديگري از جمله خروج به- آفريديان (132 هجري)، قيام مهر يان (133 هجري) و شورش سنباديان، كه اين آخري، بقول مطهر بن طاهر مقدسي، بخونخواهي ابو مسلم در نيشابور شورش كرد و شورش اصحاقيان و استادسيسيان نيز بخون خواهي ابومسلم آغاز كردند، همه با پيروي از روش مزدك هويت طبقاتي و توده اي داشتند و ضديت با اسلام عرب و انتقام از خليفه در برنامه مبارزه آنها بود. متاسفانه به دليل نداشتن اتحاد و دور نگري، يكي پس از ديگري از سپاهيان خونخوار خليفه شكست خوردند. در ميان جنبشهاي پس از قتل ابومسلم تنها جنبش سپيدجامگان بود كه توانست تا مدت زمان طولاني تري خواب را از چشمان خليفه بربايد و دستگاه خلافت را در ترس و وحشت و زير شمشير تيز دمكلاس نگهدارد.

 

جنبش سپيد جامگان:

همانگونه كه اشاره شد، پس از قتل ابو مسلم خراساني در سال 137 هجري برابر با 757 ميلادي، جنبشهاي متعددي به خونخواهي از او سازماندهي شدند، از جمله يكي از سرهنگان سپاه او بنام حكيم هاشم مقنع معروف به نقابدار كه بنا به گفته ابو جعفر نرشخي در تاريخ بخارا، مدتي نيز وزير عبدالجبار ازدي، والي خراسان بوده، پايه جنبش مذهبيي را نهاد كه پيروان آن، همانند پيروان ماني در دين زرتشت، لباس سفيد مي پوشيدند كه به سپيد جامگان شهرت يافتند. به قولي جامه سپيد نشانه مخالفت با عباسيان بود كه جامه سياه بر تن داشتند. حكيم هاشم مقنع براي جذب وگرويدن همه پيروان ابو مسلم بجنبشش، بشارت مي داد كه روح ابو مسلم در وجود خودش حلول نموده است. گويند ابو جعفر دوانيقي (منصور) خليفه عباسي از او بيم كرد و اورا به بغداد فرا خواند و زنداني نمود. حكيم هاشم بعداز سالها از زندان آزاد شد و بمرو بازگشت و پس ازمدتي تبليغ و دعوت در مرو، اعلام نمود كه ذات خدائي دارد و او خداي همه ي عالم است. او گفت: من آنم كه خودرا بصورت آدم بخلق نمودم و باز بصورت نوح و باز بصورت ابراهيم و باز بصورت موسي و باز بصورت عيسي و باز بصورت محمد و (در ترجمه الفرق بين الفرق اضافه شده: كه پس از او بصورت علي و فرزندانش) و سپس بصورت ابومسلم و باز به اين صورت كه مي بينيد.(10)  تقريبا نظير اين سلسله مراحل تناسخي كه حلول ذات خدا در جسم پاك ترين انسان را بر روي زمين بيان ميكند، در اصول آئين يارسانيان نيز آمده است. نكته تشابه قابل توجه ديگر آنست كه گويند؛ حكيم هاشم مقنع، هنگام تحت تعقيب قرارگرفتن نگهبانان امير خراسان و گذر از رود جيحون، فقط 36 تن ازياران و مبلغان نزديك خودرا همراه داشت. او درآن سوي جيحون در قلعه خويش در ناحيه نخشب و دهكده كش كه پيروان فراواني درآن ديار داشت، همراه يارانش به تبليغ مرام خود و گرد آوري سپاهي براي حمله بعدي، پرداخت. تاريخ نگاران نزديك به آندوره، جنبش سپيد جامگان را درسه مرحله دانسته اند و يكي ازآنهارا كه سرسختانه درمقابل خليفه مقاومت نموده، همين جنبش حكيم هاشم مقنع ميدانند كه در سال 159 ه. ق. با كشتن موذن و 15 فئودال بزرگ و بقيه اعراب غاصب زمينها در دهكده نمجكت به مبارزه مسلحانه خود در برابر خليفه شدت بخشيدند. آنان تا سال 161 هجري (782 ميلادي) در برابر لشگريان خليفه پيروزمندانه مقاومت نمودند. حكيم هاشم مقنع گرچه بظاهر خونخواهي ابو مسلم را هدف اصلي مبارزه اش قرار نداد، ولي او مقام ابومسلم را بمرحله خدائي رساند. مقنع دائم يك نقاب پرندين سبز رنگ بر چهره داشت و در باره آن مي گفت؛ كه پوشاندن چهره ام ضروريست چون اگر چهره ام باز باشد احتمال آن مي رود پيروانم هنگام ديدن روي من غش كنند و از شدت نور كور شوند و يا بميرند.

ولي بقول دشمنانش اين نقاب براي پوشاندن چهره زشتش و يك چشم كورش بوده است. با همه اين توصيف حكيم هاشم مقنع نقابدار در بدو كارش كه همه سرهنگان و سرداران سپاه خودرا از ميان روستائيان و دهقانان تهيدست برگزيده بود و همه به او وفادار بودند، نامه هائي نيز بهر ولايتي نوشت و در آن نامه ها با صراحت گفت؛ بمن بگرويد و بدانيد كه پادشاهي مراست و عز كردگاري مراست و جز من خدائي ديگر نيست. گويند حكيم هاشم مقنع در آخرين روزهاي مبارزه خود عليه سپاهيان خليفه كه حصار قلعه اورا محاصره كرده بودند، تنوري از آتش آماده ديده بود و قبل از شكست نهائي در حالي كه به پيروانش وعده بازگشتش را داد كه آنها را ازظلم و زور خواهد رهانيد، خودرا در برابر چشم هزاران نفر از آنان و برخي از سربازان خليفه، به شعله هاي آتش سوزان سپرد و تا انبوه سپاهيان سر رسيدند، جسم او خاكستر شده بود. بعضي از مورخان نامدار قرن چهارم ه. ق، از جمله ابوريحان بيروني، جنبش سپيد جامگان را پيرو آئين مزدك ميدانسته است كه مسلك توده اي و ضد اشرافي داشته اند.(11) در هفتاد سال پس از اين شكست حكيم هاشم المقنع جنبشهاي ديگري عليه خلفاي اسلام در بغداد، از جمله جنبش خرمدينان، نهضت علويان معروف به سپيد جامگان سوم و نهضت زنگيان در جنوب غربي ايران شعله ور گرديد و تا طلوع نهضت قرمطيان در سراسر ايران ادامه داشت.

 

جنبش خرمدينان يا سرخ جامگان:

جنبش مهم اجتماعي مذهبي بعدي دوران اوليه اسلام درايران، جنبش جاويدان پور شهرك اواخر قرن دوم  192-201 هجري قمري بود كه بعدها بابك پور مرداس معروف به خرمدين رهبري آنرا بدست گرفت و بيش از 22 سال 201-223 هجري قمري برابر با 816 - 838 ميلادي در ناحيه آذربايجان و جبال كه بعدها كردستان خوانده شد، و مناطق مركزي ايران عليه اشغال گران عرب وخلفاي اسلام رزميد، ولي عاقبت معتصم خليفه عباسي با تزوير و نيرنگ اورا دربند كرد و بطرز فجيعي كشت. شرح حماسه مبارزه و مقاومت خرمدينان و پايان غم انگيز زندگي و مرگ

بابك، رهبر اين جنبش مردمي، خود مقاله و يا كتابي است جداگانه و دراين بحث نمي گنجد. جنبش سرخ جامگان تقريبا شبيه جنبش سپيدجامگان بود، منتها با يك تفاوت كه بابك رهبر اين جنبش بر عكس المقنع، هيچ وقت خودش ادعاي پيامبري يا خدائي نكرد و براي جلب توجه پيروانش، نه ماه نخشب از چاه بيرون آورد و نه وسيله ي انعكاس نور خورشيد بعنوان تجلي نور خدا داشت و نه فرصت يافت كه خودرا به تنور آتش بيافكند كه پيروانش بيشتر به بازگشت او اعتقاد پيدا كنند، آنگونه كه حكيم هاشم مقنع انجام داد، بلكه اكثريت مردم زحمتكش اورا به خاطر مقاومتش درمبارزه، بي باكي و دليري و توانائي معجزه آسا و مردم داريش، بحد پرستش ستايش مي كردند وبفرمانش گوش فرا مي دادند. مطهر بن طاهر مقدسي گرچه يكي از دشمنان سر سخت خرم دينان بود، اما در وصف مرام و مردانگي ونيكو كاري بابكيان چنين نگاشته است:(12)

از ريختن خون جز به هنگامي كه علم طغيان بر افرازند، خود داري مي كنند، به پاكيزگي بسيار مقيدند. ميل دارند با نرمي و نكوكاري با مردم ديگر آميزش كنند و اشتراك زنان را با رضايت خود آنان جايز مي دانند.(!)  قابل ذكر است، اين نيش زهرآگين آخر جمله مقدسي، منحصر به اين تاريخ نويس اسلامي نبوده، بلكه آن گونه كه انصافپور در نهضتهاي ملي و مذهبي آورده است، اين سلاح همه تاريخ نگاران عليه مخالفان عقيدتي بوده است. او مي گويد:(13)

در آن روزگاران چون حكام، ولينعمت اهل قلم و روشنفكران بودند و بر زندگاني و روزي دبيران و خبرنويسان و تاريخ نگاران و شاعران غير آزاد خداوندگاري داشتند؛ هر آنچه از امور مصالح خويش را بر مراد مي ديدند به آن تقرير مي كردند چنانكه دبيران از بيم جان و خانمان نه فقط نمي توانستند سخنان شورشگران و مخالفان را منعكس سازند بلكه براي تحكيم موقعيت خود و گاه براي خوشايند خداوندان دولت و ولينعمت خود به توده هاي قيام كننده ناسزا هم مي گفتند و برايشان اتهام هاي ناروا و دور از حقيقت وارد مي كردند و درباره شان سخنان خلاف واقع مي نوشتند.

بهرصورت پس از مرگ جاويدان كه در جنگي زخمي شده بود و پيش از فوت به همسرش وصيت نموده بود كه روح او در بابك حلول خواهد كرد و او بايد بابك را بعنوان جا نشينش به مردم معرفي نمايد. لذا بنا به اين وصيت بابك پرچم مبارزه جاويدان را بدست گرفت و همانگونه كه گفته شد، بيش از 22 سال عليه خلفاي اسلام جنگيد. متاسفانه معتصم، خليفه اسلام، موفق شد با اهداء پول زياد و مقام به افشين، شاهزاده ايراني، بابك را با نيرنگ به دام بياندازد و اورا با فجيع ترين شكل در بغداد به قتل برساند. خواجه نظام الملك وزير سلجوقيان در كتاب سياستنامه خود آورده است:(14) چون چشم معتصم بر بابك افتاد، گفت: اي سگ، چرا فتنه در جهان انگيختي و چرا چندين هزار مسلمان بكشتي؟ هيچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پايش ببرند. چون يك دست ببريدند، دست ديگر در خون زد و در روي ماليد و همه روي را از خون سرخ كرد. معتصم گفت:

اي سگ، باز اين چه علم است؟ گفت: در اين حكمتي است. گفتند: آخر

بگوي، چه حكمتي است؟ گفت: شما هردو دست و پاي من بخواهيد بريدن، و گونه مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روي زرد شود. ... من روي خويش به خون سرخ كردم تاچون خون از تنم بيرون شود، نگويند كه از بيم و ترس رويش زرد شد. خواجه نظام الملك در ادامه ميگويد؛ معتصم را سه فتح برآمد كه هر سه قوت اسلام بود؛ يكي فتح روم، دوم فتح بابك و سوم فتح مازيار گبر در طبرستان، كه اگر از اين سه فتح يكي بر نيامده بودي اسلام شده (رفته) بود.

قابل ذكر است كه جنبش سرخ علمان به رهبري مازيار بن قارن در يك برهه از زمان در شرق و غرب ايران با بابكيان هم عصر بوده اند. دو سال پس از شكست بابك، مازيار بن قارن نيز گرفتار آمد و اورا در زير تازيانه كشتند، زيرا انكار كرد كه با افشين شاهزاده ايراني مكاتبه داشته است. خليفه جسد مازيار را هم در كنار پيكر خشكيده همرزم قهرمانش بابك بدار، آويخت. ديري نپائيد كه جسد افشين نيز به آنان پيوست. خرمدينان نيز همانند پيشينيان خود به تناسخ روح قايل بودند و گويا مرام مزدكي داشتند. شهرستاني در اين باره ميگويد:(15) پيروان بومسلم و مبيضه (سپيدجامگان) نيز از خرمدينان بودند. خودعنوان خرمديني نشان ميدهد كه بايد حتي دردوران ساساني مانندتراكيب بهديني (كيش زرتشتي) ودرست ديني (كيش مزدكي) ايجاد شده باشد. در هر حال ابن النديم در الفهرست نيز مزدكي بودن خرمدينان را تاييد مي كند و مينويسد: خرمدينان كه بسرخ جامگان شهرت دارند از پيروان مزدك هستند و در آذربايجان، ري ارمنستان، ديلم، همدان و دينور (مركز ولايت شرقي كردستان آنروزي) پراكنده اند.

مسعودي تاريخ نويس قرون وسطا در رابطه با پيروان خرمديني در زمان خود مي نويسد: اكنون به سال 332 هجري بيشتر خرميان از فرق كردكيه و لودشاهيه هستند و اين دو فرقه از همه خرميان معتبر ترند.(16)

از شكست بابك خرمدين تا سال 254 هجري قمري جنبشهاي ديگر در برابر خلفا فرا گير نبودند. از اين سال بود كه انقلاب سازمان يافته بردگان به رهبري علي بن محمد رازي زنگي يار (صاحب الزنج) كه بزنگي ياران شهرت يافت و تا سال 270 هجري قمري دوام آورد و يك دولت نيز در جنوب غربي ايران تشكيل داد، زمينه را براي ضعف خلفا و پايان حاكميت اعراب در ايران آماده نمود. افزون بر اين در كتب تاريخي و از جمله تاريخ طبري گاه مي بينيم كه: علي بن ابان سپه دار نامدار و بزرگ زنگي ياران، از بحرين و يمامه به سوي ري سپاه مي برد و يا كردان كه با دربار خلافت در ستيز بودند، به دولت بردگان زنگي يار خراج مي دادند و يا علي بن محمد زنگي يار پيشواي بردگان از آنان (كردان) مي خواست كه در منبرها به نام او خطبه بخوانند.(17) اين نكات كه در لابلاي تاريخ ديده ميشود، نشانه آنست كه كردان نه اينكه در ستيز دائم با خلفاي اسلام بوده اند، بلكه به جنبشهاي ضد خلفا نيز گرايش نشان داده اند. خواجه نطام الملك زنگي ياران را نيز به مزدكي و بابكي بودن متهم مي كند.(18) زنگي ياران درمدت 15 سال صدو پنجاه و شش بار با سپاهيان خليفه نبرد كردند كه در نبردهاي آخرين در سال 270 هجري قمري شكست بدي خوردند و با تسخير مختاريه، پايتخت زنگي ياران توسط سپاهيان خليفه، حكومت آنان برچيده شد. اگرچه زنگي ياران و همه بردگان و مردم ستم ديده ديگر، از ظهور قريب الوقوع قرمطيان به سال 287 هجري آگاهي نداشتند؛ ولي باز همچنان به ظهور نهضتي ديگر اميدوار مانده و چشم به آينده دوختند.

همانگونه كه در پيش نيز اشاره شد، يكي از دلايل شكست اين جنبشها همان نداشتن اتحاد بوده است. طبري تاريخ نگار قرون وسطا خبري دارد حاكي ازاينكه حمدان قرمط بنيانگذار قرمطيان كه در سالهاي 250 - 270 هجري سالار صدهزار شمشيردار بوده و از علي بن محمد زنگي يار دعوت مي كند كه براي مبارزه با دشمن واحد خود دريك جبهه متحد شوند (متاسفانه) جواب موافق نميگيرد.(19)

 

جنبش قرمطيان از جبال كردستان تا احساء:

همانگونه كه ذكرش رفت، تقريبا همه جنبشهاي اجتماعي مذهبي دوران اوليه تسلط اسلام برمناطق خاورميانه وايران، داراي ويژگيهاي مشتركي بودند. هدف مشترك همه، رهائي از زير سلطه بيگانگان و مقاومت دربرابر پذيرش دين اسلام بود. در واقع مي توان جنبش قرمطيان را شكل تكامل يافته جنبشهاي ذكر شده قبلي دانست كه خود از طرفي با مبارزه مسلحانه عليه حاكميت خلفاي اسلام و زير سئوال بردن حقانيت آنان و از طرف ديگر با پرچمداري جنبش صوفي گري و دراويش، زمينه را براي رشد فلسفه يارسان و بنيانگزاري اين دين، آماده نمود.

آنطور كه برتلس مستشرق روسي در باره سابقه قرمطيان مي نويسد: از آغاز قرن چهارم هجري، پس از تاسيس دولتهاي فاطمي مصر و قرمطيان بحرين بود كه باطنيان به قرمطيان بمعني اخص و اسماعيليان منشعب شدند. ولي تاريخ نويسان نزديك به آن دوره اعتقاد دارند كه آئين قرمطي منسوب به نام قرمط پس ازآنكه ميان حمدان قرمط درحدود سال 280 هجري با مركز دعوت اسماعيلي در اهواز اختلاف افتاد، ازلحاظ تشكيلاتي ازمذهب اسماعيلي جداشد و با روشي مستقل در راستاي آرمانهاي اجتماعي وهدفهاي سياسي خود شروع به فعاليت كرد. اين نظريه بيشتر مورد تاييد است، زيرا باطنيان خود شاخه اي از اسماعيليه بودند و يا هر كسي در آئين تناسخ روح راز دار بود اورا باطني ميخواندند.

در هر صورت قرمطيان يك جنبش اجتماعي مذهبي كاملا سازماندهي شده را به وجود آوردند كه با تشكيل سه حكومت؛ بحرين از 286 تا 366 هجري ومولتان هند از 318 تا 396 هجري و حكومت مصر و تونس به نام فاطميان از سال 297 تا 555 هجري قمري، يعني جمعا 264 سال در مقابل خلفاي اسلام در بغداد ايستادگي نمودند. در واقع آنچه كه به حاكميت اعراب در ايران مربوط مي شود، قرمطيان آن را باضعف روبرو ساختند كه عاقبت سلجوقيان ترك ايران را ازيوغ حكومت خلفا رها نمودند و بحاكميت حدود 350 ساله اعراب (و نه اسلام) بر ايران خاتمه دادند.

 

آغاز علني مكتب صوفيگري يا ادامه مقاومت بشيوه غير مسلحانه:

در واقع شكل گيري جنبش صوفيگري و دراويش تقويت و گسترش شاخه غير مسلحانه از مبارزات طولاني خلقهاي ايران عليه سلطه گران عرب و دين آنها بود، كه بر مزار جنبشهاي شكست خورده سه قرن پيشين بنا نهاده شد. اين جنبش كه بيشتر عرفاني و مقاومت منفي بود از حلاج و شبلي و ديگران آغاز و تا دوره

سلطان سهاك بنيانگزار نوشتاري مكتب و دين اهل حق يارسان در قرن هفتم و هشتم هجري قمري ادامه داشت. اسلحه برّا اين نهضت فلسفه تناسخ روح، و برعكس دين اسلام كه پشيزي براي جان انسان قايل نبود، بالا بردن مقام والاي انساني تا حد خدائي بود. حسين بن منصورحلاج دقيقا در ايامي ظهور نمود و شعار انا الحق سر داد كه دين و دولت با تباني همديگر، در برابر خلقها ايستاده بودند. حلاج به عقل انسان ارزش و اعتبار ميدهد و تاكيد ميكند: آنچه مي گويم با ديده عقل بنگر ... و در اين شعر او وجود خدارا نفي مي كند: (20)     

       آنكه افسار عقل داد از دست       جز پريشاني، خود چه طرفي بست

 (هر يك از رازها، فريبي است تازه)      تا به حيراني، دم زند: او هست؟

در هر صورت در آن مناطقي كه مسلمانان دست بالا داشتند با فجيع ترين شيوه با تناسخيان مقابله مي كردند. سنگسار، زنده زنده پوست كندن و درآتش شعله ور سوزاندن و دست و پا و سر بريدن، زير نام مبارزه با زنادقه و الحاديون در برنامه روزانه اسلاميان درمصدر قدرت بود. چندقرن بعداز حلاج، سيد عمادالدين نسيمي را فقط بخاطر آن پوست كندند كه براي نمونه مي گفت:(21)

گر اناالحق هاي مرا بشنود منصور مست    هم بخون ما دهد فتوي وهم دار آورد.

و يا در جاي ديگر گفته است:

              بيرون زوجود خود خدارا     زنهار مجوي اگر (دگر) خدائي

شرح مبارزات صوفيگري خود نيز يك بحث بسيار طولاني و جداگانه است، زيرا در اينجا بهمين كوتاه سخن فوق بسنده مي شود.

 

پيدايش يارسان (اهل حق):

اگر چه بسياري از محققان خارجي و داخلي كوشيده اند، شناسنامه كهنه مهر پرستي و پاك ديني زرتشتي و ماني گري و مزدكي گري براي مذهب يارسان بدست دهند و آن را به دورانهاي قبل از اسلام برگردانند كه بدرستي و بحق اين آئين تناسخي را از اسلام دورنگهدارند، ولي واقعيت آنست كه آئين ياري با وصف تشابهات و پذيرش نكاتي ازاديان پيش از اسلام، كمترين ارتباط و همراهي با آنها را دارد و اين دين يك آئين ابدائي پس از اسلام است كه با مطرح نمودن فلسفه سر مگو و تناسخ روح درمقابل دين وارداتي عربان برجسته گرديده است. ازآنجا كه يارسانيان، مهر يا خورشيد را مقدس مي دانند و پاي بند به پاكي و راستي و درستي و مساوات و برابري هستند، بهمين دليل محققان خارجي و خاورشناس را به اين راه كشانده كه ريشه مهر پرستي و مزدكي براي يارسانيان بجويند.

بعداز غلات يا غلو گويان، از اولين دراويشي كه علنا تئوري تناسخ روح را به شيوه امروزي يارسانيان مطرح نمود، بهلول كوفي يا قرمسي، معروف به بهلول دانا در اواسط قرن دوم تا اوايل قرن سوم هجري يعني دردوره خلافت هارون الرشيد بود. عبدالحسين زرينكوب تاريخ نويس ايراني آورده است كه: هارون الرشيدخليفه ي عباسي درسال 188 هجري قمري بهلول را دركوفه ملاقات كرده وبسخنان عبرت انگيز او گوش فرا داده است.(22) و گويند گاهي هارون الرشيد از اندرزهاي بهلول دانا و داود طائي بگريه مي افتاده. بهلول كه ذات خدائي را در وجود انسان تبليغ ميكرد، حواريوني نيز داشت و بخاطر دوري جستن ازخطر مرگ، خودرا به ديوانگي مي زد، در صورتيكه آنگونه تاريخ نويسان آورده اند، او يكي از دانايان زمان خويش

بوده است. بنا به فلسفه آئين ياري خداوند براي تماس با بندگانش و هدايت آنان در هر دوره اي كه لازم بداند، همراه ملائك مقربش درجسم پاك ترين مخلوق خود بر روي زمين ظاهر مي شود. اين ظهور خدا در جسم انسان را بدوره هاي كامل و ناكامل رده بندي كرده اند. دوره ناكامل مانند دوره بهلول و يا شاه فضل ولي، يكي ديگر از صاحب ذاتان يارسان و ديگران، كه قادر به تشكيل ديوان عالي ياران حقيقت نبوده اند، گفته ميشود و دوره هاي كامل مانند دوره شاه خوشين و سلطان سهاك و غيره هستند كه با حضور خداوند برروي زمين، ديوان عالي ياران حقيقت برگزار مي گرديده. در تاريخ پيدايش جهان گويا پنج مرتبه اين ديوانعالي يا نشست بزرگ تشكيل شده است. دو بار در عالم شريعت و يك بار در فاصله بين طريقت و معرفت و دو بار در عالم حقيقت.

در فلسفه ياري آمده است كه يارسان به تكامل جهان در مراحل مختلف، مانند مرحله شريعت (از زمان آدم تا دوره محمد)، طريقت (از زمان علي تا دوره شاه خوشين)، معرفت (از زمان شاه خوشين تا دوره سلطان سهاك) ونهايتا دوره ي حقيقت (از زمان سلطان سهاك ببعد) اعتقاد دارد. يعني يارسانيان مرحله يا دوره شريعت را اطاعت محظ مخلوق از خالق و دوره طريقت را در جستجو و تعيين راه و طريق براي نزديكي انسان بخدا و معرفت را دوره عرفان و دوري و بيزاري ازخود خواهي و ماديات دانسته و دوره حقيقت كه مرحله تكامل يافته تر خود شناسي و خداشناسي است، مرحله حق و حقيقت مي داند كه در آن، بقاء را در فنا، يا بقول بودا در نيروانا مي جويد. اما تقسيم بندي تاريخي را با حفظ اين مراحل و بنا به كتب مقدس يارسان، به چهار مرحله به ترتيب زيرين تفكيك مي نمائيم، كاري كه بنده دركتاب نگاهي گذرا بتاريخ و فلسفه يارسان مشروحا انجام داده ام:

 

مرحله تاريخي اول؛ از دوره علي بن ابيطالب تا دوره شاه خوشين لرستاني را در بر ميگيرد كه از نظر فلسفه اعتقادي، آن را مرحله طريقت نامند. آنگونه كه در كتب مقدس يارسان آمده است، علي بن ابيطالب (تولد 598 ميلادي و قتل 661 ميلادي برابر سال 40 هجري قمري) امام اول شيعيان و پسر عمو و داماد پيغمبر اولين كسي در اسلام است كه اهل حقان اورا داراي ذات خدائي ميدانند. بهمين دليل به يارسانيان علي الهي هم مي گويند. در واقع بسياري از صاحب نظران ملت شناس و محققان در امور مذاهب براين باور اند كه چون مسلمانان درآن ايام هيچ مسلك غير اسلامي را تحمل نميكردند، بنابر اين پيروان ياري مجبور بوده اند خودرا بزير پرچم محبوب ترين شخصيتهاي اسلام بكشانند كه از آزار آنان در امان بمانند. همين كار، بسياري از محققان را به بيراهه كشانده است كه گويا اينان از شييعيان افراطي و مسلمانند! درصورتيكه اينطور نيست ومرام ومسلك يارسانيان بامسلمانان كاملا متفاوت است. پيروان يارسان دراين مرحله و بعدها نيزبه پيروان

سر مگو معروف شدند. زيرا اينان مجاز نبودند آئين و مرام خودرا درملاء عام بيان و تبليغ كنند. لذا آن را بصورت سرّ در سينه خويش نگاه مي داشتند.

 

مرحله تاريخي دوم؛ از دوره شاه خوشين تا آغاز دوره سلطان سهاك بوده كه به دوره معرفت معروف است. شاه خوشين لرستاني كه همانند عيسي مسيح

از مادري باكره بدنيا آمده بود، از اولين رهبران يارسان بود كه از آلات موسيقي (تنبور) جهت بيان عرفاني و ذكر در مراسم مذهبي يارسان استفاده نمود. تولد و غايب شدن شاه خوشين (406-467 هجري برابر 1014 تا 1074 ميلادي) همزمان بود باضعف خلفاي اسلام دربغداد وحاكميت عزنويان وسلجوقيان كه اين سلاطين ترك نژاد، در مناطق لرستان و كردستان امير نشين، چندان تعصب مذهبي نشان نمي دادند. بهمين دليل اين ولايات، بصورت مركز جنبش صوفيگري و دراويش در آمده بود. بنابر اين شاه خوشين كه گويا نهصدشاگرد يا همراه داشته است، علنا در اين سر زمينها شفاها و حضورا درشهرهائي مانند همدان و دينور و كرمانشاه و غيره به تبليغ مرامي خود پرداخته بوده. او درباره برخورد با منتقدين خويش مي گويد: من آن درم در ويران ها گنجم       سخندان و سخن فام و سخن سنجم

 سرحلقه ده و دو و چهار و پنجم       از كور و نابينايان نمي رنجم(23)         

 دراويش يا حواريون شاه خوشين به دلايلي كه متاسفانه روشن نيست شرح مرام و فعاليت ديني خودرا ثبت نكرده اند و آن را سينه به سينه به نسلهاي بعد از خود رسانده اند. با در نظر گرفتن جو حاكم مي توان دلايل آن را بدين ترتيب توضيح داد كه يا آنان باسوادي درميان خودنداشته اند كه اين وظيفه را انجام دهد و يا با پيروي از همان سر مگو، مجاز بوده اند كه مسائل را فقط به افراد محرم و قابل اعتماد برسانند. در دفاتر يارسان قيد گرديده كه بابا طاهر عريان و با سواد، همزمان با شاه خوشين لرستاني و حتا گويا يكي از حواريونش بوده است. متاسفانه اين مسئله نمي تواند درست باشد، زيرا شاه خوشين در سال 406 هجري قمري متولد شده و بنا به سند تاريخي هنگامي كه فقط چهار سال عمر داشته يعني در سال 410 هجري قمري، بابا طاهر فوت نموده است. در هر حال اشعار و روايات دوره شاه خوشين و پيروانش كه امروزه در دست است، در زمان سلطان سهاك به رشته تحرير در آمده اند. در فاصله بين دوره شاه خوشين و سلطان سهاك دراويش ديگري مانند بابا نائوس جاف و بابا سرهنگ دوداني ظهور نموده اند و هركدام از اينان گويا مامور و موظف بوده اند ظهور سلطان سهاك و دوره حقيقت را به پيروان بشارت دهند.

 

مرحله تاريخي سوم از دوره سلطان سهاك تا آغاز دوره سيد براكه گوران را در بر مي گيرد. اين دوره كامل را به دليل حضور خداوند و چهار ملائكه و چهل تنان و 72 پير در اورامان و تشكيل جم بيا وبس (ديوان عالي ياران حقيقت) و تدوين مرام و مسلك يارسان به شكل نوشتاري، آغاز دوره حقيقت گويند. پس يارسانيان يا اهل حقان دردوره سلطان سهاك بمرحله حقيقت رسيده اند، زيرا سلطان سهاك دستورات و مراسم ديني را براي پيروان خود دريك دفتر يا كتاب مقدس بنام ديوان گوره يا نامه سرانجام به همراه يارانش به رشته تحرير در آورده اند.

ظهور سلطان سهاك (670 - 803 هجري فمري برابر 1270 تا 1400 ميلادي) كه گويا 130 سال نيز عمر نموده و در سال 788 هجري (1385 ميلادي) امير تيمور

لنگ در راه خرم آباد به تبريز در كوههاي اورامان به حضورش بار يافته است، در شرايط تاريخيي بوقوع پيوست كه اروپائيان در جنگهاي صليبي شكست خورده بودند و شهر مقدس بيتلهم را از دست داده بودند و مغولان خونخوار بر سراسر خاورميانه و ايران تسلط داشتند و مركز قدرت اسلام در دست مغولان و نوادگان تازه مسلمان شده آنان بود. در اين برهه از زمان بود كه امكاناتي براي رشد جنبش صوفيگري و توسعه مكتب تناسخ روح و در لواي اين مكاتب طرح مسائل

اجتماعي بوجود آمده بود. در چنين جوي، سلطان سهاك فرزند شيخ عيسي برزنجه اي در كوههاي اورامان كردستان در فاصله سالهاي 700 تا 770 هجري برابر با 1301 تا 1369 ميلادي، مكتب يارسان و قوانين و دستورات مذهبي آن را به شكل امروزيش پايه گذاري و تدوين نمود. چه بسا مكان گزيدن در كوههاي صعب العبور اورامان يكي از عواملي بوده كه وقايع نگاران زمان نتوانسته اند به او دسترسي پيدا كنند و در نتيجه به ندرت در تاريخ شرحش آمده است. در عوض اين كوه نشيني حسني ديگر داشت كه دور از چشم قدرتمندان متعصب هم بود.  البته با تمام اين توصيف و ضعف نسبي اسلام و دور از ديد حاكمان مستبد، نه اينكه اينان در امان كامل نبودند بلكه ديگر مذاهب اقليت حتا آنهائيكه داراي كتاب باصطلاح آسماني هم بودند، موقعيت بسيار درخشاني در همسايگي متعصبان و افراطيون مسلمان نداشتند. اين اقليتها به عناوين مختلف تحت پيگرد قدرتهاي محلي مسلمان و افراطيون خشك مغز بودند. اگر چه سلطان سهاك، پيروان و حاميان فراواني حتا در ميان مسلمانان سني مذهب هم داشت، ولي مدام به بهانه هاي گوناگون او و حواريونش تحت اذيت و آزار قرار مي گرفتند و عاقبت نيز بدست همان مسلمانان متعصب به اين بهانه كه بيشتر هم كيشان مسلمان سني مذهب آنها و از جمله يكي از سر كردگان كرد بنام پير ميكائيل دوداني را به آئين خود كشانده است، درفرصتي به قتل رسانده شد. حورايون مهم سلطان سهاك از اورامان گريختند و به كوههاي دالاهو، به مكاني معروف به سرانه پناه بردند و نوشته هاي مذهبي خودرا نيز نجات دادند. با وصف گذشت هفتصد سال از تاريخ نگارش اين نوشته ها، هنوز هم رسما اجازه چاپ در كشورهاي اسلامي به آنها داده نشده است.

 

مرحله چهارم؛ از دوره سيد براكه گوران تا به امروز  را در بر مي گيرد. در فاصله مرحله سوم و چهارم دوره هاي ناكامل ديگري از باصطلاح ظهور خداوند بر روي زمين ماننذ ظهور خان الماس و خان آتش و يا سيد فرضي و شيخ امير زوله اي

و حواريون آنان بوقوع پيوست، كه هيچكدام از اين دوره ها جمع بيا و بس يا ديوان عالي ياران حقيقت را تشكيل ندادند.

ظهور اين دراويش و دوره هاي ناكامل همزمان بودند با سقوط سلسله صفوي و روي كار آمدن سلسله هاي افشاريه و زنديه و قاجاريه در ايران كه در واقع سر رشته كارها در مملكت نيز از هم گسسته بود و حكومتهاي خان خاني محلي كمترين توجهي به دولت مركزي داشتند. فيلسوف نامدار ايران در قرن بيستم،

احسان طبري، با استفاده از نوشته هاي جيمز موريه در كتاب سرگذشت حاجي باباي اصفهاني، موقعيت جامعه ايران آن عصر را در سطور زير بدينگونه ترسيم كرده است: ايران، درآغاز قرن نوزدهم (ميلادي)، در قياس باجوامع اروپاي غربي كه در آنها سرمايه داري صنعتي ديگر سلطه اقتصادي خويش را استوار كرده و به تدريج سيطره سياسي خودرا محكم مينمود، يك كشورعقب مانده فلاحتي قرون وسطائي آسيائي بود، داراي يك نظام اجتماعي ديرينه كه ديگر بطور قطعي و نهائي بسوي فروپاشي، تلاشي و انحطاط ميرفت. درچنين شرايطي نيز همانند ضعفهاي دوران قبل حاكمان، زمينه براي رشد عرفان و محفلهاي مذهبي غير از مذهب حاكم  فراهم بود، و چون در جوامع كرد نفوذ دين حاكم نيز از حلقه هاي ضعيف قدرت حكومت مركزي بود، بنابر اين دركردستان، اين امكانات بيشتر وجود داشت.

قابل ذكر است كه در طول تاريخ نوين ايران هميشه بين حاكمان مستبد و ملايان مذهب قدرتمند در مملكت نيز، اگر چه هر دو به منافع خود و در خلاف خواست توده هاي مردم گام برميداشتند، اختلافاتي وجود داشت و اغلب حاكمان مستبد مي كوشيدند از نارضايتي هاي مردم كه بصورت تشكيل مذاهب نو بروز مي كرد، با پشتيباني نسبي از اين مذاهب تازه تاسيس، عليه ملايان بهره گيرند. در تاريخ ايران نمونه هاي فراواني داريم كه گاهي اين مستبدان و پادشاهان براي تهديد روحانيون مذهب رسمي، بكيشهاي باصطلاح الحادي عليه دين مسلط، نيزميدان مي دادند. همانگونه كه شاهپور در اوايل به مانيگري و قباد به مزدكي در مقابل مغهاي زرتشتي وميرانشاه تيموري به حروفيه و محمد شاه قاجار به شيخيه در مقابل روحانيون متعصب شيعه در آغاز روي خوش نشان دادند تا باصطلاح روي مغها و آخوندهاي تن پرور را كم كنند. البته اين حاكمان اغلب در چنين سياستي موفق هم نمي شدند و عاقبت مجبور بودند عقب نشيني كنند و تن به آشتي و سازش بدهند و حتا در سركوب دگر انديشان نيز با روحانيون دين حاكم، هم آوا شوند. در چنان جو ناسازگار اوايل قرن نوردهم، مرحله چهارم تاريخي يارسانيان آغاز گرديد. در اين دوران مورد بحث يا به زبان تاريخ از همان غروب قرن هيجدهم و طلوع قرن نوزدهم، شاهد غضب آتشين روحانيون متعصب شيعه در سركوب جريان هاي به اصطلاح انحرافي و كفر آميز هستيم. به عنوان مثال مبارزه عليه اصوليون و اخباريون (ميرزا محمد اخباري)، شيخيون (شيخ احمد احسائي، مرگ بسال 1241 هجري، برابر 1824ميلادي) وبعدها بابيان (سيدعلي محمدباب اعدام بسال 1268 هجري برابر 1850 ميلادي) و تصوف  ميتوان نام برد.

در اين ايام روحانيون افراطي مذهب رسمي براي مرعوب كردن حاكمان مملكت و گاهي براي وحشت ايجاد نمودن در ميان مردم، مسئله يهودي كشي، ارمني كشي، شيخي كشي، بابي كشي و صوفي كشي را براه انداختند. متاسفانه كم نبودند از مردم نا آگاه و ساده لوح، كه چه بسا از ترس جان خويش در اين دگر انديش كشي، به عامل دست روحانيون وحكومتگران تبديل مي شدند. اين دوران مصادف بود با گسترش نسبي فرقه شاه نعمه اللهي در سرا سر ايران. اگر چه

اين فرقه از صوفيه نيز مانند بقيه فرقه هاي ديگر، بنا به آنچه از نوشته هاي دكتر زرين كوب و سعيد نفيسي بر مي آيد، از اواخر عهد زنديه تا آعاز قاجاريه از دست فقهاي متشرعه نظير آقا محمدعلي بهبهاني كرمانشاهي (مرگ 1216 هجري ق.)، كه بصوفي كش معروف بود، روزگار خوشي نداشتند، ولي از اواسط حكومت فتعلي شاه ببعد، بويژه پس از بي نتيجه ماندن جهاد سيد محمد بن سيد علي طباطبائي (مرگ 1242 هجري ق.) عليه روسيه و شكست ايران در آن جنگ و از دست رفتن ولاياتي چند نظير گنجه و شيروان و غيره، از احترام اين روحانيون نزد فتحعلي شاه بمراتب كاسته شد و ديگر كمتر به حرفهايشان توجه مي شد. اين موضوع خود از فشار بر صوفيه و دراويش و تعقيب آنها هم كاست و در نتيجه در غرب ايران و بويژه مناطق كرد نشين، ميدان فعاليت نسبتا وسيع تري براي آنان بدست آمد.(24) در چنين جوي بود كه در ميان كوهها و دشتهاي دول دالان گوران در منظقه كرمانشاه (كردستان ايران)، شخصيتي عارف و صلح طلب بنام، سيد حيدر، معروف به سيد براكه گوران، فرزند سيد منصور گوران و نوه سيد يعقوب گوران، يكي از صاحب ذاتان و از دراويش منفرد دوره صفوي بوده است، در سن چهل و چهار سالگي (1254 هجري ق.) مدعي خدا مهماني شد و بمرور زمان 36 درويش (حواريون) به او گرويدند كه باخود و دو فرزند و يك نوه اش جمع چهل تنان را تشكيل دادند. قابل ذكر است كه سال تولد سيد براكه، بنا به حروف ابجد (از داخل بي نه سمت)، الف=1 و ز=7 و د=4 و الف=1 و خ=600 و ل=30 و ب=2 و ي=10 و ن=50 و ه=5 و س=60 و م=40 و ت=400 جمع آن برا بر 1210 (1794 ميلادي) است در دفاتر مقدس يارسان نيز آورده اند، نوشته شده و سال وفاتش را، آنهم بنا به حروف ابجد راصغ، يعني ر=200 و الف=1 و ص=90 وغ=1000 كه جمع آن 1291 هجري قمري برابر با 1873 ميلادي است، آورده اند.

امروزه بيش از چهار ميليون يارساني در خاورميانه زندگي ميكنند كه بيش از دو و نيم ميليون از آنان در ايران هستند. متاسفانه وضع سياسي اجتماعي اين مردم بمراتب بد تر از بقيه اقليتهاي مذهبي است، زيرا اولا؛ بدلايلي كه در فوق به آنها اشاره شد، دين يارسان، نه فقط از طرف حكومتها و مذهب حاكم درمنطقه، بلكه از طرف اروپائيان نيز بعنوان يك مذهب اقليت (مثلا مانند بهائيان ايران و ايزديهاي تركيه و سوريه و عراق) شناخته نشده و مورد حمايت قرار نمي گيرد. قابل ذكر است كه ايزديان شاخه جدا شده اي از يارسانيان دوره شاه خوشين هستند كه امروزه در سه كشور نامبرده فوق زندگي مي كنند.

                                                                  دكتر گلمراد مرادي

 

 

 

 

فهرست منابع:

(1) غلامرضا انصافپور، روند نهضتهاي ملي و اسلامي در ايران، 1359، سازمان انتشارات و آموزش

     انقلاب اسلامي، ص 7

(2) ابولحسن علي بن مسعودي. مروج الذهب و معادن الجواهر جلد 1 ص 280، نقل از انصافپور ص 10

(3) پطروشفسكي، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات پيام، چاپ هفتم 1363 تهران، ص 30

(4) ر. ك. به پطروشفسكي، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات پيام، چاپ هفتم 1363 تهران، 

      صفحات 421 و 422 و به مرادي، نگاهي گذرا به تاريخ اهل حق يارسان، چاپ سوئد 1999، ص 7

(5) علي دشتي، 23 سال (خلافت يا سوداي رياست)، چاپ دوم در خارج، ر. ك. به نگاهي گذرا ص 8

(6) غلامحسين يوسفي، ابومسلم سردارخراسان، مشهد 1344، ص3، نقل ازنگاهي گذرا بتاريخ يارسان، ص7

(7) غلامرضا انصافپور، روند نهضتهاي ملي و اسلامي درايران، 1359، سازمان انتشارات وآموزش انقلاب      اسلامي، ص 170

(8) ر. ك. به انصافپور ص 178

(9) ر. ك. به غلامحسين يوسفي، ص 166 و مرادي، نگاهي گذرا ص 10

(10) ر. ك. به نرشخي، در تاريخ بخارا، ص 78 با نقل از انصافپور ص 283، يوسفي 171 و مرادي ص 13

(11) ر. ك. به انصافپور، روند نهضتهاي ملي و اسلامي در ايران، ص 281

(12) همانجا ر. ك. به نگاهي به تاريخ و فلسفه يارسان، مرادي ص 23

(13) ر. ك. به مرادي، نگاهي گذرا به .. ، ص 23؛ و انصافپور در نهضتهاي ملي و اسلامي، ص 303

(14) خواجه نظام الملك، سياستنامه، تهران 1364 بكوشش دكتر جعفر شعار، ص 284

(15) برخي بررسيها در باره جنبشها و جهانبيني هاي اجتماعي در ايران، احسان طبري ص 169   

(16) همانجا التنبيه والاشراف ص 317، نقل قول شده از انصافپور ص 330

(17) طبري ج 15، ص 6464 و 6495 نقل شده از انصافپور ص 394

(18) خواجه نظام الملك، سياستنامه، تهران 1364، ص 232

(19) طبري ج 15 ص 6647 نقل شده از غلامرضا انصافپور ص 434

(20) علي ميرفطروس، حلاج، چاپ يازدهم در آلمان، ص 151

(21) ديوان سيد عمادالدين نسيمي، نشر آذر، باكو  1972، صفحان 6 و 13

(22) همانجا، تاريخ ايران بعداز اسلام، ص496 و 539 نقل ازنگاهي گذرا بتاريخ و فلسفه يارسان ص66

(23) ر. ك. به نگاهي گذرا به تاريخ و فلسفه يارسان از نگارنده، ص 76

(24) ر. ك. به مرادي همانجا،ص188

 

 

توضيح اسامي و نكاتي در رابطه با اسلام و يارسان

 

1- محمد بن عبدالله، پيامبر اسلام، متولد در سال 571 ميلادي و فوت در سال 11 هجري قمري برابر 633 ميلادي

 

2- ابوبكر پدر عايشه زن پيامبر، اولين خليفه اسلام ار خلفاي راشدين فوت در مدينه در سال 13 هجري قمري برابر 634 ميلادي

 

3- عمر بن خطاب، دومين خليفه اسلام از 13 تا 23 هجري قمري برابر 634 تا 644 ميلادي. در زمان عمر ايران و عراق و شام و مصر تسخير شدند.

 

4- عثمان، سومين خليفه از خلفاي راشدين، از 23 تا 35 هجري قمري برابر 644 تا 656 ميلادي

 

5- علي بن ابيطالب، چهارمين خليفه اسلام از سال 35 تا 40 هجري قمري برابر 656 تا 661 ميلادي

 

6- اصوليون و اخباريون دو فرقه از مسلمانان شيعه امامي بودند كه در برابر هم قرار داشتند. اخباريون بيشتر به احاديث و اخبار متكي بودند و اصوليون متكي به تفسير اصول دين توسط مجتهدين شيعه بودند. اصوليون خودرا پيرو امام جعفر صادق دانسته و در اكثريت بودند.

 

7- جم بيا وبس يعني مجمع يا ديوان عالي ياران حقيقت كه با حضور خداوند و ملائك مقرب و چهل تنان و هفتاد و دو پير تشكيل ميگرديده.

 

8- چهل تن به معني جمع سي و شش درويش يا حواريون خدا و چهار ملك مقرب.

 

9- هفتاد و دو پير از ياران سلطان سهاك بوده اند و نسلهاي بعدي آنها نمايدگان داود (دليل) يكي از چهار ملك مقرب، هستند. همانطور يازده خاندان پيركه پيروان يارسان به آنان سرسپرده مي شوند، نماينده پيربنيامين يكي ديگر ازملائك مقرب مي باشند.

 

10- هفتن و هفتوانه دو گروه از ذات داران كه زمين و آسمان را اداره مي كنند. هفتن مامور نظم هفت طبق آسمانها و هفتوانه مامور نظم بر روي زمين اند.

 

11- شاه خوشين يا مبارك شاه تنها فرزند ماما جلاله باكره و نوه يكي از سران قبايل لر در منطقه پشتكو و پيشكوه لرستان به نام ميرزا آمانه (ميرزا امان الله) بوده است.

 

12-  سلطان سهاك فرزند شيخ عيسي برزنجه اي (كردستان عراق امروزي) بوده كه پس از مرگ پدرش تحت پيگرد برادران بزرگتر از خود قرار گرفته و همراه يارانش به كوه اورامان آمده و در كنار رودخانه سيروان در محلي بنام پرديور مكان گزيده است.