Make your own free website on Tripod.com

اسلام: ايدئولوژي و ابزار طبقات استثمارگر

 

مقاله اي از جهاني براي فتح 28، 2002، www.sarbedaran.org\rim

 

نوشته: نسرين جزايري[1]

 

اين مقاله به درخواست مجله جهاني براي فتح نگاشته شده است. هدف از آن بررسي اسلام به عنوان يك نيروي سياسي در جهان امروز است. رواج مذهب در ميان مردم جهان در سالهاي اخير چشمگير بوده است. انقلابيون موظفند با اشاعه هر نوع ايده آليسم در ميان توده هاي مردم مقابله كنند. نقد اسلام بخشي از اين وظيفه است. چند دهه پيش از اين، احياء مذهب به صورت امروز، غير قابل تصور بود. آنزمان، بدليل عروج سوسياليسم و ماركسيسم علمي، بنظر مي آمد كه مذهب به مقام يك امر شخصي تقليل يافته است. اما جهان دستخوش تغيير شد. انقلابات ابتدا در اتحاد جماهير شوروي و سپس چين، شكست خوردند. موج مبارزات رهائي بخش ملي كه در دهه 1960 اوج گرفته بود، فروكش كرد. در اين ميان يك فاكتور مهم ديگر آن بود كه علم بي اعتبارتر شد. زيرا در ديد ميليونها انسان، علم مترادف شد با توليد سلاحهاي دهشتناك كشتار جمعي و اسباب لوكس براي ثروتمندان؛ مترادف شد با استفاده از تكنولوژي براي هر چه تندتر كردن چرخ "گلوباليزاسيون" و فشردن فقرا لاي منگنه تشديد توليد و فلاكت.

بنابراين، موج جديد مذهب گرائي از نزديك مرتبط است با شكستهائي كه انقلابات جهاني خوردند و دهشتهائي كه توده هاي مردم به آن گرفتار آمده اند.

آناني كه بر مسند حكومت نشسته اند، از مذهب به مثابه سلاحي مهم استفاده كرده و مي كنند. مثلا، جورج بوش عده اي از فاشيستهاي مسيحي را به مقامات مهم در حكومت آمريكا گمارده است. اين خود، نشانه ي اهميتي است كه امپرياليستهاي آمريكائي به استفاده از مذهب براي تقويت مشروعيت خود مي دهند. آنها از مذهب براي خواب كردن توده ها نسبت به علل واقعي رنج و بدبختي هايشان و براي بسيج گروهي از مرتجعين سرسخت در پشت بيرق "ارزشهاي پايه اي" حاكميت بورژوازي، استفاده مي كنند. همانطور كه هيتلر از نژادپرستي عليه يهوديان براي كشيدن آلماني ها به زير پرچم جنگ جهانخوارانه خود استفاده كرد، امپرياليستهاي آمريكائي نيز به ايدئولوژي بنيادگرائي مسيحي براي بحركت درآوردن اتباع خويش در خدمت به اهداف امپرياليستي نوينشان در داخل و خارج آمريكا، چنگ انداخته اند. براي همين بوش فراخوان "جنگ صليبي" عليه بنيادگرايان اسلامي مي دهد و در سفرش به چين به چيني ها سفارش مي كند كه "به ايمان بچسبيد". براي همين است كه سناتورهاي آمريكائي هنگام برگزاري يادبود قربانيان 11 سپتامبر، انجيل باز مي كنند و از آن نقل قول مي خوانند تا ببينند خدا در مورد اوضاع چه گفته و راه حلش چيست. در واقع هر جا كه مذهب نقش پرچمدار جنايات ارتجاعي را بعهده گرفته، مسيحيت گوي سبقت را از همه ربوده است.

علت آنكه مقاله حاضر منحصرا به اسلام مي پردازد بخاطر آن نيست كه ما معتقديم اين مذهب تفاوت اساسي با مذاهب ديگر دارد. بالعكس، از ديدگاه ماركسيسم، همه مذاهب به لحاظ ايدئولوژيك يكسانند. اما اسلام در ميان بخش مهمي از ستمديدگان جهان نفوذ دارد. برخلاف امپرياليستها كه با ديدگاه عظمت طلبانه بنيادگرايان اسلامي را مورد حمله قرار ميدهند، ما مائوئيستها مي خواهيم با آشكار كردن منافع طبقاتي نهفته در پشت بيرق نيروهاي مذهبي اسلامي، عزم و پيگيري توده هاي مناطق مهمي از جهان را در مبارزه عليه امپرياليستها و مرتجعين تقويت كنيم.

جهاني براي فتح 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

طي سي سال گذشته، در كشورهاي خاورميانه، احزاب يا گروه هاي اسلامي كه به ضديت با باندهاي حاكم برخاسته اند، نقش مهمي در صحنه سياسي بازي كرده اند. در اين دوره، جريانات اسلامي كه مدعي ضديت و مبارزه (جهاد) عليه قدرتهاي امپرياليستي غرب و دولتهاي نومستعمره آنان در خاورميانه بودند، توانستند بخشهائي از پايه اجتماعي انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي (يعني كارگران، دهقانان و نيمه پرولتاريا) را بزير نفوذ خود بكشند. گاهي اوقات اين نفوذ بسيار گسترده بود. اما نه ايدئولوژي آنها سر سوزني منطبق بر منافع توده هاست و نه برنامه شان. تشريح و تكرار اين حقيقت از وظايف تعطيل نشدني و عاجل كمونيستهاي انقلابي اين كشورهاست. زيرا بدون اين كار، برانگيختن و سازماندهي توده ها براي سرنگوني دولتهاي ارتجاعي و بيرون كردن امپرياليستها، نشدني است. تجربه ي بيش از بيست سال، در ايران و افغانستان، مثل روز نشان داد كه اسلام يك ايدئولوژي رهائي بخش نيست؛ برنامه هاي سياسي و اقتصادي نيروهاي اسلامي هيچ تغييري در جوامع كريه المنظر خاورميانه، در ساختارهاي نيمه فئودال نيمه مستعمره كه امپرياليستها در ائتلاف با طبقات ارتجاعي محلي (سرمايه داران و ملاكين بزرگ) ساخته اند، ندادند و نمي توانستند بدهند. هر چند تجربه، حقيقت فوق را بسيار خوب برملا كرد اما همانطور كه مائو گفت خاك و خاشاك را جارو هم بايد كرد زيرا "بهر جا كه جارو نرسد، خاك و خاشاك باقي مي ماند." 

دير زماني است كه نيروهاي اسلامي مبارزات توده هاي ستمديده خاورميانه را تحريف كرده،  فداكاريهاي آنان را به هرز برده، و تلاش كرده اند تا انرژي عظيم توده هاي مردم را با زنجيرهاي ايدئولوژي مذهبي و برنامه هاي سياسي ارتجاعي به گنداب بكشانند. به اين ترتيب، نيروهاي اسلامي موجب به تاخير افتادن انقلابات اصيل در اين بخش از جهان شده اند و به اين وسيله خدمت عظيمي به امپرياليسم جهاني كرده اند.

امروز، امپرياليسم آمريكا، بنيادگرائي اسلامي را بعنوان دشمن درجه يك خود اعلام كرده است. البته، هدف نهائي آمريكا نه بنيادگرائي اسلامي بلكه زدن توده هاي مردم و ممانعت از شورشهاي انقلابي در خاورميانه است؛ اما ترجيح مي دهد تحت پوشش زدن متعصبين مذهبي به اين منطقه لشگركشي كند. همين كه اين بزرگترين و كريه ترين دشمن بشر به نيروهاي اسلامي حمله مي كند، در ميان توده هاي مردم كشورهاي "مسلمان" كشش خودبخودي بسوي اسلام ايجاد مي كند. توده ها اغلب بطور خودبخودي گرايش به آن دارند كه آنچه را كه مورد حمله دشمنانشان قرار ميگيرد زير چتر حمايتي خود بگيرند. اما توده ها نه به اسلام بلكه به يك ايدئولوژي علمي انقلابي نياز دارند. زيرا فقط يك ايدئولوژي علمي انقلابي ميتواند امپرياليسم را شكست دهد و نوع بشر را از چنگال هر گونه ستم و استثمار برهاند. پس، كمونيستهاي انقلابي با دو وظيفه لاينفك روبرويند: آنها بايد در راس مبارزات ضد امپرياليستي قرار گيرند، توده ها را در سرنگون كردن قدرتهاي دولتي ارتجاعي رهبري كنند و انقلاب را به پيروزي برسانند؛ در همان حال و به مثابه بخشي جدائي ناپذير از وظيفه فوق و براي اينكه در انجام اين وظيفه موفق باشند، بايد فعالانه تر از هر زمان به توده ها نشان دهند كه ايدئولوژي اسلام (و هر ايدئولوژي فئودالي يا بورژوائي ديگر) سدي در مقابل رهائي آنان بوده، قادر به سرنگون كردن سلطه امپرياليسم نيست. براي اين، توده ها بايد كمونيسم را در دست بگيرند، زيرا كمونيسم تنها ايدئولوژي و برنامه  رهائي بخش واقعي در جهان و در تاريخ بشر است. فقط كمونيسم مي تواند توده هاي اين منطقه را وراي مذهب، نژاد و مليتشان متحد كند تا دست به تكان دهنده ترين مبارزات عليه امپرياليسم (عمدتا امپرياليسم آمريكا) و تمام قدرتهاي دولتي ارتجاعي كه بر كشورهاي عرب و ديگر كشورهاي اسلامي حاكمند، بزنند. بدون انجام اين مبارزه ايدئولوژيك، كمونيستهاي انقلابي نخواهند توانست توده هاي در حال بپاخاستن را بسوي  يك انقلاب واقعي هدايت كنند. و فقط هنگامي كه توده ها، سرمشق هايي از انقلابات واقعي را به چشم ببينند نفوذ مذهب بطور كل فروكش خواهد كرد. 

 

خط سير تاريخي 

اسلام سياسي معاصر، پديده پيچيده اي است. اسلام سياسي توسط طيف گوناگوني از نيروهاي طبقاتي مورد استفاده قرار گرفته است: از قدرتهاي استعماري امپرياليستي غرب گرفته تا نيروهاي ارتجاعي كه با رژيمهاي حاكم مخالف بوده اند و نيروهاي ملي گرا كه بعضا از آن بعنوان وسيله اي براي بسيج ضديت توده ها با سلطه خارجي استفاده كرده اند. در اين مقاله توجه ما معطوف به آن بخش از اسلام سياسي است كه در دهه هاي اخير در كشورهاي خاورميانه و در ضديت با رژيمهاي حاكم رشد كرد. اين اسلام سياسي نماينده آمال و اهداف بخشي از نيروهاي طبقاتي ارتجاعي است كه از ساختارهاي قدرت بيرون رانده شدند و به دنبال يافتن موقعيت و سهمي بيشتر در دولتهاي موجود بودند. در هر جا و به درجه اي كه توده ها بسوي اينان جلب شدند عمدتا نه بخاطر به اصطلاح "غرايز مذهبي" شان بلكه بخاطر عكس العمل به شرايط بي عدالتي مفرطي است كه امپرياليسم و رژيمهاي نوكر امپرياليسم بر آنان تحميل مي كنند.

اسلام سياسي، پديده اي نوين نيست. در اصل، اسلام به مثابه يك برنامه سياسي "دنيوي" كه از مذهب به عنوان پرچم خود سود مي جست، ظهور يافت. اين برنامه سياسي را نه "الله" بلكه محمد از اهالي مكه در شبه جزيره عربستان تدوين كرد. پيدايش اسلام در سال 610 ميلادي، محصول شرايط اجتماعي ـ سياسي مشخص آن منطقه از جهان در آن مقطع تاريخ بود.[2] 

در اروپا، پس از انقلابات بورژوائي قرن 17 و 18، نقش مذهب در امور دولت بطور تعيين كننده اي تقليل يافت، اما در كشورهاي فئودالي اسلامي، مذهب به مثابه يكي از ستونهاي دولت باقي ماند. قبل از سلطه يابي استعمار در جوامع اسلامي، علما (روحانيون عاليمقام اسلامي) يكي از دو محور قدرت دولتي بودند؛ محور ديگر شاه بود. اين تقسيم قدرت، مشابه تقسيم قدرت در اروپاي فئودالي بود كه سلطنت و كليسا در قدرت و غارت فئودالي شريك بودند.

قرن 19 كه كشورهاي عرب و مسلمان به انقياد قدرتهاي استعماري امپرياليستي در آمدند، نقطه عطفي در خصلت اين جوامع بود.[3] با به پايان رسيدن قرن 19، امپرياليسم كليه عناصر فئودالي در زيربناي اقتصادي و در روبناي اجتماعي و سياسي اين جوامع را تغيير شكل داده، در خدمت به خود سازمان داده بود. استعمارگران، در اين بخش از جهان، برخلاف آمريكاي لاتين، به مذهب بومي تكيه كردند. انگليسي ها، در جنگ عليه امپراتوري عثماني نقش سياسي مهمي به فرقه وهابي، كه شاخه اي از اسلام است، دادند و از آن بعنوان زيربناي معنوي جنگهاي استعماريشان براي بيرون راندن عثمانيها از اين منطقه استفاده كردند. وهابيت و مكه، بعنوان مركز تجمع اسلامي، اهميت كنوني خود را در دوره تحكيم سلطه استعمار انگليس پيدا كردند. يعني پس از بوجود آمدن پادشاهي آل سعود در سال 1932. در رقابت ميان استعمار انگليس و روسيه تزاري در قرن 19، علماي شيعه در ايران متحدين نزديك انگليس بودند. تا مدت چند قرن پس از ظهور اسلام، كتاب جديدي در مورد "جهاد" نگاشته نشده بود تا اينكه به سفارش آخوندهاي شيعه ايران چنين كتابي در شهر نجف (عراق) به قصد ايجاد مشروعيت مذهبي براي جنگ ايران با روسيه تزاري به نگارش درآمد. رابطه ارباب و نوكري ميان استعمار انگليس و علماي شيعه ايران آنقدر عيان و گسترده بود كه حتي به فرهنگ عامه مردم نيز راه يافت، مثلا اين حرف در ميان مردم رايج شد كه عمامه هر آخوندي را برداريد زير آن نوشته شده است: "ساخت انگليس".

پس از جنگ جهاني اول، يك جريان اسلامي مدرن به نام اخوان المسلمين در مصر سربلند كرد كه بنيانگزارش حسن البنا (1949 ـ 1906) بود. اين جريان بعدها الهامبخش نيروهاي اسلامي در كشورهائي كه اسلام سني در آن غالب است، شد. اخوان به دلايل مختلف قشرهاي مختلف را تحت تاثير قرار داد. مثلا بخشي از روشنفكران مصر به اين دليل جذبش مي شدند كه در مقابل ارزشهاي استعماري، يك ايدئولوژي بومي مدرن شده ارائه مي داد. بخشي از توده ها بخاطر آنكه اخوان با سلطه انگليس بر مصر و با فلاكتي كه توده هاي فقير قاهره در آن غوطه مي خوردند مخالفت مي كرد، به سوي آن جلب شدند. اما النبا و اخوان المسلمين بهيچوجه قصد از بين بردن عقب ماندگي مصر را نداشتند. اين كار مستلزم ريشه كن كردن فئوداليسم از طريق برانگيختن توده هاي دهقان و انجام انقلاب ارضي و آزاد كردن زنان از يوغ پدرسالاري بود. اخوان هرگز چنين پيامهائي نداشت. 

اخوان المسلمين پيامي دو گانه داشت. فراخوانش به توده هاي فقير، بازگشت به اصول تازينامه و سنت اسلامي بود كه فقط نقش مرهم روحي را براي توده ها داشت. اسلام اخوان به روشنفكراني كه از سلطه خارجي و عقب ماندگي مصر بيزار بودند، يك هويت "بومي" يا "ملي" و اجازه استفاده از ابزار مديريت غربي براي اداره يك كشور نيمه فئودالي نيمه مستعمره را ارائه مي داد. و به اين دلايل برايشان جذابيت داشت. در واقع تجربه اخوان المسلمين نشان ميدهد كه اسلام، همانند مذاهب ديگر، قادر است خود را با شكلهاي مدرن ستم و استثمار همساز كند. اين تجربه، محدوديتهاي بيرق مذهبي را در برانداختن سلطه استعماري امپرياليستي و ريشه كن كردن عقب ماندگي اقتصادي و سياسي خوب نشان مي دهد.

در دهه هاي 1950 و 1960 اسلام سياسي در ميان نيروهائي كه مخالف وضع موجود بودند، جرياني حاشيه اي بود. در واقع، اسلام سازمان يافته نوكر اجنبي محسوب شده، مورد استهزا قرار ميگرفت.

دوره بعد از جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري در اين جوامع بود. قدرتهاي امپرياليستي ساختارهاي دولتي نيمه فئودال نيمه مستعمره جديدي را در اين كشورها شكل دادند. در اين نظم جديد، به روحانيت سهم بسيار كمتري در قدرت داده شد. در كشورهاي مختلف خاورميانه از درون دستگاه اسلامي يك جريان سياسي كه بشدت با رژيمهاي حاكم در تضاد بود، سربلند كرد. اين ها دارودسته هاي حاكم و اسلام رسمي را فاسد و مطرود اعلام كردند. در واقع، ريشه جنبشهاي اسلامي كنوني در اين دوره است، هر چند كه افكار سياسي شان را پدران ايدئولوژيك آنان قبلها تدوين كرده بودند.[4] (نقد اين مقاله متوجه آن دسته از نيروهاي اسلامي است كه از پرچم اسلام براي به چالش طلبيدن رژيمهاي وابسته به غرب در خاورميانه، استفاده كرده اند.)

رهبران و كادرهاي اصلي اين جنبش هاي اسلامي عموما از ميان قشرهاي زير بلند شدند: ميان روحانيوني كه هدفشان احياء جايگاه قديمي روحانيت در ساختار حاكم بود يا اينكه بدنبال سهم بيشتري در نظام حاكم بودند؛ روشنفكران طبقات مياني؛ بخشهائي از طبقات فئودال كمپرادور كه از ساختارهاي حاكم به بيرون رانده شده بودند (وجود اينان بيان انشعاباتي است كه در ميان طبقات استثمار كننده و دارا رخ مي دهد). اما سربازان پياده اسلاميون از ميان توده هاي مستاصلي مي آيند كه از جايشان كنده شده اند، راهي شهرها شده اند. اين توده ها از دور محو ژستهاي "مخالفت جويانه" مرتجعين اسلامي مي شوند. 

آنچه اين جنبشهاي اسلامي را ارتجاعي مي كند، عمدتا منشا طبقاتي رهبران و كادرهاي اصلي آن نيست. اين جنبش ارتجاعي است چون يك ايدئولوژي عهد عتيق (ايدئولوژي مذهبي) كه پايه در واقعيات ندارد و بنابراين مطلقا ناتوان از دگرگون كردن واقعيات موجود است را تبليغ مي كند. ارتجاعي است بخاطر آنكه مي خواهد ساختار طبقاتي ستمگرانه موجود را حفظ كند، و صرفا آنرا از طريق اضافه كردن "شريعت"، اسلامي تر كند ("شريعت" قانون اسلامي منبعث از تازينامه و سنت است كه پس از مرگ محمد نوشته شد و توسط هر كدام از فرقه هاي اسلام گسترش يافت). اين "اسلامي تر" شدن تنها به معناي تقويت جوانب فئودالي ـ پدرسالارانه جامعه است.

جنبشهاي اسلامي در نقاط مختلف جهان طرفدار يكي از چند فرقه اسلام، اعم از شيعه يا سني اند. اما تقريبا همه آنها، با تفاوتهاي قابل اغماض، طرفدار اصول پايه اي ايدئولوژيك اسلام هستند. الگوي جامعه موعود همه شان همان جامعه اي است كه توسط پيامبر و رهبران اوليه اسلام ايجاد شد. بطور مشخص، از جامعه اي كه توسط محمد برقرار شد به عنوان ايده آلترين جامعه خود نام مي برند. آنان ريشه تمام بدبختيهاي جوامع اسلامي را در "انحراف" از آن الگو مي دانند و معتقدند جوامع اسلامي پس از مرگ جانشينان محمد (چهار خليفه) راه فساد و انحطاط را پيمودند. 

نيروهاي بنيادگراي اسلامي در مخالفت با قدرتهاي امپرياليستي و دارودسته هاي حاكم در كشورهاي خاورميانه هميشه شعارهاي آتشين مي دهند و گاه اعمال قهرآميز را چاشني حرفهاي پر حرارتشان مي كنند. اما آنها خيلي راحت توسط امپرياليسم جذب و تبديل به نگهبانان جديد و اغلب بيرحمتر همان نظام قديم مي شوند. بخش بزرگي از نيروهاي اسلامي در دوران "جنگ سرد" جذب امپرياليسم آمريكا شدند. در دوران "جنگ سرد"، امپرياليسم آمريكا كه در رقابت شديد با امپرياليسم شوروي بود، تصميم گرفت از كمربند كشورهاي اسلامي كه در مرزهاي جنوبي شوروي قرار داشتند براي محدود كردن شوروي و فروپاشاندن آن استفاده كند. به همين جهت سياستي به نام "استراتژي كمربند سبز" طراحي كرد (رنگ سبز اشاره به اسلام دارد). به دنبال اين سياست، در دهه 1980 امپرياليستهاي آمريكائي به رشد و گسترش نيروهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان ياري رساندند. در ايران، آمريكا و قدرتهاي اروپاي غربي راه را براي قدرت گيري خميني و همپالگي هايش باز كردند تا آنها يك انقلاب بزرگ را بدزدند و سرش را ببرند. اين مرتجعين با نقاب انقلابي گري دروغين، سوار بر پشت مردم خود را به قدرت رساندند و تبديل به دارودسته حاكم جديد در ايران شدند؛ يك انقلاب واقعي را درهم شكستند و نيروهاي انقلابي و كمونيست را قتل عام كردند. بايد تاكيد كرد كه شكست انقلاب 1357 در ايران، و برقراري يك رژيم تئوكراتيك (مذهبي) محصول همكاري ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب و نيروهاي بنيادگراي اسلامي در ايران بود. ژنرال هويزر آمريكائي در كتاب خاطرات خود بدرستي نوشت: "ما شاه را از پريز كشيديم و خميني را به پريز زديم." (رجوع كنيد به مقاله اي كه در نقد كتاب خاطرات هويزر در مجله جهاني براي فتح شماره 6 به تاريخ 1986 منتشر شده است). بزرگترين جهاد اسلامي ربع قرن گذشته، يعني جنگ بنيادگرايان اسلامي افغانستان عليه شوروي، با پشتوانه مالي امپرياليسم آمريكا انجام شد. تجربه بيش از بيست سال گذشته نقاب نيروهاي اسلامي را پاره كرده و نشان داده كه اينها نه انقلابي اند و نه ضد امپرياليست. اسلام ايدئولوژي و ابزار طبقات استثمارگر است و غير از اين نمي تواند باشد.

 

الف ــ جهان بيني، موضع، برنامه سياسي و استراتژي سياسي جنبشهاي اسلامي معاصر

رهبران جنبشهاي اسلامي براي بناي انديشه تئوريك خود، و براي بسيج توده ها و مشروعيت بخشيدن به برنامه شان، از چند مقوله نظري مهم سود مي جويند. آنان با استفاده از مفاهيم ابتدائي اسلام و روايت و حديث از گذشته هاي دوردست، ماهيت واقعي ايدئولوژي و برنامه سياسي شان را در پرده اي از رمز و راز مي پيچند و از ديد توده هاي مستاصل پنهان مي كنند. دريدن اين پرده و نشان دادن ماهيت كاملا دنيوي و طبقاتي جهان بيني و برنامه اين نيروها بسيار مهم است. بايد نشان داد كه جهان بيني، آمال و اعمال آنها متعلق به طبقات معيني است.

در واقع، بگذاريد از همينجا، يعني طبقات، شروع كنيم. 

 

امت  

شاخص ترين واقعيت زمان ما آن است كه در كليه جوامع، انسانها به طبقات تقسيم شده اند؛ مردم سراسر جهان اول از همه و پيش از هر چيز برحسب اينكه چه رابطه اي با ابزار توليد دارند طبقه بندي مي شوند. اين واقعيت در مجموعه نظريات جنبشهاي اسلامي هيچ جائي ندارد؛ اينرا در هيچ كجاي انديشه هاي آنان نمي توان يافت. در انديشه اسلامي، بجاي طبقات، مقوله اي به نام "امت" وجود دارد. امت يعني جماعت ايمان آورندگان كه از هر طبقه اي مي توانند باشند. مقوله امت اين واقعيت را كه جوامع كنوني به طبقات متخاصم، با منافع اقتصادي و سياسي آشتي ناپذير تقسيم شده اند، مخفي مي كند. زمين داران بزرگ و صاحبان صنايع و تجار بازار همراه با كارگري كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد و دهقان قحطي زده، به يك كلام استثمارگر و استثمار شونده، همه مي توانند بخشي از امت اسلامي باشند. 

در زمان محمد بنيانگزار اسلام، آنهائي كه با او در جنگ براي كسب قدرت متحد شدند بخشي از امت محسوب مي شدند. محمد در ابتداي حركتش براي كسب قدرت، تركيب امت را برحسب مصالح سياسي خود عوض مي كرد. او حتي يهوديان مدينه را كه با محمد در جنگ عليه مخالفينش در مكه متحد شدند، بخشي از امت خواند. در زمان محمد نيز امت به طبقات تقسيم مي شد. محمد و همكارانش، تازينامه را براي اداره جامعه جديدي كه از طريق متحد كردن طوايف پراكنده عربهاي باديه نشين بوجود آوردند، تدوين كردند. با خواندن تازينامه بوضوح مي توان متوجه تمايزات طبقاتي و اجتماعي درون امت شد: برخي دارا هستند و برخي ندار؛ برخي برده هستند و برخي صاحب برده؛ زنان مال مردان هستند و كاملا زيردست و تابع آنان؛ جنگجويان كه از غنايم جنگي سهم مي برند از جايگاه اقتصادي و اجتماعي برتر برخوردارند؛ و ديگراني كه بر روي زمين عرق مي ريزند و از احشام نگه داري مي كنند، چنين امتيازاتي ندارند. علاوه بر اينها، يك تمايز بزرگ نيز ميان امت و غير امت موجود است. جنگجويان امت مي توانند اسراي خود را تبديل به برده كنند و زنانشان را به بردگي جنسي ببرند. كراهت چنين جامعه اي غير قابل انكار است. محمد يك قدرت دولتي جديد و يك مذهب سازمان يافته جديد براي تقويت مناسبات استثماري جديد و نيز براي تقويت مناسبات سلطه گرانه بر اهالي سرزمينهاي خارجي كه در جنگ مغلوب و در امپراتوري اسلامي ادغام مي شدند، بوجود آورد. امروز، جنبشهاي اسلامي با استفاده از مقوله امت سعي مي كنند منافع طبقاتي و آمال واقعي خود را از ديدگان توده هاي زحمتكش پنهان كنند، در نزد آنان براي خود مشروعيت دست و پا كنند و آنان را به زير بيرق خود بكشند.

مقوله امت نه تنها سازش طبقاتي را تبليغ مي كند بلكه غير علمي نيز هست. زيرا در صدر اسلام كه اين كلمه رايج شد، هنوز طبقات مدرني مانند طبقه كارگر و سرمايه دار بوجود نيامده بودند؛ آن زمان چيزي به نام قدرتهاي امپرياليستي و خلقها و ملل تحت ستم موجود نبود. 

پرده كشيدن بر روي منافع طبقاتي آشتي ناپذير و متضاد چيز جديدي نيست. در سراسر تاريخ جوامع طبقاتي، طبقات حاكم و دارا، براي گرفتن قدرت و حفظ آن همواره به دروغ متوسل شده، به طبقات محروم و زحمتكش گفته اند كه "منافع من و تو يكي است". قدرتهاي امپرياليستي و دولتهاي ارتجاعي به وفور و دائم از اين عوامفريبي استفاده مي كنند. حتي در قرن 81 ميلادي در اروپا طبقه نوظهور بورژوازي سعي كرد بينش و اهداف خود را بعنوان بينش و اهداف "جهانشمول بشريت" جا بزند. در درون ملل تحت ستم، نمايندگان سياسي طبقه بورژوازي كوچك و ملاكين كوچك كه بدنبال سهمي از قدرت هستند هميشه از اين خط عوامفريبانه براي جلب حمايت توده هاي زحمتكش استفاده مي كنند. اين وسيله ايست براي نيروهاي ارتجاعي بيرون رانده شده از قدرت، كه از مردم براي رسيدن به قدرت سواري بگيرند. "اتحاد امت" به معناي آنست كه مردم به زير بيرق شيوخ و ملاها جمع شوند.

 

اتحاد جهاني امت اسلام

جنبشهاي اسلامي فراخوان ايجاد اتحاد بين المللي بر پايه "امت اسلامي" مي دهند. اولا، اين پروژه اي نشدني است. زيرا "امت اسلامي" به دهها فرقه منشعب شده است. اسلام از بدو تولدش در حال چند شاخه شدن بوده است. به جمهوري اسلامي ايران و برادران مسلمانش طالبان افغانستان بنگريد كه چگونه گلوي هم را مي دريدند. در داخل ايران، سني ها زير ستم حكام شيعه هستند. در افغانستان احزاب اسلامي سني، وهابي و شيعه يكديگر را مي كشند. حزب الله لبنان  ادعا مي كند براي آزادي فلسطين مي جنگد اما به پناهندگان فلسطيني در لبنان حتي نزديك نمي تواند بشود؛ زيرا فلسطيني ها سني مذهبند و حزب الله لبنان شيعه است.

دوما، وحدت بين المللي اسلامي يك وحدت ارتجاعي است. ارتجاعي است چون به مردم فراخوان مي دهد به عقايد و باورهاي 14 قرن پيش روي آورند؛ ارتجاعي است چون خلقهاي جهان را كه داراي يك دشمن واحد به نام امپرياليسم هستند بر حسب ايمان مذهبي اسلافشان، منشعب و متفرق مي كند. اسلام حتي نمي تواند مردم تحت ستم يك كشور را عليه سلطه امپرياليستها متحد كند، چه برسد به متحد كردن مردم كشورهاي مختلف. ملل تحت ستم متشكل از مردماني هستند كه داراي پيشينه هاي مذهبي متفاوتند. نگاهي به فلسطين بيندازيد كه مردمش هم از مسيحيان هستند و هم مسلمانان. در چنين جائي، جريان اسلامي حماس چگونه ميتواند ملت فلسطين را عليه دشمن مشتركشان كه استعمار اسرائيل است، متحد كند؟ مسلم است كه نمي تواند و نخواهد كرد. و در واقع حماس سدي در مقابل بوجود آمدن چنين وحدتي است. كارگران مصر، ايران، پرو و اسپانيا و آمريكا مي توانند و بايد بر پايه دشمن مشترك و آينده مشترك با يكديگر متحد شوند، در حاليكه بهيچوجه نمي توانند و نبايد با سرمايه داران و ملاكين گردن كلفت كشورهاي خود، چه بر پايه مذهب مشترك چه هر "ميراث مشترك" واقعي و خيالي ديگر، متحد شوند. فراخوان ايجاد اتحاد بين المللي اسلامي آب به آسياب امپرياليستها بخصوص امپرياليسم آمريكا مي ريزد چون اينها هم سعي مي كنند مردم كشور خود را بر پايه يك مقوله ارتجاعي به نام "تقابل تمدنها" (منظورشان تمدن غربي مبتني بر سنت مسيحي ـ يهودي عليه "تمدن اسلامي" و "تمدن چيني" و غيره) بسيج كنند و  به سرباز جنگهاي امپرياليستي خود تبديل كتند. 

طنز ماجرا آنجاست كه مبلغان نظريه امت اسلامي خيلي راحت و با اشتياق وارد زد و بندهاي سياسي و اتحاد با قدرتهاي امپرياليستي و دولتهاي ارتجاعي مي شوند. بطور مثال جمهوري اسلامي ايران را كه اولين دولت اسلامي بود كه از درون جنبش هاي اسلامي معاصر زاده شد، در نظر بگيريد. ريگان رئيس جمهوري آمريكا گفته مشهوري دارد كه "ملاها دوستان ما هستند." او راست ميگفت. تحت رژيم جمهوري اسلامي جريان نفت به خارج ـ كه محور ادغام ايران در نظام سرمايه داري جهاني است ـ حتي براي يك روز قطع نشد. جمهوري اسلامي ايران تحت رهبري آيت الله خميني، كارگران نفت را كه سعي مي كردند شير هاي نفت را ببندند و مانع غارت نفت توسط كمپانيهاي غربي شوند، سركوب كرد. و امروز با گذشت بيش از بيست سال، اقتصاد ايران هنوز عميقا وابسته به فروش نفت در بازارهاي بين المللي است كه رقم سالانه  اش به بيست ميليارد دلار بالغ مي شود. حتي پس از آنكه مناسبات رسمي ايران و آمريكا قطع شد، جمهوري اسلامي كليه خدماتش به امپرياليستهاي غربي و سرمايه داري جهاني را از طريق دول اروپائي پيش برد. جمهوري اسلامي، حتي در شرايطي كه با آمريكا روابط رسمي نداشت، در عمليات مخفي سازمان سياي آمريكا عليه مردم نيگاراگوئه و رژيم ساندنيستها شركت كرد و به تقويت مالي شبه نظاميان كنترا، ياري رساند.[5] جمهوري اسلامي ايران در همان حال كه انقلابيون ايران را "جاسوس صهيونيسم" مي خواندبا اسراييل روابط پنهاني داشت. از گروه هاي اسلامي كشورهاي ديگر هم مي توان تصوير مشابهي بدست داد. بطور مثال نگاهي به حكام اسلامي رنگ و وارنگ افغانستان كه از متحدين نزديك امپرياليستهاي آمريكائي و ديگر دول مرتجع مانند پاكستان و عربستان سعودي بوده اند، بيندازيد.

از نظر بن لادن رهبر القاعده، شاه عربستان تا قبل از مستقر شدن نيروهاي نظامي آمريكا در خاك عربستان (در سال 1990) بخشي از امت اسلامي بود. اما به اعتقاد كمونيستهاي انقلابي، شاه عربستان از قبل از آنهم يك نوكر سرسپرده امپرياليسم آمريكا، و عربستان سعودي يك كشور نيمه مستعمره بود. براي ما فرقي نمي كند كه آيا خانواده پادشاهي عربستان بخشي از امت هست يا نه. رژيم سعودي هميشه يك دارودسته استثمارگر بيرحم و تبهكار بوده، هرگز بخشي از مردم نبوده، و بايد سرنگون شود.

مقوله "اتحاد امت" همچنين ناظر بر يك سياست جبهه واحدي از سوي جريانات اسلامي است. در واقع اينها به مثابه نماينده آن دسته از طبقات فئودال و بزرگ سرمايه دار كه خارج از قدرت مانده اند، از اين طريق مي خواهند نيروهاي اجتماعي ديگر را با خود متحد كنند تا دست خود را در معامله با باندهاي حاكم يا قدرتهاي امپرياليستي تقويت كنند.

رهبران جنبش هاي اسلامي در استفاده از مقوله وحدت امت (يا استراتژي جبهه متحد) موفقيتهائي داشته اند. هر چند اين موفقيت براي توده هاي كارگر و دهقان و بطور كل همه توده هاي تحت ستم مثل سم مهلك بوده است اما بايد پايه هاي مادي موفقيت آنرا دريافت تا بطور موثر با گرايش به "اتحاد امت" مقابله كرد. انقياد ملي جوامع "اسلامي" توسط استعمار و امپرياليسم براي نفوذ استراتژي "وحدت امت" در ميان توده هاي ستمديده، پايه مادي فراهم مي كند. علاوه بر اين، سلطه ساختار نيمه فئودالي نيز در اين امر موثر است. زيرا سلطه نيمه فئوداليسم در جامعه به خودي خود به معناي آن است كه بندها و علائق قبيله اي (و مذهبي) هنوز در ميان توده مردم وسيعا نفوذ دارد. 

نيروهاي اسلامي (و همينطور نيروهاي ملي گراي سكولار) همواره با رواج مقوله هاي طبقاتي در جنبشهاي سياسي مقابله كرده، از آن نفرت داشته اند. زيرا اينان با ستم و استثمار طبقاتي مخالفتي ندارند. اينان حق فئودال مي دانند كه بر زمين مالكيت داشته باشد و بر پايه اين مالكيت دهقان فقير و بي زمين را استثمار كند؛ اينان حق سرمايه دار مي دانند كه بر ابزار توليد مالكيت داشته و بر پايه اين مالكيت كارگر را استثمار كند. اينان از هر شكل از مناسبات اجتماعي ستمگرانه حمايت مي كنند؛ بخصوص از انقياد زنان توسط مردان. ضديت نيروهاي اسلامي با امپرياليسم بخاطر اين نيست كه امپرياليسم نقطه اوج ستم و استثمار سرمايه داري است؛ بلكه قدرتهاي غربي را بخاطر آنكه به اينان جايگاه و سهم كافي در اداره جوامع ستمگر خاورميانه نمي دهند، "امپرياليست" مي خوانند.

اين واقعيتي است كه ستمگري ملي امپرياليستها بر كشورهاي خاورميانه مساله جبهه واحد ضد امپرياليستي را تبديل به يك ضرورت مي كند، اما تجربه نشان داده كه اگر چنين وحدتي زير رهبري نيروهاي فئودالي و بورژوائي شكل بگيرد، مسلما به فروختن توده هاي كارگر و دهقان و حتي به خيانت ملي منجر مي شود. جبهه متحد ضد امپرياليستي بايد تحت رهبري يك چشم انداز و برنامه پرولتري و يك حزب كمونيستي قرار بگيرد. اين مساله مرگ و زندگي براي همه انقلابات اصيل در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم است. 

تجربه به وفور نشان داده است كه تمام نيروها اسلامي ترجيح مي دهند با امپرياليستها متحد شوند و نيروهاي انقلابي و كارگران و دهقانان و زنان و روشنفكران مترقي را سركوب كنند؛ درست همانطور كه تجار كوچك برده همواره گرايش دارند با تجار بزرگ برده متحد شوند.

محمد هزار و چهارصد سال پيش براي از بين بردن تفرقه قبيلوي و ايجاد يك دولت واحد در شبه جزيره عربي، فراخوان وحدت بر پايه يك ايمان جهاني جديد را داد. امروز، اهالي كشورهاي "اسلامي"، ديگر با تقسيم بندي قبيلوي متمايز نمي شوند. بلكه توسط استثمار فئودالي و سرمايه داري به طبقات متمايز تقسيم شده اند و علاوه بر تمايزات طبقاتي، زير ستم ملي قدرتهاي امپرياليستي نيز هستند. امروز، شكافهائي كه بايد از ميان برود شكافهاي طبقاتي و ملي است. و تنها راه از ميان برداشتن اين شكافها، انجام انقلابات دموكراتيك نوين و سوسياليستي است.  

 

فتنه: توده ها حق شورش ندارند

فتنه (به معناي تفرقه و دامن زدن به انشعاب) يكي ديگر از مقوله هاي نظري اسلامي هاست. هر كوششي براي تقسيم كردن امت، فتنه خوانده مي شود. به اين ترتيب، تحليل طبقاتي علمي از جامعه، يك فتنه بزرگ است! تمام استدلالاتي كه در قسمت اول آورديم يك فتنه است زيرا روشن مي كند كه امت يك كل غير قابل تقسيم نيست. در جمهوري اسلامي ايران، اعتصاب كارگران و مبارزه ملت تحت ستم كرد فتنه هاي عظيم خوانده مي شوند. هر كوششي از سوي توده ها براي در دست گرفتن سرنوشتشان غيرمجاز است. در جريان انقلاب 1357 ايران و پس از انقلاب، اين واقعيت شورانگيز كه توده هاي كارگر، دهقان، روشنفكران انقلابي و زنان سراسر كشور، فعالانه در سرنوشت سياسي كشور دخالت مي كردند، از ديدگاه رهبران اسلامي يك فتنه گري و براي اسلام خطرناك محسوب مي شد. خميني همه اين "فتنه ها" را درهم شكست تا حاكميت ارتجاعي خويش را تحكيم كند.

اسلام مانند بقيه مذاهب ابراهيمي (مسيحيت و يهوديت) و بطور كلي مانند كليه مذاهب، از نقد، نوآوري، و هر چيزي كه به تفكر منجمد و متحجر و احمقانه ضربت بزند، سخت بيمناك است.[6] 

اسلام ممكنست در زمينه علوم دقيقه و پزشكي تفكر خلاق را تحمل كند اما در زمينه علوم اجتماعي هرگز. تئوري تكامل موجودات زنده و تاريخ تكامل جوامع بشري، و از همه مهمتر، اين حقيقت كه انسان خدا را آفريد و در مقطع معيني از رشد نيروهاي مولده و شناخت خود مذهب را بوجود آورد، همه موضوعاتي هستند كه در مدارس جنبش ها و گروههاي اسلامي ممنوعند. اسلام نيازي به "تكامل" يافتن يا برطرف كردن كمبودهايش از طريق نقد خويش نمي بيند. زيرا اسلام، مانند بقيه مذاهب، مدعي است كه همه مسائل گذشته و آينده را حل كرده و در بر مي گيرد. اما خواهي نخواهي، ايدئولوژي ايستا و منجمد با جهاني كه مداوما در حال تغيير است، با شناخت بشر كه مرتبا در حال رشد است، در تضاد مي افتد. جواب اسلام به اين تضاد، سركوب است. اسلام، براي مقابله با اين تضاد مفاهيمي شبيه آنچه كه در مسيحيت دوره "انگيزاسيون" (تفتيش عقايد) رواج داشت را مستمسك قرار ميدهد: نفاق (انشعاب انداختن)، كفر و كفار.

هرگونه نوآوري در تفكر غالب اسلامي، انشعاب و شورش خوانده مي شود. مثلا، خميني حتي آن يك ذره "نوآوري" فكري علي شريعتي و يا سازمان مجاهدين خلق ايران را برنتافت. و آنان را منافقين (انشعاب كنندگان) خواند.[7]

هر شاخه از اسلام منافقين خود را دارد. در سراسر تاريخ اسلام، ميان فرقه هاي مختلف اسلام جنگهاي خونيني بر سر نفاق ها درگرفته است. "كافر" واژه اي است كه به "غير خودي ها" ي نامسلمان يا به كساني كه تفكر مذهبي را نقد مي كنند، اطلاق مي شود. طبق اسلام، هر كسي كه بكوشد اصول اسلام را نقد كند كافر و سزاوار مرگ است. كمونيستها نيز كافر محسوب مي شوند. قانون مرگ براي كفار در تازينامه حك شده است؛ البته كساني كه "نيروهاي اسلامي معتدل" خوانده ميشوند، اين واقعيت را انكار مي كنند.   

يكي از ننگين ترين فصلهاي تاريخ معاصر جنبش اسلامي در كشورهاي عرب و غير عرب قتل روشنفكران و شخصيتهاي ادبي ارزشمند است. براي مثال در ايران حدود نيم قرن پيش كسروي توسط جنبش زيرزميني اسلامي به قتل رسيد. اين يك تراژدي ملي بود زيرا او يكي از منقدين و مورخين مدرن اوليه در ايران بود كه كتابهاي عالي اش در باره تاريخ انقلاب مشروطه ايران (1906 ميلادي) جزء گنجينه هاي تاريخ مردمي ايران است. كسروي بدست همكاران آيت الله خميني كشته شد زيرا او يك منتقد شجاع بود كه بدون بيم، عليه تاريك انديشي مذهبي و دم و دستگاه ارتجاعي روحانيت، سخن مي گفت. رژيم جمهوري اسلامي ايران قاتل وي را همچون يك قهرمان ارج مي گذارد. نابودي منظم روشنفكران مردمي يا راندن آنان به تبعيد توسط جمهوري اسلامي نيز براي ايران يك فاجعه ملي است كه هنوز ابعاد آن در سطح وسيع شناخته نشده است. در كشورهاي عربي بسياري از نويسندگان و هنرمندان توسط متعصبين خشك مغز حزب الله به قتل رسيده اند. بطور مثال دكتر حسين مروت در سال 1987، چند هفته پس از آن دكتر مهدي عامل؛ قتل كاريكاتوريست شجاع و مشهور فلسطيني نجي العلي و قتل تورهان دورسون در تركيه. حزب الله همه اين روشنفكران را متهم به همكاري با صهيونيسم مي كرد در حاليكه قتل آنان اوج خيانت ملي اسلامي هاست. با چنين ميهن پرستاني، چه نيازي به مستعمره چي هاي صهيونيست است؟

طبق قانون اسلامي، منافقين و آن مسلماناني كه مذهب ديگري اختيار كرده و يا بي خدا شده اند، سزاوار مرگند. رژيم جمهوري اسلامي به رهبري خميني، هزاران نفر از كمونيستها و و نيز مسلماناني كه طرفدار سازمان مجاهدين خلق بودند را اعدام كرد. اينها، اكثرا انقلابيوني بودند كه براي سرنگوني رژيم شاه مبارزه كرده بودند. آن كمونيستهائي كه دست به مبارزه مسلحانه عليه جمهوري اسلامي زده بودند، دو بار محكوم به مرگ شدند: يكبار بخاطر كافر بودن و يكبار بخاطر محاربه با خدا. 

     

تقليد: رابطه برده وار ميان توده ها و رهبران

تقليد به معناي تبعيت از يك آيت الله عظمي در كليه وجوه زندگي است.[8] تقليد عمدتا مقوله اي مربوط به شيعه است اما در شاخه هاي ديگر اسلام چيزهائي شبيه آن موجود است. طبق اين نظريه ارتجاعي، توده هاي مردم گوسفنداني هستند كه نيازمند شبانند. تقليد، نشانه آن است كه در تفكر اسلامي هيچ جائي براي تلاش آگاهانه توده ها، براي اينكه سرنوشت خود را در دست بگيرند، براي منافعشان مبارزه كنند، نيست. آيت الله ها يا امام (رهبر خطاناپذيري كه توسط آيت الله ها انتخاب مي شود) شبان توده ها هستند. اينان به خودشان شغل فكر كردن بجاي توده ها و قضاوت در مورد جزئيات زندگي آنها را داده اند. مقوله هائي مانند "تقليد" و "امام" خطاناپذير براي اين ساخته شده كه ميان توده هاي مردم و رهبران (مردان خدا بر روي زمين) رابطه بنده و ارباب را القاء كنند. در جهان بيني اسلامي، هرگز به مفاهيمي كه حتي سرسوزني شبيه آنچه ما كمونيستها "خط مشي توده اي" يا "توده ها سازندگان تاريخند" مي خوانيم، بر نمي خورديم. در جهان بيني اسلامي، حتي چيزي نزديك به ديدگاه طبقه بورژوازي نوظهور در مورد خلاقيت و قدرت انسان به اينكه خردمندانه فكر كند و مستقل از خدا يا كليسا خودش سرنوشت خودش را دگرگون كند، نمي توان يافت. در اواسط 1980 دكتر حمود ال عودي كه پروفسوري در دانشگاه صنعا پايتخت يمن است، پژوهشهايش را در مورد نظام كشاورزي باستاني يمن منتشر كرد و نشان داد كه توده هاي آن منطقه در نتيجه خلاقيت خود چه دستاوردهاي بزرگي داشتند. نيروهاي اسلامي با اين ادعا كه همه چيز در روي زمين، كار و آفريده خداست و نه توده ها، بيرحمانه به وي حمله ور شدند و اعلام كردند كه اين دانشمند بخاطر آنكه نظام كشاورزي باستاني يمن را محصول دست توده ها دانسته مرتكب "شرك" شده است. (به كتاب سلمان رشدي و حقيقت ادبيات نوشته صادق العظم رجوع كنيد)

پس وظيفه شباني توده ها در جزئيات زندگي روزمره به عهده آيت الله ها گذاشته شده است. هر يك از اين آيت الله ها كتابهائي نوشته اند مشتمل بر هزاران دستور در مورد جزئي ترين رفتار و كردار و گفتار روزمره و درازمدت مقلدين. حجم عمده اي از اين دستورها شامل ستمگرانه ترين و ارتجاعي ترين معيارهاي اخلاقي و خط و نشان كشيدن براي زنان است. ملاها، اين انگلهائي كه هرگز تن به كار براي امرار معاش نداده اند، روزها و هفته ها در بحث و مناظره هاي ديني عرق مي ريزند تا اين مزخرفات و انبوهي از افكار احمقانه را براي مطيع و جاهل نگاهداشتن توده هاي مردم، فرموله و بسته بندي كنند.

 

جهاد و شهادت 

جهاد يكي از اصول مهم اسلام و واجب بر مسلمانان است. جهاد به معناي جنگ در راه خداست: جهاد في سبيل الله. اما اين جنگ چيست؟ عليه كيست؟ و در اين دنيا، بدنبال تحقق كدام اهداف است؟ مثلا، ماهيت جهاد در فلسطين چيست؟ آيا يك جنگ ملي براي باز پس گرفتن سرزمينهاي دزديده شده دهقانان و مردم فلسطين از مستعمره چي هاست، يا اينكه يك جنگ مذهبي براي بازپس گرفتن اماكن مقدس است؟ جهاد در الجزاير چيست؟ چرا خدا (يا مرداني كه در اين دنيا گماشته) خواهان قتل عام هزاران دهقان به نام جهاد هستند؟ 

اهداف هر جنگ و روشهاي پيشبرد آن روشن مي كند كه از درون آن چه نوع جامعه اي متولد خواهد شد. از آنجا كه بنيادگرايان مذهبي دوست دارند به بنيادها باز گردند، بگذاريد به دوره محمد نگاهي كنيم. جهاد، از همان ابتداي امر خصلتي كاملا سياسي داشت. محمد در طول 9 سال دست به 65 جنگ، براي ايجاد يك دولت و مناسبات اقتصادي و سياسي جديد، زد. او، بسياري از آيه هاي تازينامه در مورد جهاد را در جريان همين جنگها فرموله كرد. بعدا، جانشينان محمد براي گسترش امپراتوري فئودالي اسلام به ديگر نقاط دنيا، به جهاد ادامه دادند. محمد براي اينكه بتواند توده ها را بعنوان سرباز جنگهايش بسيج كند و براي مبارزه سختي كه در راه كسب قدرت در پيش رو داشت مشروعيت كسب كند، مي بايست ماهيت اين جنگها را در پرده اي از رمز و راز مذهبي مي پيچيد. به همين خاطر جهاد را دستور موجود ماورالطبيه اي بنام خدا قلمداد كرد. او بايد وعده هاي كوتاه مدت و بلند مدت به سربازانش مي داد بدين شكل: شما تا زماني كه در جهاد شركت مي كنيد و كشته نمي شويد از غنائم جنگ سهمي خواهيد برد؛ و اگر كشته شديد به بهشت ميرويد. محمد اين را تضمين مي كرد! و در بهشت البته انواع و اقسام لذات مادي موجود است كه شامل تعداد زيادي "دختران باكره" و پسران تازه خط براي مردان جهادي است. واضح است كه اين هيچ نيست مگر دوپينگ و رشوه به جهادگران في سبيل الله. در جهاد، اگر قوم مغلوب حاضر به پرداخت خراج نشود آن را از دم تيغ ميگذرانند و فرزندانشان را به بردگي مي برند. اين است جامعه اي كه جهاد وعده اش را مي دهد. 

تفكر اسلامي در مورد جنگ داراي هيچ يك از مفاهيم مدرن مانند "جنگ ادامه سياست به روش ديگر است"، "جنگ طبقاتي"، "جنگ ملي" نيست. جهاد جنگي است ميان مومنين و غير مومنين: دار الاسلام عليه دارالحرب. اما معنايش اين نيست كه جنبش هاي بنيادگراي اسلامي در جهاد يا در استراتژيهاي ديگرشان فاقد اهداف سياسي اند. آنها اهداف سياسي روشني دارند اما براي اينكه توده هاي مستاصل را راحت فريب دهند اهداف سياسي خود را با پوشاندن در آمال مذهبي مبهم نگاه مي دارند. واضح است كه مجاهدين افغانستان و يا بن لادن هنگامي كه عليه نيروهاي نظامي شوروي در افغانستان مي جنگيدند (دهه 1980)  بايد به مردم مي گفتند "براي خدا" مي جنگند؛ نمي توانستند راستش را بگويند كه براي سازمان سيا مي جنگند. امثال بن لادنها و سران جمهوري اسلامي ايران، با وجود همه بزرگ نمائي ها و هارت و پورتهايشان همواره سربازان سخيف قدرتهاي ارتجاعي بزرگ دنيا بوده اند و تا هستند در همين مقام باقي خواهند ماند.

برخي گروه هاي اسلامي عليه امپرياليستهاي "بي دين"  فراخوان جهاد داده اند. اما جهاد اينان عليه امپرياليسم كاريكاتوري از مبارزه ضد امپرياليستي است. اين جهادها هيچ ربطي به جنگهاي عظيمي كه خلقهاي جهان عليه قدرتهاي امپرياليستي براه انداخته و در آن پيروز شده اند ندارند. بطور مثال، انقلاب كبير روسيه در سال 1917؛ جنگ كمونيستهاي چين عليه امپرياليسم ژاپن و رژيم نوكر آمريكا كه به پيروزي قاطع انقلاب چين در سال 1949 منجر شد؛ شكست خرد كننده اي كه خلق كره و ارتش سرخ چين در سال 1953 نصيب ارتش آمريكا در جنگ كره كردند؛ و بالاخره شكست حقارت بار ارتش آمريكا بدست ويتنامي ها. امروز، جنگهاي رهائي بخش خلق در پرو و نپال بر پايه استراتژي پيروزمند جنگ خلق، با وجود دشواريها و پيچ و خمها، رشد و گسترش مي يابند. اين جنگها موفق به ايجاد مناطق سرخ شده اند. در مناطق سرخ، توده ها با استفاده از قدرت سياسي شان آينده را پي ريزي مي كنند. استراتژي "جنگ خلق" را طبقه پرولتاريا در قرن بيستم تدوين كرده، درستي آنرا در عمل محك زده است. پيروزي جنگ خلق وابسته به هيچ خدائي نيست بلكه وابسته به مردم است؛ وابسته به اينست كه با توجه به شرايط كشورهاي مختلف خلاقانه بكار گرفته شود؛ وابسته به داشتن رهبري هشيارانه يك حزب كمونيست انقلابي و خلاقيت و بي باكي خلق است. 

جهاد بنيادگرايان اسلامي نه تنها ترسي در دل قدرتهاي امپرياليستي نمي اندازد، بلكه عمدتا موفق به ايجاد ترس و ترور در ميان توده هاي مردم شده است. بطور مثال ايران، افغانستان و الجزاير را در نظر بگيريد. بهتر است سوال كنيم در جهادهائي كه گروه هاي اسلامي عليه باندهاي حاكم در كشورهاي خاورميانه براه انداخته اند چند نفر از سربازان و فرماندهان ارتش الجزاير، مصر، عربستان يا سربازان ارتشهاي اشغالگر امپرياليستي كشته شده اند؟ تعدادشان زياد نيست. اما اينان در جهادهايشان عليه توده هاي مردم، موفق بوده اند.  در ايران قتل عام عظيم زندانيان سياسي توسط خميني در سال 1367، كشتار توده هاي كرد، غارت كردن و به آتش كشيدن محلات اقليتهاي مذهبي مانند بهائي ها، ممنوع كردن آثار روشنفكران و قتل مخفيانه آنان. در الجزاير، قتل عام توده ها در برخي از روستاها توسط "گروه مسلح اسلامي". در افغانستان، به مدت چند سال "طالبان" و نيروهاي اسلامي "ائتلاف شمال" به مناطق يكديگر حمله برده و بدون تبعيض به كشتار اهالي غير نظامي مناطق يكديگر پرداختند و به عنوان غنيمت جنگي به زنان و دختران كوچكي كه به اسارت درآمده بودند تجاوز كردند. اين جهادها، الحمدالله، جهادهاي پرباري بوده اند. جهادهاي بزرگ بيست سال گذشته، يعني جنگ ايران و عراق و جنگ مجاهدين افغاني عليه نيروهاي اشغالگر شوروي در افغانستان، همه و همه با سلاحهاي پيشرفته اي كه "خدا" از زرادخانه قدرتهاي امپرياليستي غرب مي فرستاد و به كمك اطلاعات ماهواره اي آنها، پيش رفتند.

جهاد، ارتجاعي است. آنچه ماهيت آنرا ارتجاعي ميكند، دست به اسلحه بردن نيست؛ واقعيات دنيا بارها و بارها به هر كس كه چشم ديدن داشته باشد نشان ميدهد كه قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد. جهاد بدليل اهداف سياسي و اجتماعي و روشهايش ارتجاعي است.

در دهه 1980، جنبشهاي بنيادگراي اسلامي هدف جهاد را كسب قدرت سياسي و استقرار قانون شريعت در جامعه اعلام مي كردند. اما در سالهاي اخير در اهداف اعلام شده اشان، تغييراتي داده اند. اكنون اغلبشان مي گويند هدف جهاد ضربه زدن به دشمنان اسلام و تهذيب دروني فرد مسلمان است. آنها ديگر ادعا نمي كنند كه پيروزي در جهاد تضمين شده است. بلكه مي گويند "توفيق من الله" يعني پيروزي مسلمانان وابسته به تصميم خداست.  رگه هاي سياست بازي مدرن در اين گونه صحبتهاي خرافي با توده ها واضح است. به توده ها مي گويند، "بگذاريد ما از شما كاملا استفاده كنيم اما نپرسيد كه دگرگوني و تغيير در وضع فلاكتبارمان كي فراخواهد رسيد." در تغيير لحن اينان نسبت به اهداف جهاد، دو عامل بسيار مهم موثر بوده است: 1ـ پس از پايان "جنگ سرد" جنبشهاي بنيادگراي اسلامي متحدينشان را در ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب از دست دادند 2ـ  دولتهاي اسلامي در ايران و افغانستان روشكستگي خود را به وضوح نشان دادند. در اين كشورها نه تنها فقر، وابستگي به امپرياليسم و هرگونه بي عدالتي اجتماعي برجاي ماند، بلكه با تحميل قانون شريعت وضع مردم بدتر از سابق شد. پياده شدن پروژه اسلامي در اين دو كشور ثابت كرد كه جامعه موعود اسلامي نه تنها بهشت عدن نيست بلكه استمرار عقب ماندگي، فقر، جهالت حقارت بار، و همه گونه تبعيض و نيز تحقير و اسارت ملي است. 

"شهادت" يك مقوله نظري ديگر اسلامي هاست كه مكمل مقوله "جهاد" است. ميان "شهادت" و مفاهيم انقلابي مانند جسارت داشتن و در راه انقلاب از جانبازي هراس نداشتن، يك دنيا تفاوت است. دومي در خدمت اهداف روشن پيروزي توده هاست؛ يعني در خدمت كسب قدرت سياسي توسط كارگران، دهقانان و توده هاي ستمديده و سرنگون كردن مالكيت خصوصي و استثمار. در حاليكه در "شهادت" دست يافتن به اهداف سياسي دنيوي درجه دوم است و "نزديكي به خدا" درجه اول. در اسلام "شهيد" شدن يك هدف در خود است. تداركي است براي سفر به جهاني ديگر و تضمين سعادت و خوشي در آن دنيا. به اين دليل "شهادت" آموزه ارتجاعي است. 

شرايط بدبختي مفرط توده ها دليل كافي است براي اينكه آنان با تمام وجود، و بهر وسيله اي، خواهان ضربه زدن به دشمن باشند. اما واقعيت آنست كه گروههاي اسلامي مانند حماس در فلسطين، با سازمان دادن يكرشته سوء قصدهاي انتحاري راه خروجي براي خشم انبار شده توده ها مي گشايند و آنان را به سطح تماشاچيان عمليات انفرادي تقليل مي دهند. در حاليكه، انقلابيون در پي تبديل توده ها به بازيگران فعال يك مبارزه مسلحانه جمعي و مستمر هستند و اينكار را ممكن مي كنند. "شهادت" از روحيه استيصال و نااميدي توده ها در مورد امكان تغيير وضعيت فلاكتبارشان در "اين دنيا" تغذيه مي كند و بر آن مي دمد. توده ها نياز دارند به يك ايدئولوژي انقلابي و علمي دست يابند كه اامكان واقعي غلبه بر دشمنان قدرتمند، از طريق استراتژي هاي جنگي پيروزمند، را به آنان نشان دهد. "جهاد" به درد توده هاي كشورهاي خاورميانه نمي خورد، زيرا محصول يك جامعه ستمگر باستاني است وجز رنج چيزي براي مردم ببار نمي آورد. بعلاوه، با رمل و اسطرلاب نمي توان از شر دولتهاي ارتجاعي و اربابان امپرياليست آنها، خلاص شد. توده ها نياز به درك علمي اين واقعيت دارند كه مي توان با يك استراتژي صحيح دشمنان قدرتمندي مانند قدرتهاي امپرياليستي را شكست داد. براي عملي كردن اين استراتژي صحيح و گير انداختن دشمن، جسارتهاي بزرگ و فداكاريهاي عظيم منجمله جانبازي لازم است. اما جان دادن هدف نيست. هدف، گرفتن جان دشمن و نابود كردن نظام استثمارگر آنان است. قدرتهاي دولتي و ارتشهاي آنان نگهبانان اين نظام استثمارگرند و براي برچيدن استثمار بايد اول اينها را نابود كرد.

ايدئولوژي مذهبي يك راه فرار خيالي از دهشتهاي اين جهان است؛ آنهائي كه در قدرتند براي همين به توده هاي مردم مذهب تزريق مي كنند. اما، ماركسيسم به توده ها مي آموزد كه با اين جهان همانطور كه هست روبرو شوند و آنرا تغيير دهند. ماركسيسم كاملا منطبق بر واقعيتهاي اين جهان است و براي همين مي تواند آنرا تغيير دهد. ماركسيسم به توده ها مي آموزد كه هيچ قدرت ماورالطبيعه اي (خدايي) موجود نيست كه به كمكشان بيايد. بدون شك توده ها به "معجزه" نياز دارند اما معجزه را انسانهاي آگاه مي آفرينند. توده هاي مردم با در دست گرفتن ماركسيسم كه تنها ايدئولوژي و علم متعلق به آنان است مي توانند معجزه بيافرينند. ماركسيسم بخاطر آنكه كاملا ماترياليستي است بايد بطور مستمر تكامل يابد، و تكامل يافته است. بدون تكامل يافتن، ماركسيسم نيز مي ميرد. ماركسيسم با انجام انقلابات تاريخساز، و با جذب شناخت رشد يابنده بشر كه حاصل توليد و پژوهش هاي علمي است، تكامل يافته است و به سطح ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم رسيده است. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ايدئولوژي انقلابي و علمي طبقه پرولتاريا است. در طول تاريخ بشر فقط اين طبقه توانست تحت رهبري عاليترين نمايندگانش يعني ماركس، لنين، و مائو، يك جهان بيني علمي و يك خط سياسي، نظامي و اقتصادي تدوين كند كه حقيقتا منافع توده هاي تحت استثمار را نمايندگي مي كند. با ظهور اين طبقه و با بوجود آمدن ماركسيسم،  براي اولين بار در تاريخ جامعه طبقاتي موقعيتي پيش آمد كه توده هاي تحت ستم و استثمار ايدئولوژي خود را يافتند و ديگر مجبور نيستند به ايدئولوژي هائي كه از زرادخانه هاي باستاني يا مدرن طبقات استثمارگر بيرون مي آيد، دست بيندازند. 

 

ب ــ عوامل رشد نيروهاي اسلامي

سي سال پيش از اين اكثريت نيروهاي مخالف رژيمهاي حاكم در خاورميانه و اربابان امپرياليست آنان، نيروهاي سكولار (غير مذهبي) بودند. صف مخالفين شامل كمونيستهاي انقلابي اصيل، كمونيستهاي دروغين طرفدار شوروي، و نيروهاي ملي گرا بود. نگاهي به ايران، مصر و فلسطين بيندازيد. پس از جنگ جهاني اول در ايران دو نيروي عمده در صف مخالفين سياسي شاه و اربابان امپرياليست آن عبارت بودند از حزب توده طرفدار شوروي، و جبهه ملي به رهبري مصدق كه با كودتاي سيا در سال 1332 از قدرت بركنار شد. در كشورهاي عرب نيز اكثريت با نيروهاي ملي گراي سكولار بود. در مصر، اينان تحت رهبري جمال عبدالناصر قرار داشتند كه در عين سركوب نيروهاي انقلابي واقعي، پرچم مخالفت با سلطه خارجي را نيز برداشته بود. در فلسطين، نيروهاي ملي گراي سكولار و نيروهاي متمايل به چپ مبارزه عليه اسرائيل را رهبري مي كردند، در حاليكه نيروهاي اسلامي در دهه  1980 (1360) رشد كردند. سوال اينجاست كه چه عواملي رشد نيروهاي اسلامي را تقويت كرد. براي جواب گفتن، بايد مسائل زير را بررسي كرد: 1ـ چگونه سياست عامدانه امپرياليستها نيروهاي اسلامي را در عرصه سياسي تقويت كرد 2ـ چگونه كاركرد نابود كننده نظام امپرياليستي بستر رشد مساعدي براي اينها فراهم كرد 3ـ چگونه سركوب خونين نيروهاي انقلابي كمونيستي و شكست آنان، خلائي براي رشد اينان ايجاد كرد.

يكي  از واضح ترين دلايل گسترش نفوذ نيروهاي اسلامي، سياست قدرتهاي امپرياليستي غرب و رژيمهاي وابسته به آنها در خاورميانه بود. آنها تصميم گرفتند براي مهار توده هاي انقلابي و نيز ايجاد حصاري در مقابل پيشرويهاي شوروي امپرياليستي كه رقيب جهاني شان بود، نيروهاي اسلامي را در همه كشورهاي خاورميانه تقويت كنند و به رشد آنان ياري برسانند. در دهه 1970 (1350) در سراسر خاورميانه، با توافق و تشويق رژيمهاي حاكم، شبكه اي از مساجد ايجاد شد. در سال 1977، در پاكستان ژنرال ضياء الحق با حمايت آمريكا عليه ذوالفقار علي بوتو دست به كودتا زد و شريعت را وارد قانون اساسي پاكستان كرد. در ايران، "انجمن سلطنتي فلسفه" كه در راس آن عالمان اسلامي تحصيلكرده غرب قرار داشتند، با اين تز (يا رسالت) تاسيس شد كه جامعه ايران يك هويت ايدئولوژيك جديد، با مخلوطي اسلامي تر، نياز دارد. در همان زمان كه انقلابيون كمونيست بشدت تحت تعقيب قرار داشتند، زنداني و كشته يا به تبعيد رانده مي شدند، رژيم شاه همه نوع مجالس بحث اسلامي را آزاد گذاشته بود تا انديشه اسلامي در ميان روشنفكران اشاعه يابد. ائتلاف روحانيت و تجار و رباخواران بازار اجازه يافت كه شبكه مساجد و مجالس روضه خواني را  گسترش دهد و حتي به وعاظ، آزادي عمل قابل ملاحظه اي در مخلوط كردن وعظ با انتقاد از شاه، داده شد. اين آزادي شامل حال سازمان مجاهدين خلق كه يك گروه اسلامي كوچك زيرزميني بود، نمي شد.[9]

در سال 1980 (1358) پس از كودتاي نظامي در تركيه، ژنرالهاي سكولار آتاتوركي فاشيست به سوئيس رفتند و اربكان رهبر جنبش اسلامي تركيه را كه خودشان به تبعيد رانده بودند، با سلام و صلوات به تركيه بازگرداندند. او به تركيه بازگشت كه "حزب رفاه" را درست كند. به نيروهاي اسلامي آزادي عمل و ميليونها دلار كمك مالي براي ايجاد مدرسه هاي اسلامي داده شد تا نفوذ خود را در ميان توده هاي فقير بگسترانند. ارتش و سازمان امنيت تركيه در جريان سركوب نظامي جنبش مسلحانه كردستان، در سطح گسترده از نيروهاي حزب الله استفاده كرد.

هر چند اين واقعيتي است كه گردانندگان سركوبگر جوامع خاورميانه عامدانه نيروهاي اسلامي را تقويت كرده، در صحنه سياسي جاي دادند اما مساله ديگر آنست كه يك كاركرد زيربنائي نيز موجب توليد و بازتوليد اين نيروها مي شود. در تحليل از اين نيروها اگر آنان را صرفا "پژواكي از گذشته" بدانيم، دچار اشتباه شده ايم. اينان محصول ساختارهاي مدرن جوامع خاورميانه هستند. و اين ساختارها، به نوبه خود، محصول نفوذ عميق امپرياليسم به اين جوامع است. امپرياليسم با نفوذ در اين جوامع آنان را تجديد سازماندهي كرد و در شبكه جهاني نظام امپرياليستي بافت. تجديد سازماندهي كردن و ادغام اين جوامع، روندي متلاطم، و بر حسب رنجهائي كه براي انسان به بار آورده، يكي از كريه ترين جريانات تاريخ است. اين روندي بي پايان و ادامه دار است كه براي خلقهاي جهان بحران و رنج عظيمي توليد مي كند و آخرين فصل آن همين "گلوباليزاسيون" معروف است.

عروج بنيادگرائي اسلامي بازتابي است از بحران لاعلاج دولتهاي نيمه مستعمره اين منطقه؛ عكس العملي است به فقر گسترده و دائم در شرايطي كه ثروتهاي حيرت انگيز از اين منطقه مكيده و به سوي غرب روان مي شود؛ انعكاسي است از صعود و سقوط متناوب طبقات مياني؛ از جابجائي جمعيت از اين سو به آنسوي كشور و از داخل به خارج از كشور؛ و كشاكش بي پايان ميان گرفتار بودن در دوره ماقبل سرمايه داري و كشيده شدن به گرداب جهان سرمايه داري. اين كشورها در جوشش دائمي اند. حتي طبقات ارتجاعي در درون خود با تفرقه هاي مهلك و رقابتهاي بيرحمانه دست به گريبانند.

اسلام، براي مدت طولاني ايدئولوژي حاكم درجوامع خاورميانه بوده است. دستگاه مذهبي، هم قبل از غلبه يافتن قدرتهاي استعماري و امپرياليستي بر خاورميانه و هم پس از آن، بخشي از ساختارهاي حاكم بوده است. با اين وصف، پس از جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم موقعيت اينان در ساختارهاي حاكم، دچار تغيير و تحولاتي شد. پس از جنگ اول، انگليسي هاي تغييراتي در كشورهاي تحت سلطه شان بوجود آوردند. آنها دست به آنچه كه در زبان امپرياليستي "ملت سازي" مي خوانند، زدند. دولتهائي متمركز با ارتش و پليس مدرن، راه و راه آهن و  غيره ايجاد كردند. اين پروژه بخشي از طرح گسترده انگليسي ها براي ايجاد استحكامات بدور كشور سوسياليستي نوبنياد شوروي، بود. شخصيتهائي مانند رضاشاه و آتاتورك محصول اين پروژه بودند. جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري را با خود آورد. آمريكا كشورهاي خاورميانه را از امپرياليسم انگليس تحويل گرفت و بازسازيهاي اقتصادي و سياسي مهمي در چند كشور كليدي تحت سلطه اش انجام داد. اين بازسازيها موجب شكل گيري يك قشر بندي طبقاتي نوين در اين كشورها شد: طبقه كارگر گسترش يافت، نظام آموزشي مدرن روشنفكران مدرن توليد كرد كه برخي از آنها تبديل به خادمين دولت و تكنوكراتها شدند و تعداد گسترده اي به جمع انقلابيون و ترقي خواهان پيوستند. بخش بزرگي از دستگاه مذهبي از حاكميت رانده شد و در اغلب كشورها حق وتو در امر قانون گزاري از آنان سلب شد.

آن نيروهاي اسلامي كه در سال 1357 قدرت را از شاه گرفتند، متعاقب جنگ جهاني دوم از ساختارهاي قدرت بيرون رانده شده بودند. پس از جنگ اول و دوم، امپرياليسم در چند موج، و هر بار عميق تر از قبل در ايران نفوذ كرد. در هر موج نفوذ يابي امپرياليستي، ضربات سختي بر زيربناي اقتصادي فئودالي و روبناي منطبق بر آن وارد شد. دستگاه روحانيت كه يكي از ستونهاي پر زور قدرت دولتي بود، در چند مرحله از قدرت رانده شد. يكبار پس از جنگ جهاني اول وقتي كه انگليس ساختار دولتي متمركز نيمه استعماري رضا شاه را بنا كرد و بار دوم، پس از جنگ جهاني دوم. طرح اصلاحات ارضي و رفرمهاي ديگري كه آمريكا بدست شاه داد، در دهه 1340 تحت نام "انقلاب سفيد" به اجرا درآمد. اين اصلاحات، روحانيت را به شكل قابل ملاحظه اي تضعيف كرد. اما "انقلاب سفيد" فئوداليسم را ريشه كن نكرد. بلكه صرفا شيوه توليد نيمه فئودالي را تجديد سازماندهي و آنرا به مناسبات امپرياليستي جهاني متصل كرد. با وجود آنكه از طريق اين اصلاحات، مناسبات "مدرن" به طور گسترده تر رخنه كرد اما از آنجا كه بر پايه سرمايه داري انجام شد و ميخواست ساختارهاي دولتي موجود را حفظ كند، حاضر نبود نمايندگان فئودال و ايده ها و نهادهاي فئودالي را به يك چالش قطعي و تعيين كننده فرابخواند. بالعكس، دنبال آن بود كه با آنان به سازشي برسد و در نظام نيمه مستعمره ادغامشان كند. آيت الله خميني به دو وجه اصلي از انقلاب سفيد شاه معترض بود: تقسيم زمين ميان دهقانان (با وجود آنكه تقسيم اراضي بسيار محدود و دم بريده بود) و دادن حق راي به زنان. زماني كه كشتي "مدرنيزاسيون" شاه به صخره خورد، نيروهاي اسلامي كه از ساختارهاي قدرت بيرون رانده شده بودند، بازگشتند تا از شاه و اربابش آمريكا، انتقام بگيرند. اين مدرنيزاسيون امپرياليستي آنچنان اقتصاد را معوج و ناهنجار كرد كه نه تنها حاصلش رنج و بدبختي ميليونها نفر بود، بلكه خود اقتصاد را نيز از كار انداخت.

در نتيجه اين به اصطلاح مدرنيزاسيون، شمار عظيمي از دهقانان از جا كنده شدند. اما سرمايه داري بوروكرات با شمار اندك كارخانه ها و مزارع كشاورزي تجاري و پروژه هاي ساختماني و زيرسازي، قادر به جذب اين نيروي كار كنده شده از زمين نبود.

در كشورهاي ديگر مانند مصر نيز تقريبا ماجرا به همين منوال بود و اين بطور كلي پديده ي مهمي در تمام كشورهاي خاورميانه بود. در سالهاي متعاقب مدرنيزاسيونها، شهرهاي بزرگ پر از جمعيت كنده شده از روستا شدند. طبقه مياني شهري كه در دهه 1960 (1340) گسترش يافته بود (و يكي از تبارزاتش رشد نظام آموزشي سكولار بود) شروع كرد به احساس فشار. جنبشهاي اسلامي كه از مراكز روحانيت سرچشمه مي گرفتند، تمام استعدادهاي خود را بكار بردند تا با توده هاي فقير خشمگيني كه شهرها را پر مي كردند، و بخشي از روشنفكران شهري متصل شوند.

با فرارسيدن دوره اي كه به انقلاب 1357 منتهي شد، كمونيستهاي انقلابي، نيروهاي تاريك انديش مذهبي و نيروهاي ملي گرا، براي مدتي كوتاه اما فشرده و متلاطم، خود را در كنار هم در سنگر مخالفت با شاه و اربابان آمريكائي اش، يافتند. بخشي از فقراي شهري كه عمدتا دهقانان جابجا شده بودند، پيرو آيت الله خميني شدند. برخي مي گويند اين جمعيت فقير از جا كنده شده ذاتا مذهبي است. اما اين واقعيت ندارد. البته، ايدئولوژي اسلامي بطور خودبخودي از خاك نيمه فئودالي جامعه مي جوشد و حي و حاضر در دسترس توده هاي درهم كوفته قرار ميگيرد. اما جماعتي تقريبا مشابه همان كه در سال 1357 در تهران بدنبال خميني راه پيمائي كرد، يك دهه قبل از آن در تشيع جنازه مهوش خواننده و رقاصه مشهور شركت كرد.

سومين عامل كه در رشد نيروهاي اسلامي دخيل بود و اهميت فوق العاده زياد داشت، بحران جنبش كمونيستي بين المللي بود. احياء سرمايه داري در شوروي سوسياليستي سابق كه در اواسط دهه 50 ميلادي اتفاق افتاد اولين منبع اين بحران بود. نفوذ يابي اسلام در ميان توده هاي مخالف وضع موجود، مديون توانائي سياسي، وضوح تئوريك يا راديكاليسم عملي آن نيست چون هيچيك از اينها را ندارد. بحران درون جنبش كمونيستي بين المللي يك خلاء عظيم در زمينه رهبري توده ها ايجاد كرد. و اين خلاء توسط نيروهاي اسلامي كه بشدت از سوي قدرتهاي امپرياليستي غرب تقويت مي شدند، پر شد. همانطور كه انقلابات سوسياليستي در روسيه به سال 1917، در چين به سال 1949 و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در چين به سال 1966 منبع و الهام رشد كمونيستها و جنبش انقلابي سكولار در جهان، منجمله در خاورميانه شده بود، احياء سرمايه داري در شوروي و خيانت شوروي و احزاب به اصطلاح كمونيست طرفدار شوروي به جنبشهاي رهائي بخش ملي، ضربات محكمي به نيروهاي كمونيستي اصيل زد. احزاب طرفدار شوروي بر پايه سياست خارجي آن كشور شروع به همكاري با رژيم هاي مرتجع كردند. براي مثال، اين احزاب به "كشف" جوانب "مترقي" در شاه و "ملي گرائي سوسياليستي" و "اسلام سوسياليستي" در كشورهاي عربي، نائل آمدند. كودتاي رويزيونيستي در چين به سال 1976 ضربه مهم ديگري بود كه در دهه 1980 بحران شديدي در جنبش كمونيستي اين كشورها و بطوركلي در جنبش كمونيستي بين المللي بوجود آورد. اين شكستها، همراه با سركوب خونين نيروهاي كمونيستي اصيل توسط رژيمهاي ارتجاعي و اربابان امپرياليستشان، فرصتي براي رشد يك اپوزيسيون زير پرچم اسلام فراهم كرد. زماني كه آلترناتيو قدرتمندي در مقابل ايده آليسم، تاريك انديشي و امپرياليسم نباشد، آنگاه مرتجعين رنگارنگ فرصتها را روي هوا مي زنند.

زماني كه چين پايگاه سرخ قدرت پرولتاريا بود، وجودش بخودي خود گواه قدرتمندي براي حقانيت جامعه انقلابي و يك چشم انداز انقلابي براي ايجاد چنان جامعه اي بود. چين، ستاره قطبي درخشاني براي توده هاي مردم سراسر جهان بود؛ پرچم مردماني بود كه جرات تغيير جهان بخود مي دادند و منتظر تصميمات هيچ خدائي نبودند؛ نمونه غرورآفرين انترناسيوناليسم بود كه به مبارزات مردم سراسر جهان ياري مي رساند و به ستمديدگان جهان قوت قلب مي داد. 

 

جنون امپرياليستي بهتر از بنيادگرائي اسلامي نيست

در عكس العمل به بنيادگرائي اسلامي، گرايشي در ميان روشنفكران خاورميانه رشد كرده است كه مي گويد مشكلات اين كشورها اول از همه و بيش از هر جا از "درون" مي جوشد؛ و "ما نميتوانيم تقصير را به گردن خارجيها"، به عبارت ديگر به گردن استعمار و امپرياليسم، بيندازيم.

در اين نظريه، تا آنجا كه مي خواهد به مشكلات كهن (يعني بقاياي فئوداليسم) جوامع خاورميانه و بسياري كشورهاي ديگر جهان تاكيد كند، حقيقتي هست. اما حقيقت بزرگتر آن است كه از زمان ادغام اين كشورها در نظام جهاني سرمايه داري امپرياليستي مشكلات "دروني" و "بيروني" اين جوامع درهم عجين  شده اند. مشكلات اين جوامع ناشي از حاكميت طبقات معيني است كه ايدئولوژي و سياست و قدرتشان بطور لاينفك با اقتصاد و سلطه امپرياليستي  درهم بافته شده است. اين طبقات ريشه در استثمار سرمايه دارانه و فئودالي كارگران و دهقانان دارند و در همان زمان در يك نظام جهاني بافته شده اند. مشكلات جاري كشورهاي جهان سوم را نمي توان در تاريخ قديم آن جستجو كرد زيرا اين كشورها ساختارهائي معاصر و محصول عصر امپرياليسم هستند. بدون تشخيص درست موانع مقابل پاي پيشرفت اين جوامع، راه حل درست هم نمي توان ارائه داد. هم نيروهاي اسلامي و هم آنها كه چهره امپرياليسم را آرايش مي كنند دريافتهاي غلطي از دلايل ريشه اي مشكلات اين جوامع دارند. راه حلهايشان نيز غلط است. راه حل اولي ها برنامه ايست ارتجاعي براي بازگشت به عقب. دوميها آنچنان چشمان خود را بر سبعيت امپراليسم مي بندند انگار كه بمب افكنهاي امپرياليستها بذر مدرنيسم و روشنگري بر اين كشورها مي پاشند. اين خط حامي امپرياليسم هميشه در ميان قشر بالاي روشنفكران خاورميانه موجود بوده است. اينان خواه ناخواه به تكنوكراتهاي امپرياليسم در اين كشورها تبديل شده اند.

نظام سرمايه داري جهاني از دولتهاي ارتجاعي جهان سوم حفاظت كرده و خلقهاي جهان را محكوم به فلاكت و گرسنگي مي كند. و جهان را از پتانسيل عظيم رشد همه جانبه و شكوفائي فرهنگ و خلاقيت علمي توده ها محروم مي كند. اين نظام جهاني طوري ساخته شده كه به مردم جهان سوم اجازه قدرت يافتن نمي دهد. امپرياليسم و فئوداليسم، ملل تحت ستم را به موقعيت عقب ماندگي دائم زنجير كرده اند. فقط به اين حقيقت ساده نگاهي بيندازيد: نيروهاي آمريكائي با كيسه هاي دلار در افغانستان فرود آمدند تا همكاري و وفاداري سران قبائل را بخرند و با تكيه بر آنها آرايش و نظمي در افغانستان بوجود آورند كه نيازهاي آمريكا را در اين نقطه از جهان برآورده كند. دلار، صرفا يك تكه كاغذ ارزشمند نيست بلكه يك مناسبات اجتماعي است كه شرايط اجتماعي ـ اقتصادي جهان را شكل مي دهد. ساختار مناسبات ميان كشورهاي امپرياليستي و كشورهاي تحت سلطه بخشي (و در واقع بخش تعيين كننده اي) از نظام سرمايه داري جهاني است. مناسبات طبقاتي و اجتماعي دروني كشورهاي تحت سلطه را عمدتا امپرياليسم شكل مي دهد. طبقات ارتجاعي درون كشورهاي تحت سلطه (زمين داران و صنعتگران بزرگ، تجار و بانكداران )  طبقات همدست و متحد نظام سرمايه داري جهاني هستند. اينها "كارگزاران" نظام سرمايه داري جهاني در درون كشورهاي جهان سومند. برخي اوقات مناسبات ميان اربابان امپرياليست و طبقات ارتجاعي محلي متشنج مي شود. با اين وصف، در تحليل نهائي، زندگي اين طبقات كمپرادور فئودال با رشته هاي گوناگون اقتصادي و سياسي با امپرياليستها پيوند خورده، به آن وابسته است. مشكلات "دروني" و "بيروني" اين جوامع را نمي توان از هم جدا كرد. زيرا جدا نيستند. هر دو را همزمان بايد سرنگون كرد. 

فئوداليسم در زيربناي اقتصادي و روبناي اين جوامع، بطور گسترده وجود دارد. اين جوامع اساسا، در يك دوران طولاني و دردناك گذار از عصر فئودالي به عصر بورژوائي، بسر مي برند. درهم تنيدگي مذهب و دولت، موقعيت زنان، مناسبات اجتماعي بشدت پدرسالارانه، و پارتي بازي، همه از تبارزات اين شرايطند. اما مدت مديدي است كه اين جوامع زير سلطه امپرياليسم هستند. امپرياليستها بزرگترين عامل مدرنيزاسيون (در همان مقدار ناچيز) در اين كشورها بوده اند و همزمان اقتصاد عقب مانده اين كشورها را بطور تبعي در شبكه جهاني سرمايه داري بافته اند. از يكطرف نيروهاي مولده مدرن را وارد اين كشورها كرده، از سوي ديگر، يك رشد اقتصادي معوج را به اين كشورها تحميل كرده اند؛ بطوريكه بخشهاي پيشرفته اقتصادي به صورت جزيره هاي كوچك و پراكنده در محاصره درياي مناطق عقب مانده، قرار دارند. كاركرد اقتصاد جهاني سرمايه داري، اقتصاد اين كشورها را نابود مي كند؛ آنرا وابسته به الطاف بازار متلاطم جهاني و شرايط جوي متغير مي كند. بعلاوه، جدا از اينكه كاركرد نظام امپرياليستي بخودي خود چه بر سر اين كشورها مي آورد، امپرياليستها سياست عامدانه تقويت نيروهاي فئودالي را نيز پيش برده اند. افغانستان يك نمونه بارز اين مساله است. قطب راهنماي امپرياليستها در نفوذيابي به كشورهاي جهان سوم، سود و حرص و آز و سلطه سياسي است. تنها با در پيش گرفتن يك استراتژي و برنامه ضد فئودالي و ضد امپرياليستي مي توان درهاي توسعه و پيشرفت همه جانبه را بروي اين جوامع گشود. 

 

انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي ـ تنها راه حل

اسلام سياسي شكست خورده است. اين جريان، در هر جا به قدرت رسيد، هيچ چيز جديدي براي توده ها به ارمغان نياورد. ثروتمندان ثروتمندتر، فقرا فقيرتر شدند و چنگالهاي امپرياليسم بر اقتصاد و قدرت سياسي به قوت خود باقي ماند. اسلام سياسي، پرچم گرد آوردن اخلاقيات سنتي و متحد كردن قبائل تحت يك رژيم جديد نيست. بلكه اساسا نماينده آمال طبقات معيني در كشورهاي اسلامي است. اسلام سياسي پرچم بخشي از طبقات استثمارگر اين جوامع است كه با اين پرچم مي خواهند درهاي قدرت را بروي خود بگشايند و در ساختارهاي دولتي موجود ادغام شوند. براي اين نيروهاي طبقاتي،  توده ها فقط ارزش سرباز پياده را دارند. همانطور كه لنين گفت، حتي مرتجعين براي عملي كردن پروژه هايشان به توده ها نياز دارند. صعود نيروهاي اسلامي تبارز بحران عميق دولتهاي ارتجاعي خاورميانه بود. اسلام سياسي نتوانست و نمي تواند اين بحران را درمان كند. اين دولتها، با  پوشش اسلامي يا بدون آن، در حال فروپاشي اند. اين وضعيت يكي از دلايل عمده است كه آمريكا بعنوان قيم و حافظ اين دولتهاي ارتجاعي، مجبور شده نيروهاي نظامي اش را در اين منطقه مستقر كند. اكنون بايد خود مستقيما با بحراني كه اين ساختارهاي نيمه مستعمراتي را تهديد مي كند مقابله كند. آمريكا مي تواند تا آنجا كه مايل است نيروي هوائي اش را به رخ بكشد. اما روي زمين، توده هاي خشمگين مشغول محاصره دولتهاي نومستعمره منطقه اند. عاملي كه كمبودش احساس مي شود حزاب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي است كه در رهبري توده ها قرار بگيرند، عطش تند آنان به رهائي و انرژي بي پايايانشان را در خدمت جنگ خلق سازمان دهند و انقلابات دموكراتيك نوين را در خاورميانه به پيروزي برسانند. اين تنها راهي است كه هم مي تواند فئوداليسم را ريشه كن و مشكلات خفقان آور چند قرني را حل كند و هم يوغ امپرياليسم را يكبار براي هميشه براندازد.   

 

 

www.sarbedaran.org


 

توضيحات 

 

[1] نسرين جزايري از هواداران حزب كمونيست ايران (ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست) است.

 

[2]  اسلام در ايران نوشته پطروشفسكي، ايليا پاولوويچ

اين كتاب ماركسيستي مرجع معتبري در مورد اسلام است و تحليل علمي با ارزشي از ريشه هاي اجتماعي ـ سياسي اسلام بدست مي دهد. پطروشفسكي در اين كتاب نشان مي دهد كه ظهور اسلام در اوائل قرن هفتم ميلادي، با دگرگونيهاي مهم در جامعه طبقاتي آن منطقه و آغاز يك جنبش پيچيده اجتماعي و سياسي در ميان عربهاي شمال، مصادف و مرتبط بود. اسلام تبديل به پرچم ايدئولوژيكي شد كه به استقرار يك دولت عربي و گسترش نظامي و سياسي آن در سراسر شبه جزيره عربستان، انجاميد.

محمد روشنفكري از اهالي مكه برخاسته از يك خانواده بازرگان كوچك بود. خانواده وي (بني هاشم از طايفه ثروتمند قريش) نگهبان مجموعه اي از بت ها بودند كه توسط قبائل و خانواده هاي مختلف پرستش مي شدند. مكه به دليل موقعيت جغرافيائي اش اهميت استراتژيك داشت و مركز تجارت خارجي منجمله تجارت برده بود. راه هاي تجاري كه هند و امپراطوري بيزانس (سوريه، فلسطين و مصر) را بهم متصل مي كرد از يمن (در جنوب شبه جزيره عربستان) و سپس از مكه (در شمال) مي گذشت. ايران، در قرن ششم ميلادي، هنگامي كه تحت حكومت ساسانيان بود، يمن را تصرف كرد و راه هاي ترانزيت تجاري را به نفع خود تغيير داد. تجارت خارجي در مكه افول كرد. مكه در عين حال، مركز مبادلات داخلي بود؛ چادرنشين هاي عرب  محصولات لبني خود را در مكه با خرما، غلات و پارچه مبادله مي كردند. طايفه قريش در مكه مي زيست. برخي از خانواده هاي اين قبيله از طريق تجارت و ربا خواري خانواده ها و بازرگانان كوچكتر را نابود كرده، بسيار ثروتمند شده بودند. يكي از اين  خانواده هاي ثروتمند بني اميه بود كه در ابتدا از دشمنان محمد بودند اما بعدا با او متحد شده و حكومت اسلام را در دست گرفتند و به گسترش امپراتوري اسلام پرداختند. خانواده محمد به نام بني هاشم از بازرگانان كوچكتر و كشاورزان بودند. اما خانواده هاي كوچك و بزرگ مكه همگي در تجارت برده هاي حبشه دست داشتند و در كشاورزي از آنان بيرحمانه بهره كشي مي كردند. 

از هم گسيخته شدن جماعت طايفه اي و شكل گيري مالكيت خصوصي زمين و متعاقب آن شكاف فزاينده ميان ثروتمندان و فقراي هر طايفه، مناطق شمالي سرزمين عربستان را به لرزه درآورد. بحران عظيم اجتماعي و اقتصادي گريبان آن را گرفت. براي حل اين بحران محمد تصميم گرفت طوايف پراكنده و در حال جنگ شبه جزيره عربستان را متحد كند. براي اينكار يك دولت واحد براي تمام عربستان لازم بود.

 

[3]  بخش بزرگي از ادبيات اسلامي به موضوع شكست از استعمارگران غرب در قرن 19 اختصاص دارد. انگليسي ها، در نيمه دوم قرن 91 سلطه خود را بر خاورميانه تحكيم كردند و در همان دوره امپراتوري عثماني را فروپاشاندند. روسيه تزاري در سال 1857 وارد قفقاز و آسياي مركزي شد. اين نيم قرن نقطه چرخش مهمي بود. تعادل چند صد ساله ميان امپراتوريهاي اسلامي و مسيحي بهم خورد. جهان مسيحيت فئوداليسم را پشت سر گذاشت. اما جهان اسلام هنوز با گذشته دست به گريبان بود. برخي نيروهاي اسلامي كه كمتر بنيادگرا هستند و به ناسيوناليسم نزديكترند از دلتنگي (نوستالژي) براي دوران ماقبل استعمار، يك پرچم ايدئولوژيك ساخته اند و از آن براي متحد كردن مردم در پشت سياستهاي خود استفاده مي كنند. بطور مثال راهپيمائي در خيابانهاي رام الله با عكسهاي بزرگ صلاح الدين ايوبي كه از سرداران فاتح اسلام در جنگهاي صليبي بود، يا افسانه سرائي در مورد عظمت امپراتوري عثماني (هر چند كه فئودالها و شاهان عرب مشتاقانه به استعمار انگليس در بيرون كردن عثماني ها ياري رساندند) و نوستالژي بي پايان در مورد اين كه وقتي كه اروپا هنوز در "عصر تاريك انديشي" بسر ميبرد تمدن اسلامي از اروپا جلوتر بود (البته اين مساله حقيقت دارد اما بگذاريد تكليف آينده را روشن كنيم!). اينها، همه و همه جلوه هائي از اين واپس نگري هستند. 

اين بخش از تاريخ، و اينكه "چرا بخش اسلامي جهان نتوانست با استعمار اروپا رقابت كند" از موضوعات بحث و جدل مدام در ميان روشنفكران كشورهاي "اسلامي" است و در حوصله اين مقاله نمي گنجد. با اين وصف لازم مي دانم تذكري در مورد برخورد پرولتري صحيح در مورد اين تاريخ بدهم. هر چند پژوهش در مورد اين جنبه از تاريخ تكامل جوامع مهم است اما پرولتاريا نمي تواند با هدف احياي امپراتوري هاي گذشته به مبارزه عليه امپراتوري هاي ارتجاعي و بي رحم كنوني (يعني امپرياليستها) برخيزد. اولا، پرولتاريا در گذشته موجود نبود. بنابراين دليلي ندارد كه براي امپراتوري هاي از ميان رفته اشك بريزد و براي احياي آنها بكوشد. ثانيا، امپراتوري هاي عهد كهن، چه آنها كه در شرق بودند و چه آنها كه در غرب (مسيحي يا اسلامي يا هر با هر مذهب و تيره ديگر) ستمگرانه بودند و حتي ارزش دلتنگي ندارند. همانطور كه ماركس گفت پرولتاريا بايد فارغ البال بگويد: "بگذار مردگان را مردگان دفن كنند". به عبارت ديگر بگذار طبقات بورژوا و فئودال براي گذشته گريه و زاري كنند. ما بايد براي آينده بجنگيم. براي ايجاد جامعه اي كه كاملا از جوامع گذشته متفاوت باشد.

 

[4]  در ميان نظريه پردازان جنبشهاي اسلامي جاري ميتوان از افراد زير نام برد: خميني، مطهري، و طالقاني از ايران، سيد قطب از مصر، مادودي از پاكستان و الترابي از سودان.

 

[5]  در دهه 80 ميلادي سازمان سياي آمريكا تحت نظارت كابينه ريگان دست به عمليات مخفي عليه رژيم نوبنياد ساندنيست در نيكاراگوئه زد. مزدوران ارتجاعي نيگاراگوئه اي و كوبائي، زير نظر اليور نورث كه از كادرهاي سازمان سيا بود دست به عمليات نظامي براي سرنگون كردن رژيم ساندنيست زدند. سيا درآمد اين عمليات را از طريق قاچاق هروئين و فروش اسلحه به ايران از طريق اسرائيل تامين مي كرد. زماني كه گند اين همكاري ميان سيا و ايران درآمد به افتضاح "ايران كنترا گيت" معروف شد.

 

[6] در اينجا ذكر نكته اي براي رفع ابهام مهم است. پس از واقعه 11 سپتامبر 2001 در مطبوعات غرب منجمله در مطبوعات روشنفكري ليبرالي غرب تبليغات زيادي براه افتاد مبني بر اينكه اسلام با مذاهب ديگر تفاوت دارد و ذاتا متحجرتر از آنهاست و در مقابل پژوهش و نوآوري بسته تر از آنهاست. بهمين دليل جهان عرب و اسلام تا به اين حد فقيرند و رهبران عتيقه اي مانند شيوخ و ملاها دارند. اين مطبوعات تلويحا گفتند چقدر مردم غرب خوش شانس اند كه تحت رژيمهاي متكي بر ارزشهاي يهودي ـ مسيحي بسر مي برند و همين ارزشها باعث آزادي بيشتر و رفاه بالاتر آنهاست. اين يك نظريه شوونيستي (عظمت طلبانه) غربي بيش نيست. لازم است به اين واقعيت توجه كنيم كه تازينامه و سنن اسلام عمدتا نسخه متاخرتر و كنكرت شده ي كتب و سنن دين يهود و مسيحيت (و همچنين زرتشت، فلسفه يونان و غيره) است. تمام اين مذاهب به يك اندازه ستمگرانه و ارتجاعي اند. 

گفتن اينكه اسلام ذاتا عاجز از تغيير است، يك نظريه غير تاريخي است. اسلام در طول تاريخش، بالاجبار به تغييراتي كه در شرايط اجتماعي صورت مي گرفت، پاسخ مي داد. در واقع شاخه هاي جوراجور محصول شورش هاي توده اي، تجاوزات نظامي، دعواهاي قدرت، مناظرات بزرگ، شكوفائي علم در بخشهائي از جهان اسلامي، يادگيري از يوناني ها، مصري ها، بابلي ها، پيشرفت در رياضيات و نجوم و غيره است. اين هم واقعيتي است كه بخش اسلامي جهان در بسياري رشته هاي علمي و فكري بسيار پيشرفته تر از اروپاي قرون وسطا بود. زماني كه در قرن هفتم ميلادي امپراتوري اسلامي بوجود آمد اروپا هنوز در "عصر تاريك انديشي" بسر مي برد. در قرون بعد نيز مسيحيت مشغول انگيزاسيون و زنده زنده سوزاندن مشركان بود. با اين وصف، در اروپا سلطه مذهب و فئوداليسم از طريق انقلابات بورژوائي سرنگون شد، در حاليكه در مناطق اسلامي جهان فئوداليسم سلطه اش را محكم نگاه داشت. اما رشد سرمايه داري در غرب توسط مسيحيت ديكته نشد. برخي مي گويند اگر پروتستانيسم و كالوينيسم نبود، سرمايه داري در غرب رشد نمي يافت. در حاليكه مساله كاملا بالعكس است. در ضمن، از قبل مقدر نشده بود كه سرمايه داري اينگونه، يعني ابتدا در اروپا، ظهور يابد. بهر صورت، با رشد سرمايه داري، يك جهان واحد و يك تاريخ واحد جهاني شكل گرفت. و در اين پروسه اسلام به مثابه بخشي از روبناي جوامعي كه هم ستمگرند و هم وابسته، برجاي باقي ماند. زماني كه مستعمره چيان و امپرياليستهاي اروپائي و آمريكائي به اين كشورها نفوذ كردند، موجب شكل گيري جوامع نيمه فئودالي نيمه مستعمره و معوج شدند كه امروز مقابل چشممان هستند. سلطه اسلام در روبناي اين جوامع همزمان نمايانگر حضور قدرتمند فئوداليسم و يوغ استعماري امپرياليستي بر گرده اين جوامع است. 

يك نظريه غير تاريخي ديگر آنست كه اسلام بايد خود را به مسيحيت "برساند"! اولا، نمي تواند "برساند"؛ ثانيا، نبايد هم سعي كند كه "برسد". جهان از كشورهاي امپرياليستي ـ سرمايه داري اشباع است. و لازم نيست كشورهاي اسلامي دست به توليد لوترها و كانت هاي اسلامي بزنند. آن دوره از تاريخ براي هميشه تمام شد و هر تلاشي براي اكران دوباره آن خواه ناخواه ارتجاعي است.

[7]  علي شريعتي، يكي از مشهورترين متفكرين اسلامي است. او بنيانگزار يك گرايش جديد در مذهب شيعه است. شريعتي سعي كرد يك شيعه انقلابي مدرن بوجود آورد. آيت الله خميني او را التقاطي مي دانست. 

شريعتي به بنيانهاي شيعه باز ميگردد تا ادعاي خود را مبني بر ظرفيت انقلابي بالاي شيعه به اثبات برساند. او تلاش كرد با بازخواني شيعه و تزريق جوانبي از جامعه شناسي مدرن (منجمله عناصري از ماركسيسم) به آن، يك هويت بومي ضد استعماري به نام "بازگشت به خويشتن" كه عنوان يكي از آثار مشهور وي نيز هست،  بوجود آورد. شريعتي، در توصيف و نقد غرب، استثمارگر و استثمار شونده را در يك گوني مي ريزد. و در زمينه مساله زن، فاطمه دختر پيامبر را به عنوان الگوي زن مسلمان مدرن پيشنهاد مي كند.

[8] در قرن 19 سلسله مراتب شيعه به شكل زير نهادينه شد: آيت الله عظمي در راس، آيت الله ها و سپس حجت الاسلام. تنها آيت الله عظمي ميتواند مرجع تقليد باشد. 

[9]   ذكر چند نكته در مورد "سازمان مجاهدين خلق ايران" ضروري است زيرا اينها در جوانب معيني با اغلب جنبشهاي بنيادگراي اسلامي متفاوتند. اين سازمان در اواخر دهه 60 ميلادي (دهه 1340) به مثابه يك سازمان چريكي ضد امپرياليستي تشكيل شد و عليه شاه و امپرياليسم آمريكا مبارزه كرد. سازمان مجاهدين خلق تعريف روشني از اهداف سياسي اش ارائه مي داد: سرنگوني شاه و بيرون كردن امپرياليسم از ايران. و چشم اندازش براي جامعه آينده را "جامعه بي طبقه توحيدي" كه در آن همه چيز متعلق به خداست، اعلام مي كرد. اين سازمان در ابتداي بوجود آمدنش، يك سازمان راديكال خرده بورژوايي بود. مجاهدين براي كسب مشروعيت در ميان اهالي مسلمان و براي متمايز كردن خود از سازمانهاي سياسي ماركسيستي، استفاده از اسلام را ضروري مي ديد. در عين حال برخي از مفاهيم ماركسيستي، مانند طبقات، استثمار، امپرياليسم و غيره را در تئوريهاي خود گنجانده بود تا خود را از روحانيت ارتجاعي و بنيادگرايان اسلامي متمايز نمايد.