Make your own free website on Tripod.com

زنان و خشونت!

 

                نادره افشاري

 

         يكي از رفتارهايي كه ناشي از ديدگاه استثماري و تملك‌جويانه‌ي دين اسلام به جهان پيرامون است، نگرش اين مكتب به موضوع جنسيت و پديده‌ي زن است. محمد در حجه‌الوداع يعني آخرين خطبه‌ي رسمي‌اي كه به نوعي وصيت‌نامه‌ي سياسي او شناخته شده و شامل سفارشاتي براي زندگي و رفتار مسلمانان است در رابطه با موضوع زن تئوري عجيبي دارد:

         ايها الناس، فان لكم علي نسائكم حقا، و لهن عليكم حقا لكم عليهن ان لا يوطئن فرشكم احدا تكرهونه، و عليهن ان لاياتين بفاحشه مبينه، فان فعلن فان الله قد اذن لكم ان تهجروهن [في المضاجيع] و تضربوهن ضربا غير مبرح فان انتهين فلهن رزقهن و كسوتهن بالمعروف، و استوصوا بالنساء خيرا، فانهن عندكم عوان لايملكن لانفسهن شيئا، و انكم انما اخذتموهن بامانه الله، و استحللتم فروجهن بكلمات الله، فاعفلوا ايهالناس قولي، فاني قد بلغت، و قد تركت فكم ما ان اعتصتم به فلم تضلوا ابدا (78)

         ترجمه‌ي بخشي از خطبه‌ي حجه‌الوداع در رابطه با زنان چنين است:

         اي مردم، من اينك راجع به زن‌هاي شما صحبت مي‌كنم وظيفه‌ي آن‌ها اين است كه نگذارند شخصي وارد بستر شما شود [جز خود شما] و كساني را كه مورد محبت شما نيستند به خانه راه ندهند. اگر آن‌ها به اين وظايف عمل نكردند، خداوند به شما اجازه داده است كه در بستري جداگانه استراحت كنيد، و آن‌ها را كتك بزنيد، ولي نه به شدت چون آن‌ها در خانه‌ي شما يك محبوس هستند و از خود اختياري ندارند و با يك محبوس كه از خود اختياري ندارد، بايد با محبت[!] رفتار كرد (79)

         ابوالقاسم پاينده در ترجمه‌ي همين خطبه [حجه‌الوداع] در جلد چهارم تاريخ طبري، از قول محمد مي‌نويسد: اما بعد، اي مردم شما بر زنانتان حقي داريد و آن‌ها نيز بر شما حقي دارند. حق شما بر زنانتان چنان است كه كسي را كه از او بيزاريد بر فرش شما ننشانند و مرتكب كار زشت نشوند و اگر مرتكب شدند خدا به شما اجازه داده كه در خوابگاه از آن‌ها دوري كنيد و آن‌ها را نه چندان سخت بزنيد؛ اگر دست برداشتند روزي و پوشش [غذا و لباس] آن‌ها را به طور متعارف بدهيد. با زنان به نيكي [!] رفتار كنيد كه به دست شما اسيرند و اختياري از خويش ندارند. (80)

         تئوريسين رديف دوم مذهب شيعه [علي ابن ابي‌طالب] هم در خطبه‌ي 80 نهج‌البلاغه پس از پايان نبرد جمل در نكوهش زنان و براي توجيه سركوب زنان چنين نظريه‌اي دارد: معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان الحظوظ نواقض العقول. فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاه و الصيام في ايام حضيهن. و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن علي الانصاف من مواريث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتين كشهاده الرجل الواحد. فاتقو شرار النساء. و كونوا من خيارهن علي حذر و لا تطيعوهن في المعروف حتي لايطمعن في المنكر.

        مردم! ايمانِ زنان ناتمام است، بهره‌ي آنان ناتمام، خرد ايشان ناتمام. نشانه‌ي ناتمامي ايمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهره‌ي ايشان، نصف بودن سهم آنان از ميراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه‌ي ناتمامي خرد آنان اين بود كه گواهي دو زن چون گواهي يك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهيزيد و خود را از نيكانشان واپاييد [مواظب خودتان باشيد] و تا در كار زشت طمع نكنند، در كار نيك [هم] از آنان اطاعت ننماييد! (81)

         همو در نامه‌ي شماره‌ي 31 خود كه در واقع وصيت‌نامه‌ي سياسي او به پسرش حسن و رهنمودهايي براي امامت اوست، در رابطه با زنان مي‌نويسد:   

         و اياك و مشاوره النساء فان رايهن الي افن و عزمهن الهي وهن. و اكفف عليهن من ابصارهن بحجابك اياهن فان شده الحجاب ابقي عليهن، و ليس خروجهن باشد من ادخالك و لايوثق به عليهن، و ان استطعت ان لا يعرفن غيرك فافعل. و لا تملك المراه من امراها ما جاوز نفسها فان امراه ريحانه و ليست بقهرمانه و لاتعد بكرامتها نفسها، و لا تطمعها في ان تشفع بغيرها

         بپرهيز از راي زدن با زنان كه زنان سست رايند، و در تصميم گرفتن ناتوان، و در پرده‌شان نگه‌دار تا ديده‌شان به نامحرمان نگريستن نيارد كه سخت در پرده بودن آنان را بهتر نگه مي‌دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نيست از بيگانه كه بدو اطمينان نداري و او را نزد آنان در آري. و اگر تواني چنان كني كه جز تو را نشناسند، روا دار؛ و كاري كه برون از توانايي زن است به دستش مسپار، كه زن گل بهاري است لطيف و آسيب پذير، نه پهلواني است كارفرما و در هر كار دلير، و مبادا گرامي داشت [او را] از حد بگذراني و يا او را به طمع افكني و به ميانجي ديگري وادار گرداني. (82)

     و همو بازهم در كلمات قصار شماره‌ي 234 مي‌فرمايد: نيكوترين خوي زنان، زشت‌ترين خوي مردان است: به خود نازيدن و ترس و بخل ورزيدن. پس چون زن نازد، رخصت ندهد كه كسي بدو دست يازد و چون بخل آرد، مال خود و مال شويش را نگاه دارد و چون ترسان بود، از هرچه بدو روي آرد هراسان بود. (83)

         مسعودي نيز در جلد اول مروج‌الذهب، در ذكر سخناني از محمد، اين دو جمله‌ي قصار را هم از پيامبر نقل مي‌كندكه: بهشت زير سايه‌ي شمشيرهاست و زنان را بي لباس بگذاريد تا در خانه بمانند! (84)

 

         در رابطه با تعداد زنان محمد نوشته‌اند: بعد از وفات پيغمبر 9 زن از وي باقي ماند كه اجازه‌ي نكاح ثانوي با احدي [را] نداشتند. (85)

         وي [پيامبر] در سال مرگ خويش 9 زن داشت و بر روي هم در مدت حيات 14 زن گرفت؛ به استثناي كنيزان (86)

         در رابطه با كنيزان بازهم صحبت خواهيم كرد. همين‌قدر بگويم كه:

         در مورد زنان نيز پيامبر امتيازات منحصر به فردي دارد كه هيچ مسلمان ديگري از آن‌ها برخوردار نيست. براي مثال در مورد همخوابگي از اين امتياز برخوردار است كه نوبت هريك از زنان را [كه] بخواهد عقب بيندازد و يا هركدام از آنان را كه بخواهد از خود براند يا به خود بخواند

         زنان او [محمد] به فرمان خدا با زنان ديگر متفاوتند. (سوره‌‌ي 33 آيه‌ي 6) آن‌ها از آن جهت كه زنان برتر و ممتاز و مورد احترام جامعه‌ي اسلامي هستند، بايد بكوشند كه هر چه بيشتر در خانه‌هاشان بمانند، آرايش نكنند و پس از پيامبر نيز از ازدواج بايد خودداري ورزند! (سوره‌ي 33 آيه‌هاي 33 و 53) (87)

         ابن هشام مي‌نويسد كه پيامبر در بستر مرگ، خطاب به زنانش گفت:

         شما از آن زنانيد كه يوسف را از راه ببرديد و بر وي دروغ گفتيد؛ يعني خاموش باشيد كه زنان ناقص‌العقل باشند و در غورِ هيچ كار  نرسند. (88)

         همين ديدگاه در تازينامه هم با واژه‌هايي شبيه به همين تئوري بازتاب يافته است: الرجال قوامون علي‌النساء بما فضل‌الله بعضهم علي بعض و بما انفقو من اموالهم فالصلحت قنتت فان حفظت للغيب بما حفظ‌الله والتي تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن في المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلاتبغوا عليهن سبيلا. ان الله عليا كبيرا.

         يعني: مردان را بر زنان تسلط و حق نگهباني است به واسطه‌ي آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته و به واسطه‌ي آن‌كه مردان، از مال خود به زن نفقه دهند. پس، زنانِ شايسته‌ و مطيع آن‌هايند كه در غياب مردان، حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را كه خدا به حفظ آن امر فرموده نگه‌دارند. و زناني را كه از مخالفت و نافرماني آن‌ها بيمناكيد، بايد نخست آن‌ها را موعظه كنيد. اگر مطيع نشدند از خوابگاه آنان دوري گزينيد. اگر مطيع نشدند آن‌ها را بزنيد. چنان‌كه اطاعت كردند ديگر به آن‌ها ستم نكنيد كه همانا خداوند بالامقام و بزرگوار است. (89)

         چنين تاكيدهايي بر خشونت، در رابطه با زناني كه اتهامشان مي‌تواند اين باشد كه كساني را كه مورد محبت زندانبانانشان نبوده‌اند به خانه راه داده‌اند در ديگر كتاب‌هاي در دسترس اين مكتب هم، با واژه‌هايي از همين دست تاكيد شده است، هم‌چنين از سوي علماي اين مكتب، به نوعي مورد تفسير و تبيين و اجتهاد قرار گرفته است. بنابراين چندان هم عجيب نيست كه چنين تعريفي از زنان محبوس در خانه‌ها به قانون اساسي حكومت‌هاي اسلامي [مثلا حكومت اسلامي فعلي حاكم بر ايران] هم راه يافته باشد!

         براي شناخت بيشتر اين‌ ديدگاه و در همين راستا رفتار با زنان ـ حتا با نوه‌ي خود پيامبر ـ نگاهي مي‌كنيم به نقدي كه علي سجادي ـ از مديران مسئول ماهنامه‌ي پر چاپ امريكا ـ بر كتاب زن در دولت خيال نوشته است: سكينه، دحترحسين بن علي، از زيباترين و هنرمندترين زنان عرب بود؛ چنان‌كه بخش بزرگي از كتاب معتبر الاغاني اختصاص به وي دارد. [الاغاني كتابي است در باره‌ي موسيقي و هنرهاي وابسته در جهان عرب. اين كتاب توسط مشايخ فريدني به فارسي ترجمه شده؛ ولي آن قسمت كه به سكينه پرداخته است، اجازه‌ي چاپ نيافته. درحالي كه متن عربي آن تا كنون چندبار در قم به چاپ رسيده است!]

         براساس متون بازمانده و روايت‌هاي معتبر موجود، سكينه زني بوده است هنرمند و آراسته. در شعر و ادب و خوانندگي و رقص مقامي داشته است. مجالسي كه برگزار مي‌كرده، در زمان خودش از مهم‌ترين و مشهورترين مجالس ادب و موسيقي و رقص و شعر بوده است. سكينه در طول عمرش 4 بار همسر اختيار كرد. در هنگام ازدواج با همسرانش هميشه شرط مي‌كرد كه آن‌ها حق ازدواج ديگري نداشته باشند و اگر چنين كنند، حق طلاق يك‌طرفه با او خواهد بود. وي لااقل يك‌بار از اين حق استفاده كرد.

         اما واكنش جهان اسلام و شريعتمداران، در قبال چنين زني چه بوده و چه هست؟! خيلي روشن و ساده اصلا منكر وجود چنين زني هستند و در متون ديني مي‌نويسند كه سكينه در كودكي درگذشت؛ زيرا زني كه آراسته به هنرهاي متفاوت باشد و استقلال داشته باشد و براي خودش شان انساني قائل باشد، هيچ‌گونه جايي در مراتب شريعت نمي‌تواند داشته باشد؛ حتا اگر نواده‌ي پيامبر باشد. شريعتمداران در طول تاريخ، فقط زناني را مورد احترام و بزرگداشت قرار داده‌اند كه توسري‌خور بوده‌اند. (90)

         اين برداشت از موضوع زن و بخصوص زنان محبوس در خانه‌ها و مردان  زندانبان، الزامات ويژه‌ي ديگري هم دارد؛ در همين راستا در متن جامعه‌ي مثلا مدرن و امروزي ما فجايعي مي‌آفريند كه گاه از فرط خشونت، مسخره و خنده‌دار مي‌نمايد. بازتاب نگرشي1400 ساله به جنس زن، فجايعي است كه خيلي از ما ـ اگر كوري را به خاطر آرامش تحمل نكنيم ـ در پيرامونمان بارها  شاهد آن بوده‌ايم.

         زنان، در چنين جامعه‌اي كه گاه خود در نقش همان مردان و همان تعريف از سلطه با ديگر زنان برخورد مي‌كنند، تعريف ويژه‌اي از زن محبوس در خانه را ارائه مي‌دهند. براي نمونه در رابطه با زني ـ حتا مثلا دختربچه‌ي هفت‌ساله‌اي كه سنت زن محبوس را شكسته است ـ اسناد و نمونه‌هايي در دست است كه برق از سر هر انسان متمدن مي‌پراند.

         در نشريه‌ي شماره‌ي 41/ 42 آواي زن، بهار 1380 مطلبي از لاله‌ پايدار از انگلستان چاپ شده است كه زمينه‌ي اين نگرش استثماري را، حتا در ديدگاه زنان مسلمان امروزين به روشني به نمايش مي‌گذارد. لاله، در رابطه با يك دختر بچه‌ي هفت‌ساله مي‌نويسد: يكي از روزهاي گرم تابستان [است] در كوچه بازي مي‌كنم. پسران و دختران را مي‌بينم كه با هلهله، سرگرم بازي خود هستند. به آن‌ها مي‌پيوندم. فكر مي‌كنم از بازي با آن‌ها لذت مي‌بردم. بچه‌ها تصميم گرفتند كه سر كوچه بروند. و سري به شير آب نزديك محل بزنند. زياد از خانه دور نبودم (91)

         بعد كه اين دخترك شاداب به خانه برمي‌گردد: واي خداي من حالا چه در انتظارم است؟ مادر موهاي مرا در دست خود پيچاند و كشان كشان به طرف خانه برد. يك لحظه از فحش دادن [باز] نمي‌ايستاد: خب لامذهب، به حرفم گوش نمي‌دهي؟ بهت گفته بودم كه از جلو در خانه دور نشو! خدا مي‌داند چه جنده‌اي از آب در بيايي. (92) 

         بعد هم اين مادر بيچاره چراغ خوراك پزي را آماده مي‌كند. سيخ كباب را روي آن داغ مي‌كند. و پاي رفتن اين دختر بچه‌ي هفت ساله را مي‌سوزاند.

         از اثري كه اين شيوه‌ي تربيتي روي اين كودك مي‌گذارد، سخني نمي‌گويم؛ چرا كه به حيطه‌ي كار من مربوط نيست. تنها به نگرش استثماري اين مادر فلك‌زده از موضوع زن مي‌پردازم كه چگونه، با اين كه خود به نوعي قرباني همين نگرش ديني از موضوع انسان و زن است، به عنوان عامل حاكم عمل كرده، اين‌گونه خودسري‌ها را، با چنين فضاحت و شجاعتي در نطفه خفه مي‌كند.

         ترجمه‌ي اين شيوه‌ي تربيتي، زني است كه اگر خودش كاري انجام مي‌دهد، در نهايت معلوم نيست چه جنده‌اي از كار در مي‌آيد! در تعريف اين مكتب، فحشا اساسا مقوله‌اي اجتماعي و ناشي از نارسايي‌هاي تربيتي، آموزشي، فرهنگي و اقتصادي جامعه نيست؛ بلكه تنها از عدم اطاعت و فرمانبرداري زنان ناشي مي‌شود. و اين سيخ داغ كباب ـ در تعريف اين      زن ـ امكان فاسد شدن اين دخترك را همراه با پاهاي ظريف و لطيف او مي‌سوزاند.

         اين‌كه يك دختر هفت‌ساله چه تصويري مي‌تواند از موضوع فاحشگي داشته باشد، و اين كه در ايران ما، در آن محيط بسته، اساسا امكان يادگرفتن ارتباط‌هاي ساده‌اي بين انسان‌ها ـ دست‌كم براي يك كودك 7 ساله ـ وجود دارد، و اين‌كه تمام ابزارهاي ارتباطي، قضايي، قانوني و ديني براي قطع اين‌گونه نزديكي‌ها بسيج شده‌اند، حرفي نمي‌گذارد؛ جز اين‌ كه اين رفتارها تنها مي‌تواند به يك پيشگيري وحشيانه تعبير شود؛ شيوه‌اي براي پيشگيري كه اين زن مسلمان، براي جلوگيري از نافرماني زنان آموخته و در ذهنش رسوب داده است.

         اهميت تربيتي اين شيوه‌ي رفتار با زنان، قبل از اين‌كه ساخته و پرداخته‌ي ذهنِ مردسالار آخوندهاي مدعي جانشيني پيامبر باشد، الگويي است كه خود رهبر به ميراث در تاريخ اسلام باقي گذاشته است:

         علي ميرفطروس با استناد به اسناد تاريخي معتبري چون منتخب‌التواريخِ حاج محمد هاشم خراساني، صص 24 تا 25، آفرينش و تاريخِ مقدسي، جلد 5 صفحه‌ي 129، تاريخ گزيدهِ حمدالله مستوفي، صفحه‌ي 1150و قصص انبياءِ ص 459 و مي‌نويسد: عثمان به زودي با دختر محمد [رقيه] ازدواج كرد؛ اما پس از چندي به علت خشونت اخلاقي و عدم سازش با رقيه، به ضرب تازيانه دختر محمد را كشت؛ با اين‌حال موقعيت اجتماعي و اقتصادي عثمان چيزي نبود كه حضرت محمد با اين جنايت، آن را ناديده بگيرد و از آن بگذرد؛ لذا [محمد] دومين دختر خود [ام كلثوم] را [هم] به ازدواج عثمان درآورد تا بدين وسيله پيوند خود را با اشراف بني اميه هم‌چنان حفظ نمايد. معروف است كه پيغمبر، عثمان را ذوالنورين يعني صاحب دو نور [رقيه + ام كلثوم] ناميد و مي‌گفت: اگر دختر سومي نيز مي‌داشتم، او را هم به ازدواج عثمان درمي‌آوردم. (93)

         چنين نگرشي به زن در فرهنگ سنتي ايران، از زن مسلمان ساكن اين كشور پديده‌ي عجيبي ساخته است. اين زن، شهروند دست چندمي است كه در رابطه با يك موضوع اساسي ـ مثلا از دست رفتن يك حكومت ملي ـ هيچ ادعايي ندارد؛ اما به راحتي و باصطلاح براي حفظ ناموسش در كنار كودتاچيان قرار مي‌گيرد. آنچه براي چنين زناني اهميت درجه اول را دارد، از دست نرفتن ناموس مرد مسلمان ايراني در اين بازيهاي سياسي است.         

         البته نبايد از نظر دور داشت كه از زنان محبوس در خانه‌ها كه جز در راستاي فراهم آوردن اسباب راحتي و آسايش مردهاشان، كار ديگري به ايشان محول نمي‌شود، انتظاري هم بيشتر از اين نمي‌رود؟!

         نويسنده‌ي نكته سنجي در رابطه با يكي از علل پيروزي كودتاچيان 28 مردادي مي‌نويسد: روحانيون در تلاش فراوان بودند و هشدار مي‌دادند كه كمونيست‌ها مردها را بي‌ناموس و زنان را اشتراكي خواهند كرد. دين را برخواهند انداخت. من خود از بانوي محترمي از بستگان خود ـ همسر يكي از حجت‌الاسلام‌ها ـ چند روز پس از كودتا [ي 28 مرداد] شنيدم كه مي‌گفت: چه خوب شد كه روس‌ها [ترجمه‌ي رهبري شيعه از دولت ملي دكتر محمد مصدق] نتوانستند بيايند. اگر مي‌آمدند همه‌ي ما را بي‌سيرت مي‌كردند. (94)

         توجه بكنيم كه اين‌گونه [سوء]استفاده‌ها از جهل مردم در سرفصل‌هاي ديگري هم امكان هرگونه نطفه بستنِ حكومت‌هاي ملي و عرفي را از اساس سوزانده و در حقيقت يكي از شيوه‌هاي رذيلانه‌ي رندان سياست و ديانت براي استمرار حكومت‌هاي ارتجاعي، ضدترقي و وابسته به بيگانگان بوده است.

         وقتي در زمان رضا شاه كشف حجاب شده بود، پدر آقاي حيدري تركه‌اي در دست مي‌گرفت و در كوچه و بازار، هرجا زني را بي‌حجاب يا با چادر و بدون مقنعه مي‌ديد، با تركه‌اش حيدر حيدر گويان بر سر آن زن مي‌كويبد و مي‌گفت: پرده‌ي خلا را بينداز! به همين خاطر آن خانواده كه به حيدري شهرت يافته بود در مشهد بسيار معروف و در محافل مذهبي بسيار گرامي بود. (95)

         در نمونه‌اي ديگر قهرمانان آزادي! اين‌ نگرش به زنان را اين‌گونه تئوريزه كرده‌اند: از جمله نظرات ديگر [آيت‌الله سيد حسن] مدرس، مساله‌ي حق انتخاب زنان بود. او در مورد زنان مي‌گفت: خداوند قابليت در اين‌ها قرار نداده است كه لياقت انتخاب را داشته باشند. (96)

         آنچه من مي‌كوشم در اين نوشته‌‌ بيان كنم، نشان دادن تداوم ديدگاهي است كه نه خلق‌الساعه است و نه تنها از مغز عقب ‌مانده‌ي مشتي آخوند ضد زن تراويده است. داستاني است كه 1400 سال پيشينه‌ي تاريخي دارد؛ با اين توجه كه در ايران باستان، حتا در ديدگاه مذهب‌ِ در كنار حكومت هم، چنين تحقيري ـ دست كم با اين كيفيت ـ بر زنان نرفته است؛ در حالي كه از زمان حمله‌ي مسلمانان عرب [يا اعراب مسلمان] به ايران، چنين نگرشي نه تنها تئوريزه شده، بلكه به زمينه‌ي فرهنگي ايرانيان هم راه يافته است. بنابراين ادعايي گزاف نيست اگر گفته شود كه اين نگرش به زن در تاريخ ايران، دقيقا يك ديدگاه وارداتي است و دست‌كم ـ به آن كيفيتي كه به قول برخي از متوليان اسلام در ميان اعراب بدوي حاكميت داشته ـ در ايران باستان ديده نشده است. اين‌كه يك دين وارداتي چگونه توانسته است حافظه‌ي تاريخي ملتي را سوزانده، بعد هم اين نگرش را جانشين ديدگاه قديمي ايرانيان كند، و در تداوم همين نگرش، با شيعيگري ابعادي تصاعدي به آن ببخشد، از آن معجزاتي است كه تنها از متوليان چنين مكتبي انتظار مي‌رود و بس!

 

         بسياري از تئوريسين‌هاي اسلامي، بخصوص متوليان اسلام‌هاي راستين، واقعي، حقيقي، سرچشمه‌اي، ناب، محمدي، علوي و حتا باصطلاح مدرن، دليل فشارهاي وارده بر زنان را در صدر اسلام، هم چنين تئوريزه شدن اين انواع فشارها را ـ خود ـ پيشرفتي در برابر زنده بگور كردن زنان در ميان اعراب بدوي تبيين كرده‌اند. اما متاسفانه تاريخ زبان گوياي ديگري دارد.

        زنده به گور كردن دختران در ميان اعراب معمول نبود. فقط افراد قبيله‌ي بني‌تميم بن مر به چنين كار زشتي دست مي‌زد. (97)

         دكتر حسن ابراهيم حسن در كتاب تاريخ سياسي اسلام زير عنوان زن در روزگار جاهليت مي‌نويسد: از مطالعه‌ي اشعاري كه از روزگار جاهليت بجا مانده، بخوبي معلوم مي‌شود كه در آن عصر، زن از آزادي نصيب داشته و كارهاي مهم به مشورت او انجام مي‌گرفته و بلكه در بسياري كارها با مرد شركت داشته است. به‌طوركلي مناسبات اجتماعي مرد با همسر خود خيلي بهتر از آن بوده [است] كه ما تصور مي‌كنيم؛ زيرا مردان نسبت به مادر خويش نيز مانند پدر افتخار مي‌كرده‌اند و هنگامي كه سخنوران مي‌خواستند قصايدي در ذكر فضايل قوم خويش بسازند، از زنان نيز سخن         مي‌آورده‌اند. (98)  

         با اين تعابير از سوي محققين اسلامي و مسلمان، مي‌توان گفت كه زنداني كردن زنان در خانه‌ها، دقيقا يك پديده‌ي اسلامي است و درست از زماني آغاز شده است كه اسلام در ميان اعراب، و البته با فاكتور مشخصِ خشونت و كشتار رايج شده است. البته پرسش ديگري هم مي‌تواند در اين ميان به ذهن برسد و آن اين‌كه: اگر بپذيريم كه اعراب دخترانشان را زنده به گور مي‌كرده‌اند، زنان سرزمين‌هاي ديگر كه عاري از چنين فرهنگ ضد       زني ـ دست كم به اين كيفيت ـ بوده‌اند، چرا مي‌بايست اين چنين تحقير شده و اين‌گونه به زنجير كشيده شوند؟!

         مرتضي راوندي در رابطه با روحيه‌ي زنان عرب مي‌نويسد: با اين‌كه اسلام، زنان را به خانه نشيني ترغيب مي‌كرده، اين جريان [داستان شركت عايشه در جنگ جمل] به خوبي مي‌رساند كه در صدر اسلام، هنوز زنان عرب روحيه‌ي زمان جاهليت را از دست نداده بودند و نه تنها در كارهاي اجتماعي، بلكه در فعاليت‌هاي رزمي و سياسي كمابيش شركت         مي‌جستند. (99) 

         همو در رابطه با موقعيت اجتماعي زنان ايران قبل از اسلام، بررسي جالبي دارد: به طوري كه از نقوش و الواح و آثاري كه از عهد باستان به دست ما رسيده برمي‌آيد: زنان ايران قبل از حمله‌ي عرب از حقوق و آزادي‌هاي بيشتري برخوردار بودند. زنان وابسته به طبقات دوم و سوم اجتماع تقريبا در تمام فعاليت‌هاي اقتصادي دوش به دوش مردان كار مي‌كردند؛ مخصوصا همكاري زنان با مردان در كارهاي كشاورزي، گله‌باني و ساير فعاليت‌هاي توليدي و بافندگي قابل توجه است. (100)

         راوندي در باره‌ي نوع پوشش زنان قبل از حمله‌ي اعراب به ايران مي‌نويسد: به طوري كه از نقوش باقي مانده از عهد باستان [حدود قرن هفتم قبل از ميلاد] برمي‌آيد، زنان ايران عموما بي‌حجاب بودند؛ يعني نه تنها سر و صورت و گردن آن‌ها، بلكه قسمتي از دست و پاي آن‌ها بدون حاجب و مانعي ديده مي‌شد. زنان عهد هخامنشي به طوري كه از صورت منقوش بر فرش پازيريك و ساير آثار آن دوره برمي‌آيد، چهره‌شان كاملا ديده مي‌شود. گيسوان بلندشان را به پشت سر مي‌آويختند و پيراهنشان مانند پيراهنِ پرچينِ مردانِ پارسي بود. از آثار و مجسمه‌هاي گوناگوني كه از عصر اشكاني به يادگار مانده، بخوبي پيداست كه زنان سر و صورت و گردن و بازوان خود را نمي‌پوشانيدند؛ معمولا پيراهن بلند بر تن مي‌كردند كه غالبا تا زانو را مي‌پوشاند. در دوره‌ي ساسانيان وضع عمومي زنان مانند قرون پيش بود؛ يعني غير از زنان وابسته به طبقات اشراف كه كمتر در بين مردم ظاهر مي‌شدند، ساير زنان بدون پرده و حجاب زندگي مي‌كردند و كمابيش در فعاليت‌هاي اقتصادي شركت مي‌كردند. كريستن سن ايران شناس نامدار دانماركي، با توجه به مطالعات بارتلمه در مورد زنان مي‌نويسد: زن در اين زمان              [عهد ساسانيان] داراي حقوق مسلمه‌اي بوده است. در زمان ساسانيان، احكام عتيق در جنب قوانين جديد باقي بود و اين تضاد ظاهري از آنجاست كه پيش از آن كه اعراب مسلمان ايران را فتح كنند، محققا زنان ايران در شرف تحصيل حقوق و استقلال خود بودند. (101)

      توجه بكنيم كه ملاهادي سبزواري از ملايان باصطلاح متجدد قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، در سير تكامل قهقرايي نگاه اسلام به زنان، افاضه مي‌فرمايد كه: كساهن صوره الانسان ليرغب في نكاحهن (خداوند، صورت انسان به اين حيوانات [زنان] پوشانده است تا مردها به نكاح ايشان رغبت كنند.) (102)

         محققين و مورخين در اين زمينه‌ها كم كار نكرده‌اند. به عنوان نمونه:

         جرجي زيدان مانند بعضي از شرقشناسان اروپايي معتقد است كه زنِ عرب قبل از اسلام [در دوره‌ي جاهليت] با عفت و شرافت زندگي مي‌كرد و از حقوق و اختيارات فراواني برخوردار بود به نظر او بعد از نهضت اسلامي به تدريج از حقوق و اختيارات زنان كاسته شد

         هم‌چنين جرجي زيدان در جلد پنجم تاريخ خود مي‌نويسد: در آن دوره [قبل از ظهور اسلام] زنان مقام مهمي داشتند و عفتٍ آن‌ها ثمره‌ي آزادي‌خواهي و استقلال‌طلبي آن روزِ عرب بود. زيرا زني كه با استقلال و آزادي خو گرفته، تحمل ننگ و عار نمي‌تواند و برعكس، زني كه در ذلت و اسيري به سر برده و به قيد حجاب و پرده مقيد گشته، زودتر تن به خواري مي‌دهد؛ كاري كه براي زن آزاد و مستقل ننگ مي‌نمايد. زنِ بدبختي كه در قيد اسارت است، آن را عار نمي‌شمارد عرب‌هاي بدوي كه استطاعت كنيز گرفتن و همسرِ متعدد نداشتند، همسر يگانه‌ي خود را ستايش مي‌كردند؛ به ويژه كه زن بدوي كمك دستٍ مرد و شريكٍ رنج و راحت او در سفر و حضر بود. (103)

         اين ديدگاه ضدٍ زنِ اسلامي در عملكرد صحابه‌ي پيامبر چنين بازتاب كمدي‌اي يافته است: ابودجانه [كه با شمشير اهدايي پيامبر مي‌جنگيد] گفت: من از كافران يكي را به چشم كرده‌ام كه مسلمانان بسيار كشته است. و چون هند درآمد، پنداشتم كه وي است و شمشير به وي راندم. و چون بدانستم كه زني است، شمشير بازِ خود گرفتم و گفتم: شمشير پيغمبر عليه‌السلام دريغ بود به زني زدن كه شمشير پيغمبر عليه‌السلام از آن عزيزتر است كه به خون زني آلوده شود. (104)

         دگرديسي فرهنگ مردم خاورميانه و سرنوشت زنانِ اين منطقه تحت سلطه‌ي اسلام تا جايي است كه به عنوان نمونه زن ايراني ـ يا مثلا دختر بچه‌هاي 5 ساله‌ي ايراني را به حراج مي‌گذارند تا ذره‌اي از آتش جهنمي را كه  اين مكتب در همين جهان به جان مردم ريخته است، در جهان ديگر بكاهند. بيچاره‌ها خيال مي‌كنند كه آتشي سوزان‌تر از سرنوشتي كه ايشان گرفتارش هستند ـ هم ـ مي‌تواند امكان دامن‌گير شدن داشته باشد

         شهرنوش پارسي‌پور، رمان نويس خوش‌قلم معاصر ايران، در مطلبي با عنوان جامعه‌ي آشفته و جاني مشهدي مي‌نويسد:

         در كتاب قلم سرنوشت، نوشته‌ي جعفر شهري از زني گفت‌وگو مي‌شود كه روضه‌خواني در سن 5 سالگي [بله اشتباه نكرده‌ايد در سن 5 سالگي] از او خواستگاري مي‌كند. و در پاسخ مادر كه دخترش را بچه مي‌داند، مي‌گويد: اگر اين دختر زن من بشود ـ چون سيد هستم ـ پس از مرگ يك‌راست به بهشت خواهد رفت. عاقبت قرار مي‌گذارند تا دختر را در سن 6 سالگي به آقا بدهند و نوراني شوند. جناب آقا هم در شب زفاف، چنان دختر را از هم مي‌درد كه پس و پيشش يكي مي‌شود. آقا [هم] چند ماهي بعد، از آنجايي كه از زن پاره خوشش نمي‌آمده دختر را طلاق مي‌فرمايد.

         از آن پس [اين] دختر بدبخت كه در جامعه‌اي زندگي مي‌كرده كه هيچ كار آبرومندي براي زنان در نظر نگرفته بوده جز ازدواج، مجبور مي‌شود [كه] مرتب شوهر كند. و شوهران هم پس از كشف وضعيت جسماني او طلاقش مي‌داده‌اند؛ به اين ترتيب [اين دخترك] 26 بار ازدواج مي‌كند، بي‌آنكه موفق به تشكيل خانواده‌اي شود. (105)

         در رابطه با سيد بودن و حرام بودن آتش جهنم بر تن زناني كه اگر تنشان به اين اعراب مسلمان بمالد، يكسره به بهشت خواهند رفت، تاريخ روايت‌هاي عجيب و دست اولي دارد.

         امام دوم شيعيان، فرزند علي و نوه‌ي پيامبر، در زن گرفتن و طلاق دادن افراط مي‌كرد، به طوري كه پدرش علي‌ ابن ابيطالب بر بالاي منبر رفته، علنا مي‌گويد: به پسر من زن ندهيد. او در طلاق زنان افراط مي‌كند. اما زنان از ترس آتش جهنمي كه در تئوريِ پدر بزرگ همين امام حسن تشريح شده است، براي اين‌كه حتا يكبار هم تنشان به تن مقدس امام حسن ماليده شود و آتش بر ايشان حرام، باكي از افراط كردن در طلاق حضرتش ـ با تمام اخطارهاي پدرش ـ نكرده، هم‌چنان سفره‌ي تنشان را تقديم امام دوم شيعيان مي‌كرده‌اند!!

         پطروشفسكي در همين رابطه، با استناد به روايات مستند تاريخي در كتاب اسلام در ايران مي‌نويسد: مثلا امام حسن (ع) فرزند ارشد علي (ع) و امام دوم شيعيان از عهد جواني دائما با زنان ازدواج مي‌كرد و زان پس طلاقشان مي‌داد؛ به طوري كه [امام حسن] بر روي هم 70 زن گرفت. (106)

         و البته در اسناد ديگري بر ميزان 350 زن امام حسن تاكيد شده است!

         خود پيامبر نيز عايشه را در شش سالگي خواست و در 7 سالگي با او زفاف كرد. محمد در سن 18 سالگيِ عايشه، چشم از جهان فروبست؛ اما وصيت كرد كه نه عايشه و نه ديگر همسرانش اجازه ندارند با مرد ديگري ازدواج كنند. توجه داشته باشيم كه عايشه تا هفتاد سالگي زنده بود. يعني 52 سال از زندگي‌اش را بدون داشتن خانواده‌اي سپري كرد. البته سن عايشه را هنگام ازدواج با محمد نه سال هم گفته‌اند. اما خود او بر هفت‌سالگي‌اش در هنگام زفاف تاكيد كرده است.

         گويند هنگام ازدواج عايشه شش سال داشت و هفت ماه پس از هجرت در مدينه با او عروسي كرد. از عايشه نقل كرده‌اند كه هنگام وفات پيمبر خدا صلي‌الله عليه و سلم وي هجده سال داشته است. عايشه به سال پنجاه و هشتم از هجرت در حدود هفتاد سالگي در مدينه وفات يافت. (107)

         چندي پيش زني در كشور سوئد از همسرش جدا شد. چهار ماه بعد از اين جدايي رسمي هم تصميم گرفت با مرد ديگري زندگي كند: اما مرد اول؛ يعني همان همسر ايراني مسلمان به سراغ زن سابقش مي‌رود، و لابد پس از بگومگوهاي فراوان، با بيش از 26 ضربه‌ي كارد همسر سابقش را ـ كه جرات كرده بود زندگي جديدي را آغاز كند ـ مجروح مي‌كند؛ به طوري كه زن با همان تن زخمي‌اش، خود را از پله‌هاي چند طبقه آپارتمانش تا پايين و جلو در مي‌كشد و در طبقه‌ي همكف جان مي‌سپارد. اين مطلب در همان روزها در نشريه‌هاي سوئدي و يكي/دو نشريه‌ي فارسي زبان هم بازتاب يافت و خبرش تا مدت‌ها جان و تن مرا مي‌خورد.

         اين رفتار، قبل از اين‌كه بتواند به وحشيگري اين نوع مردان و در همين رابطه زنان تغيير هويت يافته‌ي مسلمان تعبير شود، ناشي از پيش زمينه‌اي مذهبي است و از  همان 1400 سال قبل، در مانيفست رهبران اين دين بازتاب داشته است. البته هستند متوليان و تئوريسين‌هاي مدرن و مد روزي كه به راحتي، اين رفتارهاي ضد زنِ اسلامي را توجيه نسبيت فرهنگي كرده، براحتي از كنارش مي‌گذرند؛ كما اين‌كه بسياري از دادگاه‌هاي جنايي غرب هم، با استناد به همين منشور خشونت، وحشي‌گري اين مردان مسلمان را توجيه كرده، اين جنايتكاران را از برخي مجازات‌هاي عرفي جاري در غرب مبرا مي‌شناسند!

        در شهركي كه من زندگي مي‌كنم دبيري است كه لطف زيادي به دانش آموزان شرقي، بخصوص دختران مسلمان دارد. اخيرا تعريف مي‌كرد كه چند سال پيش، دانش آموز تركي داشته است كه هميشه از خانواده‌اش شكايت داشت. و چون تازه به آلمان آمده بود و زبان آلماني را هم به خوبي نمي‌دانست، كرستين تصميم مي‌گيرد شخصا به اين دخترك دوازده ساله زبان آلماني ياد بدهد. ناراحتي‌هايي كه اين دخترك از خانواده‌اش تعريف مي‌كرد؛ تا جايي بود كه كرستين با ناراحتي و نگراني از ناتواني‌اش، براي حل معضل دخترك مي‌گويد: من كه نمي‌توانم تو را به فرزند خواندگي قبول كنم؛ در حالي كه پدر و مادر داري!

         يكي از نمودهاي بيروني اين فرهنگ اسلامي، تعقيب و مراقبت پسران اين خانواده از اين دخترك دوازده ساله بود. از فشارهايي كه بر اين بچه وارد شده است، بيش از اين چيزي نمي‌نويسم؛ همين‌قدر كه كرستين هنوز هم خودش را در اين جريان گناهكار مي‌شناسد؛ چرا كه دخترك ساده، در يك گريز هنرمندانه، به زمين نيمه ساخته‌اي نزديك محل اقامت ما رفته، با كشيدن كيسه‌اي پلاستيكي بر سرش، به زندگي رنجبارش پايان داده بود. خانواده‌اش هم لابد خوش و خندان، از اين كه انرژي بيشتري براي اين دخترك معترض صرف نخواهند كرد، به پروار كردن پسرهاشان ادامه داده‌اند

         البته بعدها به جاي آن زمين نيمه ساخته، ساختمان آبي قشتگي ساخته‌اند؛ اما هر بار كه من از آنجا رد مي‌شوم ـ و اين داستان دست كم دو بار در روز اتفاق مي‌افتد ـ تصوير اين دخترك معصوم تنم را مي‌لرزاند.

         در مورد اسير گرفتن زنان در جنگ نيز دكتر حسن ابراهيم حسن تئوري جالبي دارد: از جمله عادات زشت عرب به روزگار جاهليت اين بود كه وقتي مردي به مرد ديگري برمي‌خورد و از قبيله‌ي او نبود و ميان آن‌ها پيماني وجود نداشت، اگر آن مرد زني به همراه داشت و بر سر آن جنگ و نزاع رخ مي‌داد، و اگر كسي كه زن همراه داشت مغلوب مي‌شد، زنش به اسيري مي‌رفت. و آن كه غالب شده بود، زن اسير را براي خود حلال مي‌دانست و او را بدون هيچ‌گونه قيد و شرطي تصرف مي‌كرد. ولي بعضي‌ها [دقت كنيد بعضي‌ها] از اين عادت متنفر بودند، زيرا وقتي زن اسير را تصرف مي‌كردند و از او فرزندي مي‌آوردند، اسارت مادر مايه‌ي ذلت و خواري فرزندان ايشان مي‌شد؛ از اين رو در انتخاب همسر خويش دقت كامل داشتند و زناني را به همسري برمي‌گزيدند كه آزاد و صاحب نسب عالي باشند. (108) 

         اما در رابطه با رهبران اسلام وضع خيلي فرق مي‌كرد. ايشان نه تنها در شمار آن بعضي‌ها نبودند كه بجز زنان عقدي متعدد، و زنان متعدد صيغه‌اي، زناني هم به نام كنيز داشته‌اند. لازم به يادآوري است كه رسم صيغه گرفتن تا زمان عمر ابن خطاب رواج داشت و اين رسم را او [عمر] برانداخت؛ اما شيعيان به فتواي امامانشان هم‌چنان بر راه و رسم صيغه يا ازدواج موقت پاي فشرده‌اند و اين رسم برافتاده، هم اكنون هم در ايرانِ زير سلطه‌ي علماي اسلامي و شيعي رواجي فراوان و پر درآمد[!] دارد.

         كنيزان، زناني بوده‌اند كه در جنگ‌هاي كشورگشايانه‌ي اعراب تازينامه به دست، مردانشان را مي‌كشتند و ايشان را به اسارت و كنيزي مي‌بردند. بسياري از اين كنيزان زيباروي، از خانواده‌هاي اصيل و محترم و خيلي‌هاشان هم از روستاييان ايران و ديگر كشورهاي تصرف شده بوده‌اند كه به دليل زيبايي و خردشان بازار بسيار خوبي ميان اعراب و به ويژه علي و فرزندانش داشته‌اند. اين زنان را در جنگ‌هايي كه براي تسخير ايران و ديگر كشورها به راه مي‌انداخته‌اند، به عنوان غنيمت بين مجاهدين تقسيم مي‌كرده‌اند. مجاهدين هم مازاد بر نيازشان را در بازارهاي مدينه و ديگر بازارهاي       برده فروشي اسلامي به حراج مي‌گذاشته‌اند. گاه هم همان‌گونه كه براي علي از جنگ قادسيه بخشي از فرش معروف بهارستان را به عنوان سهمي از غنيمت جنگي آورده‌اند، از اين‌گونه زنان نيز به عنوان سهم امام و يا خمس مي‌آورده‌اند كه اين رهبران، با طيب خاطر ايشان را تصرف مي‌كرده‌اند. تعداد فرزندان علي را بين 32 تا 48 نفر نوشته‌اند كه فقط 4 نفر ايشان از فاطمه دختر پيغمبر است و بيشترين ايشان از همين كنيزان بوده‌اند.

         خود پيامبر و امامان شيعه هم از اين زنان بسيار مي‌داشته‌اند؛ حتا چند امام شيعي اساسا ازدواج رسمي نكرده‌اند و تمام زندگي‌شان را با همين كنيزكان ـ كه حتا از همان حقوق ابتدايي و نصفه‌ي زنان مسلمان عقدي و حتا صيغه نيز محروم بوده‌اند ـ سر كرده‌اند.

         علي در وصيت‌نامه‌اش در رابطه با همخوابگان كنيزش ـ كه تعداد آن‌ها را تاكنون كشف نكرده‌ام ـ مي‌فرمايد:

         و هر يك از كنيزانم را كه با او بوده‌ام، اگر فرزندي بود يا باردار باشد، كنيز را به فرزند دهند و بهره‌ي او حساب كنند. اگر فرزندش بميرد و كنيز زنده باشد، كنيز آزاد است. (109) 

         تفسير حقوقي اين بخش از وصيت‌نامه اين است كه كنيز، پس از مرگ همسرش، به عنوان ملك به فرزند به دنيا نيامده‌اش بخشيده و منتقل مي‌شود و كنيزِ فرزند مرده يا بي‌فرزند [كه حضرت، هم از تعداد ايشان و هم موضوع بارداري ايشان بي‌خبر بوده است] بدون در نظر گرفتن هيچ گونه حق و حقوقي رها مي‌شده‌اند. توجه بكنيم كه علماي اسلام و تشيع بسيار كوشيده‌اند كه زندگي خليفه‌ي چهارم و امام اولشان را بسيار ساده و فقيرانه تصوير كنند. بد نيست به عنوان معترضه از اين متوليان اسلامي بپرسيم كه: اين همه كنيز و اين تعداد فرزندان علي [32 تا 48 نفر] كجا زندگي مي‌كرده‌اند؟ آيا درست نيست كه اينان به جايي براي زندگي و تكه زميني براي خوابيدن نياز داشته‌اند؟ اساسا اين خانواده‌ي پرجمعيت چگونه تغذيه مي‌شده‌اند؟يا ديگر سوالات بي‌ربط دانش‌آموز بي‌ادبي كه به هيچ صراطي كه حضرات مي‌فرمايند، مستقيم نيست!

        مره بن شراحيل، صاحب السليحين، كنيزكي [لابد يعني زن اسيرِ كم و سن و سالي] را نزد علي (ر.ض) فرستاد. علي از كنيزك پرسيد: آيا شوهر داري؟ گفت: آري. علي وي را بازگردانيد و به مره نوشت: من پي بردم كه هديه‌ي تو داراي شوهر است. پس مره، كابين وي را از شوهرش به پانصد درهم خريد [يعني كنيز را از شوهر و صاحبش خريد] و او را روانه ساخت؛ و علي نيز او را پذيرفت. (110)

         اين جا ديگر متوليان تئوري‌هاي مدرن اسلامي بايد تشريف بياورند و در رابطه با اين‌گونه تئوري‌ها توجيهاتشان را بفرمايند. خوشبختانه ملاياني از طيف خميني اين ظرافت را نداشته‌اند كه در رابطه با اين‌گونه ابواب شرعي اسلامي سكوت اختيار فرمايند؛ اين است كه اين گونه سفارشات در كتاب‌ها و افاضاتِ اين جماعات هم بازتاب يافته كه حتا خواندنش، برق از سر هر انسان متمدن مي‌پراند.                                     

         زنان هم البته تنها براي آرامش مردان آفريده شده‌اند و به دليل همان گناه اوليه مادر بزرگشان حوا، سفيه شده‌اند و با اين‌كه در ابتدا خردمند آفريده شده بودند، اما عقل از ايشان زايل شده است و تنها اين مي‌ماند كه سخت بزايند و در خانه‌ها محبوس باشند تا آدميان [يعني مردان] به كارهاي اساسي‌شان كه همانا علم كلام و شريعت و تفسير كتاب آسماني است، و البته تدارك حكومت اسلامي و تعميم اين آموزش‌ها به جهان متمدن بپردازند. 

         و زنانند كه بايد دستاس كنند و گندم آرد كنند و بچه را با سختي بزايند و هر ماه با سختي خون ببينند و زادگان مردان را بپايند و مردان، تنها به كارهاي خردمندانه‌اي كه از زنان دريغ شده است، مشغول باشند.

        از ابن عباس نيز روايت كرده‌اند كه چون خدا برهنگي آدم و حوا را بديد، بفرمود تا يك گوسفند از هشت جفتي كه از بهشت فرود آورده بود، بكشند و او گوسفندي بگرفت و بكشت و پشم آن را بگرفت و برشت و با حوا ببافتند. آدم براي خويش جبه‌اي كرد و حوا يك پيراهن و روسري كرد و آن را بپوشيدند و (111)

         از اين تفاسير اين‌گونه پيداست كه خداوندٍ اينان هم در سمتگيري‌اش به سود مردان، زنان را ـ حتا در شرايطي كه هنوز مردان ديگري هم آفريده نشده‌اند ـ به حبس دائم در حجاب و بيگاري براي مردان و سخت زاييدن محكوم كرده است؛ در حالي كه خود، خردمندي را از ايشان دريغ داشته و سفيهشان گردانيده است!!

         از ابن وهب [هم] آورده‌اند كه شيطان حوا را وسوسه كرد و پيش درخت آورد و آن را به چشم وي زيبا نمود، آنگاه آدم او را به حاجت خويش خواست.

         گفت: نمي‌شود مگر اين جا بيايي؟!

         و چون بيامد، گفت: نمي‌شود مگر از اين درخت بخوري؟!

         گويد: و از آن بخوردند و عورتشان نمايان شد و آدم گريزان در بهشت همي رفت و خدايش بانگ زد: آدم از من مي‌گريزي؟

         گفت: نه پروردگارا! ولي از تو شرم دارم.

         گفت: اي آدم، از كجا فريب خوردي؟

         گفت: از حوا پروردگار من.

         گفت: پس بايد هر ماه يكبار او را خونين كنم چنان‌كه اين درخت را خونين كردم، وي را خردمند آفريده بودم، اما سفيهش كنم، بنا بود آسان آبستن شود و آسان بزايد اما بسختي خواهد زاييد.

         ابن زيد گويد: اگر بليه‌ي حوا نبود، زنان اين دنيا قاعده نمي‌شدند، عاقل بودند و آسان حامله مي‌شدند و آسان مي‌زاييدند. (112)

         به هر صورت رديف كردن اين همه اسناد تاريخي كه تازه قطره‌اي است از درياي گسترده‌ي اسنادي كه در اين رابطه‌ها در دست است و اتفاقا در جمهوري خردمند اسلامي حاكم بر ايران هم به چاپ رسيده است؛ همينطور مقايسه‌ي تطبيقي اين اسناد با رفتار اسلام‌گرايان امروز ـ چه حاكم و چه در حسرت حكومت و چه حاكمان خانه‌ها ـ نشان مي‌دهد كه داستان زنان در كشورهاي اسلامي، بسيار بسيار پيچيده‌تر از شعارهايي است كه بعضي از سياسيون و اسلاميون راستين در رابطه با زنان مسلمان مرتكب مي‌شوند. داستاني است پر از اشك چشم كه تنها نوشتن و گفتن و كنكاش و كاوش و كندوكاو هر چه بيشترِ سرنوشت زنان، حقوقشان و تكاليف الهي‌شان نسبت به اربابان و آقايان و شوهرانشان مي‌تواند ما را ـ همگي‌مان را ـ كمي هم به فكر و مطالعه وادارد. اتفاقا اين روزها درست زماني است كه مي‌توان به جاي آويختن به ايمان مطلق، و بدون وحشت از متوليان ديني، كمي هم به كندوكاو در چگونگي سرنوشتٍ عجيب و غريبمان بپردازيم.

         اين كوشش هم نه همه‌ي كار است و نه كاري به اين گستردگي از عهده‌ي يك تنِ تنها برمي‌آيد. هيئت‌ها و جريان‌هايي را مي‌طلبد كه با نگاهي انتقادي، با شك در اصول و مباني اعتقادي و بديهيِ اين مكتب، اين راه را بپمايند و از زخم زبان‌ها و تهديدها و هم هراسي به دل راه ندهند؛ كه اگر قرار است اسلام در كليتش به نقد كشيده شود، تاريخ درست آن همين امروز است؛ زماني كه كارنامه‌ي فضاحت بار حاكمان اسلامي با جسم و جان همه‌مان هر روزه تجربه مي‌شود!

         راه باز است و كار بسيار زياد. اين بررسي كوتاه تنها علامت سبزي در جاده‌اي است كه مي‌تواند روندگان بسياري داشته باشد كه من ـ خود ـ نيز رهرو و پيرو كوشندگاني هستم كه اين راه را سال‌ها و قرن‌هاست كوبيده‌اند و خيلي‌هاشان هم سر و جان را در راه اين جهل زدايي‌ها فديه داده‌اند. كلاهم را به احترام همه‌ي ايشان ـ با تمام كاستي‌هايي كه ممكن است داشته  باشند ـ از سر برمي‌دارم! 

 

 

پانويس‌ها

 

78 ـ سيره ابن هشام، نصف دوم، ص 1062 تا 1063

79 ـ محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت، كنستان ويرژيل گئورگيو، ذبيح‌الله منصوري، ص 418

80 ـ تاريخ طبري، محمد جرير طبري، جلد چهارم، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، صص 1277 تا 1278

81 ـ نهج‌البلاغه، ترجمه‌ي دكتر سيد جعفر شهيدي، چاپ بيستم، 1380، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، برنده‌ي جايزه‌ي كتاب سال بهمن 1369، صص 57 تا 58

82 ـ نهج‌البلاغه، ص 307

83 ـ نهج‌البلاغه، ص 401

84 ـ مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، ترجمه‌ي ابولقاسم پاينده، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1378، جلد اول، ص 651

85 ـ تاريخ اجتماعي ايران، مرتضي راوندي، جلد دوم، ص 36، چاپ دوم، سال 1354، انتشارات سپهر، تهران

86 ـ اسلام در ايران، پطروشفسكي، ترجمه‌ي كريم كشاورز، چاپ يكم خارج از كشور، نشر نيما آلمان، ص 26

87 ـ حاكميت در تازينامه، باقر مومني، آرش شماره‌ي 72، مهر و آبان 1378، ص 45

88 ـ سيره‌ي ابن هشام، ترجمه و انشاي رفيع‌الدين بن محمد همداني، قاضي ابرقو، با مقدمه و تصحيح اصغر مهدوي، چاپ سوم 1377، ليتوگرافي، چاپ و صحافي سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، نصف دوم، ص 1106

89 ـ تفسير تازينامه، آيت‌الله شهيد سيد عبدالحسين دست‌غيب، سراي ديگر، صص 104 و 105

90 ـ نقد و بررسي كتابِ زن در دولت خيال ـ افشاري (تبديل تجربه به شعور اجتماعي) علي سجادي، ماهنامه‌ي پر، چاپ امريكا، شماره‌ي 185، خردادماه 1380

91 ـ نشريه‌ي فمينيستي آواي زن، شماره‌ي 42/41، بهار 1380

92 ـ همانجا

93 ـ مقدمه‌اي بر اسلام‌شناسي، جلد دوم، علي ميرفطروس، چاپ سوم، نشر نيما آلمان، صص 94 تا 95

94 ـ جلال و آل‌احمد، بهروز خرم، چاپ اول، سال 1380، نشر فروغ، آلمان، ص49

95 ـ برفراز خليج، خاطرات محسن نجات حسيني، عضو سابق سازمان مجاهدين خلق (1346 تا 1354) چاپ اول، نشر ني، تهران، 1379، ص 17

96 ـ مدرس، قهرمان آزادي، حسين مكي، صص 673، 674 و 707، به نقل از اسلام ايراني، باقر مومني، چاپ اول، ص199

97 ـ تاريخ اجتماعي ايران، مرتضي راوندي، جلد سوم، ص 618

98 ـ تاريخ سياسي اسلام، دكتر حسن ابراهيم حسن، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، چاپ نهم، سال 1376، سازمان انتشارات جاويدان، جلد اول، ص 35

99 ـ تاريخ اجتماعي ايران، جلد سوم، مرتضي راوندي، چاپ دوم، سال 2536 شاهنشاهي، چاپخانه‌ي سپهر تهران، ص 617

100 ـ همانجا، ص 622

101 ـ همانجا

102 ـ قبض و بسط تئوريك شريعت، عبدالكريم سروش، ص 15

103 ـ تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، جلد يك ص 49 و جلد پنج ص 3

104 ـ سيره‌ي ابن هشام، نصف دوم، ص 656

105 ـ جامعه‌ي آشفته و جاني مشهدي، شهرنوش پارسي‌پور، نقل از نشريه‌ي شهروند چاپ كانادا، 28 اوت 2001

106 ـ اسلام در ايران، اي. پ. پطروشفسكي، ترجمه‌ي كريم كشاورز، چاپ يكم خارج، انتشارات نيما آلمان، سال 1998، ص 93

107 ـ مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، ترجمه‌ي ابولقاسم پاينده، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1378، جلد اول، ص 643

108 ـ تاريخ سياسي اسلام، دكتر حسن ابراهيم حسن، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، چاپ نهم، 1376، سازمان انتشارات جاويدان، جلد اول، ص 36

109 ـ نهج‌البلاغه، نامه‌ي شماره‌ي 24 ص285

110ـ نامه‌ها و پيمان‌هاي سياسي حضرت محمد، و اسناد صدر اسلام، تحقيق و گردآوري دكتر محمد حميد‌الله، ترجمه‌ي دكتر سيد محمد حسيني، كتاب سال 1375، انتشارات سروش، انتشارات صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، چاپ دوم، سال 1377، سند شماره‌ي 374، نامه‌ي علي بن ابي‌طالب (ع) در باره‌ي خريدن كنيزي كه داراي شوهر بود سنن سعيد بن مسعود، بخش دوم، ش 1950، ص 619

111 ـ تاريخ طبري، جلد اول، ص 175

112 ـ تاريخ طبري، جلد اول، صص 68 تا 69