Make your own free website on Tripod.com

حفره اسلام

كيانوش فاضل

 

قبيله واحد ، خداوند واحد را فرا مي خواند تا امت را از چند خدايي ، نفاق ، بربريت و توحش دروني برهاند و ديگري و غير را فراسوي مرزهاي قبيلة بزرگ معنا كند. قبيله ( امت) به سوي خدا ( واحد) توحش و بربريت را از رابطه متخاصم قبيله / قبيله جدا ساخته و آن را به شكلي منسجم تر به رابطه دوسوية مسلمان / كافر ارجاع مي دهد . بربريت نه تنها حذف نمي شود بلكه براي حفظ و هويت واحد ضروري و لازم به شمار مي رود. خداوند ، روح قبيله است تا اتحاد ضمني افراد قبيله را تضمين نموده و غيريت و بيگانه ستيزي را معنا بخشد. خداوند واحد برخلاف خدايان ، توصيف بيشتري را مي بايست از خويش ارائه دهد چرا كه خداوند بزرگتر از آنست كه براي تصفيه حساب هاي بين قبايل خرج شود. شمشير تيز توحش اينك بر فراز بيابانها در آنسوي مرزها و سرزمين تمدنها براي امپراتوري بزرگ بر كشيده مي شوند . مرگ همواره از بيابانها مي آيد با همان  سرعت بادهايش و به همان بيهودگي كويرهايش .

شرح مرگ ، جز توصيف و بازنمايي متافيزيكي از زهدان مادر از دست داده نيست . ازغار - حفره  

زهدان - مكان اَلَست - مكاني كه خداوند از روح خود در انسان دميده است .  بر مردم فرود آمد تا آنان را به سوي بعد از مرگ ،‌يا  قيامت هدايت كند جايي كه بزرگترين قبيله تنها با يك ندا گرد مي آيند و به سوي پدر خدا واحد ،  بازگشت كنند . از پدر-خدا مي آييم( پدر در مادر دميده است در حفره جهاني  كه هم اكنون در آن بسر مي بريم .) و به سوي پدر-خدا ، بازگشت مي كنيم . مادر- جهان بي انصاف و رهاكننده است . مادر از دست رفته است . پدر كيست؟ ترساننده بشارت دهنده در درون غار و حفره  ، پدر را مي جويد و يا  كسي  را كه از پدر خبري به او رساند . ترساننده در درون خلوت زهدان ساختگي خود ، وحدانيت را مي جويد . پس انسان  آنچه را كه نداند و نيابد ، مي بافد و مي سازد.

دايه- زمين ، سايه كمرنگي است از مادر بهشت ،‌ ارزش سرزمين ابدي مادر مجاورت در نزد پدر و سعادت راستين براي مومنين ، رضايت پدر-خدا از آنهاست . عصاره انديشه يهودي- اسلامي آنست كه خداوند از عدم مي آفريند و بدين ترتيب عدم براي هميشه بي ارزش گشته و  خالق با خلق كه  زاييده رحمت اوست  وجود را مشكك مي كند. پس در دوگانگي عدم/ وجود خداوند و  گوينده باش ، عدم را براي هميشه حذف نموده و  ثنويت  عدم / وجود را تبديل به وحدانيت مي كند. خداوند واحد ، عدم خود را پنهان مي سازد و اسطوره شكل مي گيرد.

بت ها شكسته مي شود اما مكان بت ها باقي مي ماند تا قبيله واحد گرد آيد در مكاني زهدان وار تا خدواند در انبوه امت تجسم يابد و طواف تجسم روح خداوند در خانة خداوند روزي ده باشد . خانه نشانه درك مكاني از خداوند است .

اي ترساننده ، چرا برخود حرام مي كني چيزي را كه بر تو حلال شده است . . چندگانگي زن ، ماده ، كالا و شتر و كنيز و بستر و ... اهميتي ندارد . اما پدر- خدا بايد يكي باشد . زن مكان عروج مرد و جايگاه حلال اوست و زن تنها شايد به سبب آوردن مرد براي قبيله و مادربودن شايسته بهشت باشد. زن بارور كننده و مرد مدافع و مجاهد قبيله است .همه چيز در كليت قبيله معنا مي يابد. وحدانيت ، با حذف امكان و بديل ديگري ، اسطور مي شود. سكوني است كه  خود را به صورت مكان ( زهدان بهشت همواره در آنجا ) باز مي يابد . سكوني است كه انديشه را ناممكن مي سازد و ديوار تحجر را تا مسخ انسانيت بالا مي برد.

خداوند ،‌آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و آنگاه بر عرش مستقر شد. . زمان براي رسيدن به مكان و حركت جز براي رسيدن به سكون نيست. خداوند در شش روز كار مي كند و آنگاه ( جمعه ) بر عرش ( آسمان هفتم ) مي نشيند. زمان هويتي مرحله وار براي رسيدن به مكان بي زمان و ابدي است ؛ مكاني كه يادواره حفره است . اسلام حفره اي است كه از آن بيرون نخواهيم جهيد چرا كه مرگ را چونان مكانِ بي زمان نموده است و آنان كه مي كشتند و در راه خدا كشته مي شوند همواره زنده اند در ياد آنان كه باز هم مي كشند . فرد بدين سان تا ابد فداي كل مي شود. مكان زمان را قورت داده است ، وحدانيت ثنويت را ،‌اسطوره ، چرا ها را ،‌تعبد ، تعقل را وحفرة اسلام ، ما را .