Make your own free website on Tripod.com

" خدايش نيامرزد آنکه گفت مرد خدای کوچک زن است "



 

ته بن بست کوچه مادر بزرگ، بهشت من بود، هر روز عصر اجازه داشتم با بچه های همسايه کناری و دست راستی بازی کنم، اگر بچه های عمه ام هم در خانه ما بودند، جمع ما به دوازده تا سيزده نفر می رسيد.

از اين دوازده سيزده نفر تنها چهار نفرمان دختر بوديم اما به تنها چيزی که نمی انديشيديم همين مسئله بود. آن چنان در دنيای زيبای کودکانه مان غرق بوديم و آن چنان از اين دوستی شاد و سرشار، که دائما زيبايی آزادی و پرواز را تجربه می کرديم.

به چشم بر هم زدنی نه ساله شدم، مادر بزرگ از سالها قبل مرا برای نماز و روزه تمرين داده بود و من هم تمام دروسم را به خوبی حفظ کرده بودم و با آمادگی کامل نه سالگی را انتظار می کشيدم اما روزی که آمد،  هديه اش بند و زنجيری بود که دست و پا و روح کودکانه ام را در خود پيچيد.

يکی از همان روزها، بی هوا و طبق عادت، با بچه ها "عمو زنجير باف" بازی می کرديم که ناگهان من متوجه شدم دست چپ و راستم هر دو در دست دو تا از پسرهای همبازی مان قرار دارد، در چشم بر هم زدنی دستم را از دست آنان بيرون کشيدم و به گوشه ای پناه بردم، خدای من اکنون چه خواهد شد؟ خداوندا اين خطا را بر من خرده نگير.

بار پروردگارا مرا ببخش و دستان زيبا و کودکانه ام را با آتش جهنم نسوزان! مرا با دستان ظريف و ناتوانم در جهنم آويزان ننما!

بارالها من تحمل آتش سوزان جهنم را که به گفته مادر بزرگ از هر آتشی سوزان تر است را ندارم، مباد مرا به گناه ناکرده عقوبت نمايی.

نمی دانم چه مدتی را به گريه و التماس مشغول بودم که بچه ها به دورم حلقه زدند و هر يک به گونه ای از من می خواستند که چه بر سرم آمده که دست از بازی کشيده ام؟ از سر شرم اولين دروغ زندگيم را به زبان راندم: سرم گيج رفت و نمی توانم به بازی ادامه دهم اما آنها ادامه دادند، دلم بسوی بازی و شيطنت پر می کشيد اما روح ويران شده ام از ترس آتش جهنم مرا منع می کرد. آرزو می کردم هنوز نه سالم نشده بود و برای هميشه زير نه سال می ماندم اما دريغ و درد که زن شده بودم. تازه شانس آورده بودم که سن ازدواج از نه سال به چهارده سال تغير پيدا کرده بود.، از همه بالاتر اينکه در ايران  و درسالهای هزار و سيصد و بيست به بعد، به دنيا آمده ام، نه در يکی از کشورهای همسايه.

هر چه بزرگتر می شدم بندها بيشتر به دور دست و پايم می پيچيدند و فاصله مرا با جامعه ای که در آن زندگی می کردم بيشتر و سخت تر می کرد اما برادر من، هيچ يک از اين مشکلات را نداشت. او آزادانه با هر کس که مايل بود معاشرت می کرد، هر ساعت از شبانه روز را که می خواست، به خانه می آمد، هر کس را که دوست داشت، با خود به خانه می آورد و تا هر زمان که می خواست  و در هر کجای دنيا که دوست داشت، می توانست به تحصيل ادامه دهد.

و در پاسخ اعتراضهای مداوم من، می گفتند تو طبق نص صريح تازينامه ناقص عقلی  و ما بايد به جای تو برای زندگيت تصميم بگيريم. پس چرا اين سخت گيری ها برای برادرم که کوچکتر از من هم هست وجود ندارد؟ پاسخ مادرم هميشه اين بود که او مرد است و هر کار بکند مهم نيست، اما تو با او فرق می کنی!

چه شبهايی را که تا پاسی از شب برای بالشم اشک ريختم و با خدايی که در آن هنگام می شناختم و هميشه از او وحشت داشتم به سخن می نشستم که چرا؟ آخر چرا؟ اين همه بی عدالتی برای چيست؟ آخر مگر ما با برادرانمان چه فرقی داريم؟ مگر ما زنان به خواست خودمان به دنيا آمده ايم؟ اگر ما زنان نبوديم برادرانمان نيز نبودند، مگر هر دو ما را تو بوجود نياورده ای؟ پس بايد هر دو از امکانات مساوی بر خوردار باشيم. اما متاسفانه هميشه در حالت جنگ و ستيز و نکوهش آفريدگار به خواب می رفتم و فردای آن روز، مجددا روز از نو و روزی از نو بود.

در چشم بر هم زدنی چهارده ساله شدم، خواستگاران يکی پس از ديگری در خانه ما را می زدند و مرا که در عالم بچگی و نو جوانی بودم، مرا که از زندگی و مسئوليتهای آن کاملا بی خبر بودم، مرا که آرزو داشتم روزی يکی از جراحان بزرگ کشورم گردم، با آمد و شد هايشان سخت عصبانی می کردند اما خوشحال بودم که پدرم قول داده بود با هرکس که بخواهم و هر زمان که تصميم بگيرم ازدواج کنم و از اين بابت احساس آسودگی خيال می کردم.

از طرفی مادرم مدام اصرار داشت که دختر بايد زود ازدواج کند، درس خواندن برای زن بی فايده است زيرا بالاخره بايد به شوهر و خانه و بچه ها برسد، اگر دکترا هم بگيرد شغل آخر او بچه داری و کهنه شويی است.

گاهی که خيلی شجاعت پيدا می کردم، از او می پرسيدم آيا او که در چهارده سالگی ازدواج کرده از زندگيش راضی است؟ اکثر اوقات جواب اين بود قسمت ما از زندگی اين بوده!!

 اما اگر بر حسب اتفاق در آرامش بسر می برد و کمی حوصله داشت، می گفت هيچ زنی در زندگی زناشويی خوشبخت نيست، ما همه مجبوريم با سيلی صورتمان را سرخ نگه داريم و گر نه ما برای خوشبخت شدن به دنيا نيامده ايم بلکه برای خوشبخت کردن فرزندان و همسرانمان به دنيا آمده ايم تازه من شانس آوردم که با پدر تو ازدواج کردم که آدم آرام و مهربانی است و گر نه به خاله ات نگاه کن و ببين چگونه هفته ای که هفت روز است از دست شوهرش کتک می خورد. زن عمويت را ببين که چگونه عمويت او را هر روز با طناب چهارلای چرخ چاه، کتک می زند و حتی پول حمام رفتن هم به او نمی دهد که زن بينوا مجبور است برای انجام فرايض مذهبی هر روز توی اين چله زمستان يخهای حوض را بشکند و با آب يخ حوض غسل کند!!!

کمی که بزرگتر شده بودم، هر شب  رو به آسمان، فرياد می زدم، داور!! از جور و ستم تو به که می توان پناه برد؟ از بی عدالتيهايت به که شکوه کنم!!. آخر مگر می شود هر روز زنی را که مادر فرزندان ماست، شب و روز در خدمت خود ماست، کتک بزنيم و شب هنگام با او به عشقبازی بپردازيم و در نهايت هيچ مرجعی هم نباشد که به او پناه ببريم؟

يادم می آيد يکروز خاله ام با سر و صورت متورم و کبود به خانه ما آمد، مادر و مادر بزرگ هر دو در خانه بودند، او را به اطاق نشيمن بردند، چشمتان روز بد نبيند، به جای آنکه از آن شوربخت بخواهند جريان را برايشان تعريف کند، شروع کردند به سرزنش او، که چرا خانه شوهرت را ترک کرده ای؟ فورا برگرد زيرا اين خانه بدون همسرت جای تو نيست، زن بايد با لباس سفيد به خانه شوهر برود و با کفن از آنجا خارج شود.  خاله، نالان گفت آخر مرا از خانه بيرون انداخته. مادر بزگ گفت مرد خدای کوچک زن است، تو بايد از پنجره به خانه او بروی و به پايش بيفتی که تو را ببخشد. خاله گفت آخر به چه کسی بگويم که چگونه جلو بچه ها مرا وحشيانه با عصای مادرش کتک زد که عصا شکست  مادر بزرگ آيه سي و چهار از سوره نسا را برايش چنين خواند

مردان برتر از زنان هستند، چون الله آنها را برتري داده است و زناني كه نا فرماني كنند كتكشان بزنيد

دختر جان اين کلام خداست، بايد به آن احترام گذاشت بپذير که زنان ناقص عقلند و اشتباه می کنند در حاليکه همسر تو مردی عاقل و با خداست، تو جوانی و هنوز تجربه چندانی نداری، مردانی هستند که عرق می خورند، خانم بازی می کنند، به دنبال قمار می روند، خرجی نمی دهند، برو خدا را شکر کن که همسر تو اين عادت ها را ندارد. خاله بيچاره ام فرياد کشيد مادر او ديروز زنی را به خانه آورده و مرا مجبور کرده بود برايشان غذا درست کنم، متاسفانه او همسر منست، چگونه می توان  تحمل کرد که او با کس ديگری توی خانه من، به رختخواب برود؟

مادرآگاه و خردمند من پريد وسط و مسلمان گونه تر از محمد، شروع کرد به عربی حرف زدن، گويی عرب به دنيا آمده و فراموش کرده بود که ما عرب نيستيم، ايرانی و وارثان زنان بزرگ و خردمندی همچون ماندانا، آتوسا، پروشات، بانو گشتسب، ايراندخت و آذرميدخت هستيم، که با دلاوری و توانايي به نبرد می پرداختند و با مهربانی و استعداد خود در مسايل گوناگون کشوری و لشکری با شايستگی و خردمندی بسيار بر ايران حکومت می کردند و يا در کنار حاکمان به همکاری می پرداختند و در اين راه هميشه هم، موفق و سر بلند بودند.

فراموش کرده بود که برای درد مندان بايد راه حلی منطقی و کارساز پيدا کرد و حديث و روايت جز به درد ساده انگاران زود باور نمی خورد، و بالاخره زمانی که عربی خوندنش تمام شد، گفت:

از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق روايت شده که خداوند برای زنان غيرت در نظر نگرفته  و فقط مردانند که غيرت به آنها داده و به همين خاطر هم برای مردان چهار زن و از متعه و کنيز آنچه را که بخواهند برايشان حلال کرده و از برای زن بغير از يک شوهر حلال نکرده است  و اگر شوهرطلب کند يا در خيال اراده نمايد نزد خدا زنا کار است و غيرت  و رشک نمی برند، مگر زنان بد و  زنان مومنه صاحب رشک نمی باشند.

دلم می خواست مادر عزيزم را با دستهای خودم خفه می کردم، دلم می خواست با صدای بلند فرياد می زدم مگر کوريد که اينهمه بی عدالتی را در حق زنان نمی بينيد، آخر چگونه ممکن است اينهمه حق به مردان داد و اگر زنی شوربخت که به همسری پيرمردی ناتوان و ستمگر در آمده حتی در خيال، خود را با مردی دلخواه تصور کند، به زنا کاری در پيشگاه خدا محکوم گردد؟ اما همسر اين زن می تواند جلو چشم او با ديگری به رختخواب رود و او حق حسادت هم ندارد و گر نه به جهنم می رود!! ببيند با چه وقاهت و بی شرمی ما زنان را تا حد حيوانات پايين آورده اند.

دلم می خواست فرياد بر آورم و به همه زنان نگون بخت دنيا بگويم، ای شوربختان، همه اين مزخرفات را برای فريب شما سر هم کرده اند تا از وجود پاک و بدن مطهر شما بهره گيرند و کامياب شوند، تا در آغوش بی گناه شما شهوت سيری ناپذيری خود را تسکين دهند. اگر حرفم را باور نداريد به کتابهايشان نظر اندازيد که تماما راجع به مسائل جنسی نوشته شده، کدام يک از اين آقايان راه حل مناسبی برای مشکلات عديده و بغرنج روزمره مردم ارائه کرده؟

ای زنان اسير و زندانی ديو صفتان حيله گر، کتابهای اين جادوگرانرا بدور بريزيد، حيله هايشان را به خودشان برگردانيد و خود را از قيد زنجيرهای اين شيادان برهانيد.

 اما ناگهان به خود آمدم، بر خود نهيب زدم، مگر در کجای زمين ايستاده ای؟ مگر چقدر قدرت داری؟ تو يک نوجوان کم تجربه بيش نيستی، اين استحمار گران، هزار و چهارصد سالست که به کار تذوير و ريا مشغولند، هزارو چهارصد سالست مغز آدمها را با خزعبلاتشان پر کرده اند، لب بجنبانی همين مادر خودت و مادر بزرگ عزيزتر از جانت، تو را زنده زنده در آتشی که در خانه خودشان و با دستهای خودشان، روشن خواهند کرد، می افکنند و با دنيايی افتخار که مذهب را نجات داده اند، ترا خواهند سوزانيد. پس، با عجله اطاق را ترک کردم و آن زود باوران سحر شده را به حال خود رها کردم.

يکی از شبهای احيا، ، با همان خاله نگون بختم، به مسجد محل رفته بوديم، همه تازينامه بر سر گرفته بودند و با خواندن نوحه های جگر سوز، علی، علی می کردند. خاله من آنشب از فرط گريه برای مرشدش علی، غش کرد، منکه بی نهايت به اين خاله، علاقه داشتم برای آرام کردنش همان شب تصميم گرفتم با او کمی از زندگی و کارهای علی حرف بزنم، ، روز بعد با اعتماد و راز داری که بين من و اوجود داشت از فرصت استفاده کردم و با او گفتم: می دانی علی در خطبه هفتاد و نه نهج البلاغه در نکوهش زنان چه گفته؟ رويش را سريع به من برگردند و گفت در صفت زنان خاله، نه در نکوهش، زيرا علی زنان را دوست دارد، مگر شعری که مادر بزرگ در بچگی به ماها ياد داده بود را فراموش کردی؟ علی باب شبير و شبر، علی کننده درب خيبر، علی پدر يتيمان، علی شوهر بيوه زنان..... حرفش را بريدم و گفتم چرا، چرا، يادم می آيد که من از مادر بزرگ پرسيدم چطور می شود شوهر همه بيوه زنان بود و پدر همه بچه های يتيم!!!

به او گفتم نه خاله در نکوهش زنان و يکی دو تا از گفته های علی را برايش گفتم، اينبار با عصبانيت و مهر گفت حرفهايی که اين کافران از خدا بی خبر، می زنند را باور نکن. برای اتلاف نشدن زمان، پريدم از توی کتابخانه آنها نهج البلاغه را آوردم و صفحه مورد نظر را گشودم و گفتم خودت بخوان تا بفهمی هيچ کافر از خدا بی خبری اينها را جعل نکرده است.  و او چنين خواند

اي مردم زنها از ايمان و ارث و خرد كم بهره هستند، اما نقصان ايمانشان بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهاي حيض، و جهت نقصان خردشان آن است كه ( در اسلام ) گواهي دو زن بجاي گواهي يك مرد است،  و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان ميباشد، پس از زنهاي بد پرهيز كنيد، و از خوبانشان بر حذر باشيد،  و در گفتار و كردار پسنديده از آنها پيروي نكنيد ( پيروي نكردن از آنان در معروف " يعني گفتار و كردار پسنديده " آنستكه اگر آن کارنيک، يكي از واجبات باشد شما آنرا بعنوان نيک بودنش بجا آوريد، و بنماياننيد كه اين بجهت اطاعت و پيروي از آنها نيست، و اگر يكي از مستحبات باشد بجا نياوريد، زيرا بجا نياوردن مستحب بعنوان پيروي نكردن از آنان مستحب است، (خلاصه در هيچ امري به گفتار وخواهشهاي آنان اعتنا ننمائيد ) تا در گفتار و كردار ناشايسته طمع نكنند  و شما را بانجام آن وادار ننمايند.

پس از اتمام اين سخنان به فکر فرو رفت و هنوز چند لحظه نگذشته بود که دستپاچه وار و در حاليکه نشان می داد به عذاب وجدان سختی مبتلا شده گفت خاله اينها را از زبان آقا اميرالمومنين جعل کرده اند گفتم پس اين کتاب جعلی است؟ اما هرگز جوابی نشنيدم.

                                 ..............................................................................

روزهای اول عروسی به خاطر وحشيگری همسرم در بيمارستان شهر بستری شدم، پدرم در حاليکه همسرم را سرزنش و به ددمنشی متهم می کرد و او را از اطاق بيرون می انداخت مادرم وسط پريد و گفت:

در سوره "الماده گوساله(بقره)" آيه 222  نوشته شده. زنان کشتزار شمايند و از هر در که بخواهيد به کشتزار خود در آييد

زمانيکه از شهوترانی های مداوم او گله کردم و اينکه حتی ملاحظه بچه ها را هم نمی کند و گاه اتفاق می افتد که در آشپز خانه يا زير زمين خانه مرا با کارهايش آزار می کند، اين آيه ها را برايم آورد.

"حليته المتقين"  نوشته "ملا محمد باقر مجلسی" در قسمت "دربيان حق زن و شوهر بر يکديگر" صفحه 77 حضرت رسول فرمود که اگر امر می کردم کسی برای غير خدا سجده کند هر آينه می گفتم که زنان برای شوهران سجده کنند و اگر زنی آمادگی عشقبازی با همسرش را نداشت و نماز خود را به اين خاطر طول بدهد تا شوهر به خواب رود، ملائک او را تا بيداری همسر لعنت کنند.  و باز در همان "حليته المتقين" در باره حق زن بر شوهرآمده، اگر مردی خواست با همسرش عشقبازی کند در هر کجا و در هر مکان ولو سوار بر شتر می تواند و زن اجازه ندارد نه بگويد و گر نه ملائک هفت آسمان او را لعنت می کنند.

آنجا بود که ديگر جوش آوردم، بريدم، و بی مهابا فريادکشيدم مادر ترا و مذهبت را به خدای قاسم الجبارينتان وا می گذارم و جز "ايزد بخشنده و مهربان" خويش، خدايی را نخواهم پرستيد و سر بر آستان هيچ موجودی نخواهم ساييد.

سوگند به مقدساتم که اگر دختر بدنيا آوردم او را طوری تربيت کنم که برای قوانين دست و پاگير جامعه کنونی تره هم خرد نکند و فرزندی تربيت نمايم که ايرانی باشد و والايي خويش بشناسد و با پيروی از نياکان آرياييم او را آزاده بپرورانم و تمدن و فرهنگ سراپا مهر و نيکی را به او بياموزم، در آموختن و يادگيری هرچه را که در توان دارم در اختيارش بنهم تا با سرفرازی و خردمندی زندگی کند، داستانهای فراوانی از آزادگی، مساوات و دوست داشتن را برايش بگويم، از اطاعت کورکورانه بر حذرش دارم و انسانی با تمام داشته های يک انسان خوب، تحويل جامعه بدهم.


 

بعدها اگر چه در اين راه به گونه يي که آرزو داشتم، موفقيت چندانی نصيبم نشد اما ده سال قبل زمانی که اولين فرزندم تصميم به ازدواج گرفت و من به اجبار رهايي از ميهن برگزيده بودم، در نامه يي برايش چنين نوشتم.


 

  دختر فرزانه ام اميدوارم کسی را به همسری برگزيده باشی که شايستگی وجود پاک تو را داشته باشد، مهر را بشناسد و مهر ورزيدن را بداند، راست گفتار و درست کردار باشد، مرد خردمندی که جز به نيکی نينديشد.


 

فرزند پاک نهادم! مردی را به همسری برگزين که همسری شايسته برای تو و پدری دلسوز و دانشمند برای فرزندانت باشد.  فراموش نکن زنان و مردان همه آزادند و هيچ کس بر ديگری مزيتی ندارد، همانطور که هر کدام نباشند آن ديگری تنهاست، کامل نيست و به تنهايي از همه امکانات زندگی نمی توان بهره گرفت، پس مردی را انتخاب کن که بتوانی در کنارش بياسايي، او نيز در کنار تو.  به تو نيازمند باشد، همانگونه که تو.


 

 دوستش بدار و احترامش کن، صادقانه و بی ريا، درستکار و نيکو صفت در کنار و يارش باش، تا خوشبختی اش کامل باشد. يادت نرود که او هم درست به مانند تو فرزند عزيز و دلبند پدر و مادری ديگر است، برای مادرش به همان اندازه گرامی است، که تو برای من. مباد آزارش کنی که دل مادرش بدرد خواهد آمد، غم بر چهره اش خواهد نشست. به او هم هرگز اجازه نده که دل مرا به درد آورد و خون بر دلم نشاند.


 

      دردانه ام! در برابر خواسته های ناروايش بی تفاوتی اختيار مکن وهرگز تسليم زور نشو، اگر باکره گيت را درخواست کرد، تو هم متقابلا از او سند باکره گيش را طلب کن و در غير اين صورت حيف است............. بهتر است به سراغ مردی بروی که ارزش وجودی خود تو را بشناسد، نجابت روح و شخصيت و کارايي تو، برايش اهمييت داشته باشد و تو را برای آنچه که داری، به همسری برگزيند، ارج نهد و احترام بگذارد، و نداشته هايت مانند ناداشته های خود او بی اهميت باشد.


 

از تو مصرانه می خواهم تا به ضرب المثل های مادر بزرگ وقعی ننهی که می گفت مرد خدای کوچک زنست، و يا زن بايد با چادرسفيد به خانه شوهر رود و با کفن در آيد، يا مرد بايد ديو باشد و زن فرشته. که خدايش نيامرزد آن بی خرد مغرضی را که با اين شيادی ها سالها زبان زنان  ايرانی را بست و خود را از آنها کامروا گردانيد.


 

دخترم! من از خدای اينان بيزارم، کفنشان را نيز شايسته قامت بی ارزش خودشان می دانم، و با ديوهاشان نيز به مبارزه برخاستم و بايد به مبارزه برخاست که ديوها مستحق مرگند و تا شکستن شيشه عمر همه آنها و رهايي از بند و زنجير شان نبايد از پای نشست. آخر فرشته ها حيفند بر ديوها.


 

 دخترم! يک مرد نانجيب و نا لايق کارش به همان اندازه زشت است که همان کار در نزد يک زن،  همانگونه که بارها شفاها گفته ام اگر انسان بود، انسانگونه ياريش کن و گر نه به خدايش سپار و ره انسانی ديگر گير، تا ارزش انسانيت را بشناسد. گوشت را هم بر سخنان و ياوه های همسايگان ببند و گر نه به همان سر نوشت دچار خواهی شد که دختر همسايه.

دختر پاکم! پسرت را طوری تربيت کن که دخترت در کنار برادرش بياسايد و بداند که يک دوست مهربان، يک مشاور آگاه و مطمئن، يک  همدم و همراز در کنار دارد. دخترت را هم درست به همانگونه که پسرت. زيرا او هم به يک چنين کسی در زندگی نياز مند است. اگر چه با شناختی که از تو و توانايي هايت دارم مطمئنم دو انسان نيک پندار و درست کردار تربيت خواهی کرد نه يک ظالم و مظلوم.           

م فرزانه