Make your own free website on Tripod.com

مقاله انتخابی از پيام ما آزادگان شماره 277 برابر با 26 سپتامبر 1995 به قلم شادروان دکتر " کورش آريامنش"

 

فرزندانمان را با تاريخ و فرهنگ ايران آشنا کنيم
بدانيم و به خود سرفراز باشيم
سر سپردگی بسياری از هم ميهنان، از نا آگاهی از خويشتن است
سروريم و  نوکری را پذيراييم، برتريم و به پستی گردن می نهيم
 


نادانی، سرچشمه بدبختی ما

همانگونه که بارها گفته و نوشته ام، بزرگترين بدبختی ما، ندانستن است که در اين باره همه سياستمداران و کشورمداران گذشته و روشن انديشان راستين ( نه روشن انديش نمايان که کشور را به باد دادند) و روزنامه نگاران و نويسندگان، گناهکاران بزرگند. زيرا پيامد اين خاموشی ها و بی انگاری ها، همين بدبختی و سيه روزی است که بر سر مردم و کشور ما آمده است.

بدبختی بزرگتر آنکه، برون مرزان چنان غوته ور در زندگی خود شده و يا گروهی در خوش گذرانی فرو گشته اند که تنها چيزی که به مغزشان نمی گذرد، اين است که چرا به اين روز افتاده ايمو چرا سروری را از دست داده ايم و نوکری بيگانگان را پذيرفتيم و هنوز هم در همين کوره راه زشتی و بدنامی گام بر می داريم و در انديشه آن نيستيم که خود را از اين لجنزار بوناک بيرون بکشيم.

به کورش بزرگ، کسی که پايه گذار فرمان آزادی و برابری (حقوق بشر) است و مايه سرفرازی جهانيان می باشد، بی انگاريم و گاه چند دشنام هم به او می دهيم ولی برده وار به دنبال غداره بندان خونريز که به گفته آخوندها از شمشيرشان هميشه خون می ريخت، می دويم و سر بر آستان آنان می ساييم.

از انوشيروان دادگر که برای نخستين بار در جهان، زنجير داد گری بست، بدمان می آيد و بد و بيراه می گوييم ولی به آن تازيان راهزن و آن آدم کشانی که نياکان ما را ددمنشانه کشتند و کشورمان را به ويرانی کشاندند و زن و فرزند پدران ما را به بيابانها بردند و به آْنها دست درازی کردند و همچون برده بر سر بازارهای جهان فروختند، سرفرازی می کنيم. به راستی که ننگ بر اين سر سپردگان خوار باد که نه تنها خود را در بی آبرويی و بندگی و خواری غوته ور می کنند، که مردم سربلند يک کشور کهنسال و ابر نيروی جهان را نيز که فرهنگ شکوفايش همه روی زمين را به زير نگين داشت، به بردگی و پستی می کشانند و ما را نوکر و پست می نمايانند.



چاپار خانه يا پست؟

در گردهم آيی کوچکی که از دوستان و آشنايان و نزديکان درست شده بود، ايران پرست فرهنگ شناسی که پيرامون واژه های پارسی و تازی و فرنگی سخن می گفت، به دوره گذشته و کشورمداران خرده گرفت که شايسته نبود که ما نخستين کشور جهان باشيم که "نامه رسانی" را زير نام "چاپار و چاپارخانه و پيک"بر پا نماييم ولی نام فرنگی آنرا که "پست" باشد پذيرا شويم و به مردم بشناسانيم و پيوند هم ميهنان را با گذشته زيبای خود با بکار گيری نام های بيگانه نابود سازيم.

جوانی با تندی همراه با ستيزه گری با واژه هايی خشن به زبان فرنگی گفت:

 

-          چرا دروغ می گوييد! اگر به شما بيشتر رو بدهند، خواهيد گفت که همه ساخته ها و آفريده های امروزی باختريان را هم، ايرانيان درست کرده و باختريان دزديده اند.

همانگونه که پدران و مادران در دام تازی پرستی افتاده اند، بدبختانه جوانان را هم فرهنگ باختر بسوی خود کشانده است. از اين رو گويی ما خو گرفته ايم هميشه خود را کوچک بشماريم و پست بدانيم و نشان دهيم که در گذشته همه چيز ما از تازيان بوده است و امروز از فرنگيان!

گويي ايرانی با آنهمه گذشته سترگ و فر و شکوهش، از زير بوته در آمده است و بيابان گردی بوده است که تازيان به او با نوک خنجر و سر شمشير، فرهنگ و دين داده اند و امروز باختريان به ما شهريرگری (تمدن) و فرهنگ نوين می دهند!

سخن آن جوان بيگناه و نا آگاه که گناه ندانستنش به گردن همه ماست، بی گمان درد بر دل هر ايران پرستی می نشاند. زيرا چرا بايد تا اين اندازه بی انگاره باشيم که خود به دنبال دانستنطها نرويم و به فرزندان خويش نيز نياموزيم؟

فرهنگ شناس ايران پرست، آرام و نيک دلانه و با مهر دنباله سخن را به دست گرفت و به آن جوان که روی سخنش با همه باشندگان نيز بود، گفت:

آری پسرم، جوان پر شورم، بسياری از آن چه که امروز در باختر يافت می شود و به نام خود در آورده اند، ايرانی است، شگفت زده نشو. اگر نوشتارهای نويسندگان و پژوهشگران خودشان را بخوانی، پی می بری که من دروغ نگفته ام. اگر تاريخ و فرهنگ ايران را يک بار بررسی کنی، در خواهی يافت که سخنان من نادرست نيست.

چاپار را نخستين بار داريوش بزرگ بر پا کرد که اين کار را اسب سواران چابک انجام می دادند. به اين گونه که اسب سواری، نامه ها را می گرفت و به تاخت چند فرسنگی می رفت سپس در ده و شهر سر راه خود، يا آنها را به اسب سواری ديگر می داد يا اسبی تازه را می گرفت و سوار می شد و راه را دنبال می کردو نامه را از جاهايی گرد آوری می نمود و به جاهای ديگر می رساند. به اين کار "چاپار" يا پيک رسان" می گفتند. از همان زمان هنوز نام کاغذهای "چاپاری" که برای نامه نويسی به کار می رفت، مانده است و دفترهای دانش آموزان نيز هميشه "چاپاری" بودند که دفترهای کوچکی بودند و می توانستند به سادگی با خود ببرند و بياورند.



آبراهه داريوش يا کانال سوئز؟

ايران پرست با آرامش دنباله سخنان خود را چنين گرفت:

شايد برای همه و بويژه جوانان شگفت آور باشد که بگويم "کانال سوئز" که باختريان آنرا از سرفرازی های خود می دانند، نخستين بار به فرمان داريوش بزرگ انجام شدکه سنگ نبشته های او در ايران که بر روی آنها اين فرمان کنده شده اند، در تخت جمشيد و بيستون يافت می شوند. از اين رو نام کانال سوئز به کار بردن درست نيست و آنرا بايد "آبراهه داريوش بزرگ" ناميد.

ناپلئون در نامه ای که به فتحعلی شاه می نويسد در آن ياد آوری می کند، زمانی را که ايرانيان، شاهنشاهی ايران زمين را پايه گذاری کردند، نياکان او در جنگلها بسر می بردند. از اين رو، در روزگارانی که ما دست به کار شهريگری (تمدن) وفرهنگ بوديم، باختری يافت نمی شد و تازيان هم در بيابانهای عربستان داشتند يک ديگر را تکه پاره می کردند و از گرسنگی مار و سوسمار و مارمولک می خوردند.



ايران، کانون فرهنگ جهان

استادی به نام "دکتر پاسبک" فرانسوی در دو سال پيش نسکی (کتابی) زير نام "بهترين خوراکيها" نوشت که در آن به آشکارا ياد آوری کرده است که به دنبال پژوهشهای گسترده پی برده است که شش هزار سال پيش، ايرانيان، گندم کاری را به جهانيان آموختند و شيوه کشاورزی را ياد دادند.

آندره مالرو، نويسنده بزرگ فرانسوی و وزير پيشين آموزش و پرورش و دانشگاه های فرانسه، در نسکی که زير نام " هفت هزار سال فرهنگ و هنر ايران" در سال 1962 به دستور ژنرال دوگل نوشت، "سيلک" کاشان را کهن ترين کانون فرهنگ و هنر جهان به شمار آورده و نوشته است که از اين جا بود که بسياری از کارها و انديشه ها به ديگر گوشه و کنار جهان سرازير شدند.

در شايانسرای (موزه) لوور پاريس در بخش نمايشگاه ماندمان های تاريخی و باستانی ايران، کاسه هايی يافت می شوند که در ته آنها، درفش کاويانی کنده شده اند. در کنار آنها نوشته شده است: 4600 سال پيش از زادروز مسيح، به سخنی ديگر 6600 سال پيش از اين نشانه های فرهنگ و شهريگری در ايران بوده است که بخش کوچکی از آن در شايانسراهای جهان ديده می شوند.

نه دهم از نشانه های زيبا و دوست داشتنی و دلپذير در آيين مسيحيت از فرهنگ ايران "ميترا" گرفته شده و همه گفتار دلنشين و مردم دوستی که گاه در اسلام به چشم می خورند از انديشه ايرانی سرچشمه گرفته اندکه پيروان تازيان آنها را به نام اسلام نوشته اند. نهج البلاغه بنام علی، گواه بارز آن است.