Make your own free website on Tripod.com

آريابرزن  زاگرسي ( آلمان )

تاريخ نگارش: بيست و نهم مارس 2003 ميلادي

 

جنگها و بُنمايه ي اميد

آن روزهايي که اروپا در آتش خانمانسوز جنگ جهاني دوم مي سوخت، متفکّري ژرف انديش به نام ارنست بلوخ ( 1885 1977 ميلادي ) در بيغوله اي در آمريکا از پرنسيپ اميد سخن مي گفت. او مي انديشيد که اميد را چگونه مي توان آموخت؟. مغزه ي اميد ، آرزويي است که به برآورده شدن مي انديشد؛ نه شکست و ناکامي. خاستگاه اميد ، طغيان درياي زندگيست که بر ترس و وحشت چيره مي شود و افقهايي را فراچشم انسان مي گذارد که سرشار از زيبائيهاست. انسانها در روند دگرگشت و واگشت رويدادها به چنان افقهايي، مشتاقانه مي گرايند و خود را به امواج اميد مي سپارند.

آنچه که ريشه ها و علل جنگهاي ويرانگر را از بين مي برد، در جهان ما مي توان آن را بازيافت و با خرد جهان آراي همديگر بر آن چيره شد. آينده را بُنمايه هاي اميد مي سازد و نگاهباني مي کند. انسانها در اميد ، واقعيّت پذيري آرزوهاي خود را مي بويند و مي جويند. آنها بدون اميد ، هيچ لحظه اي را شايان زيستن نمي دانند. اميد با خيالات انگيزنده ي انسان عجين است. در آرزوهايي که انسانهاي يک سرزمين، قرنها و هزاره ها از بهر برآورده شدنشان حسرتها کشيده اند.

آنچه که رويدادهاي حاد جهاني در برابر ما نهاده اند، مسئله ي هنگام است. اگر نخبگان و روشنفکران و فرهيختگان ايراني، همگامي با چنين هنگامي را درنيابند تا بتوانند به کمک آن،  آينده ي ايران را رقم بزنند، با ناپديد و سپري شدن چنين هنگامي ، ما بازنده ترين ملّت خاورميانه خواهيم بود؛ زيرا ديگران، آينده ي ما را رقم خواهند زد. از اين رو، براي ريشه کن کردن حکومت فقها و ملايان و پي ريزي صلح به معناي عميق کلمه بر شالوده ي فرهنگ جهنبان ايراني در خاورميانه بايستي از احساساتيگري توام با شريعت زدگي فاجعه بار فاصله گرفت و با بينشي بسيار تيزنگر و حسابشده، با هنگام همگام شد؛ نه اينکه دون کيشوت وار رفتار کرد و بر کوله بار خطاهاي تاريخي در موقعيتهاي استثنايي همچنان افزود و افزود. 

پيتتاکوس يوناني مي انديشيد که : ( Kairon gnothi = Καιρον γνωοτι [ = هنگام را بشناس و با آن، همگام شو! ] ).  مسئله ي هنر سياستمداري [ رامياري | جهان آرايي ] در فرهنگ ايراني بر اين فلسفه، استوار است كه سراسر دوره هاي آفرينندگي هر ملّت، دوره هاي جوانمنشي و جوانشدگي ذهنيت و روان ملت است و هر ملتي با دوباره جوان شدن آگاهبودش آفريننده مي شود. دمكراسي به جوان شدن فرهنگ نياز دارد. در هر جامعه اي تا زماني دمكراسي پايدار مي ماند كه فرهنگ و منش جواني، پويا و کارگذار هست. از اين رو، هنر سياستمداري و منش آزمايندگي در دمكراسي، ويژگي بازي و تصادفات و ناگهانيها را دارد.  تا اين منش در کاراکتر نخبگان و روشنفکران و مردم، زنده نشود و فعال و پويا به كار نيفتد، مفهوم قدرت الهي بر سراسر روان ما حكومت خواهد كرد و كشورداري هم، معناي جهاد و حيله گري بر سر قدرت خواهد بود كه كشتار و خونريزي از پيامدهاي ناگزير آن است.

 در منش جواني، انسان خودش مي انديشد و خودش نيز عمل مي كند و هر عملي از انسان، پيامد تجربه ي مستقيم و واكنش انديشه ي او است. اينكه يكي بينديشد و ديگري عمل كند، گسستن عمل از انديشيدن است كه با فلسفه ي عمل به هنگام در دامنه ي  سياستمداري بسيار فرق دارد و با آن ناهمخوان  است. در واقع، هر زمامداري در انديشيدن وعمل كردن به هنگام ، ابتكار آن را دارد كه از هر تصادف كوري، يك پيشامد با راستا و سو بسازد يعني، هر تصادفي را از تصادفي بودن و بي راستا بودن، نجات مي دهد. او تصادف را فوري مي شناسد و خرد فرهيخته و توانا براي انديشيدن تند و چابک در باره ي هر پيشامد ناگهاني دارد و مي تواند از تصادف، با بينش عقاب آسا، بهره ببرد و بهره بردن از تصادف چيزي جز راستا و سو دادن به پيشامد نيست.

 مسئله ي خرد جوشنده و بي واسطه [ =  خرد جهان آرا ] اين است كه به تصادفها، به شگفتيها و خطرها و هر آن چيزي چيره شود كه نامنتظره رخ مي دهد. تصادفهاي آني و ناگهاني فقط به چشمي نياز دارند كه بدون فاصله و واسطه مي بيند. معرفت سياستمداري به  شتاب - نگري  بازبسته است و بايد خود انسان به آن برسد؛ نه يك تئوري سياسي يا يك آموزه ي مذهبي يا پيشنويسهاي ایدئولوژیک يا ديدگاههاي يك دستگاه فكري يا پندهاي حكمت گونه. سياستمدار برجسته و فرهيخته نمي تواند بر پايه ي معيارهاي ثْابت و جزمي قضاوت كند؛ زيرا هر آنچه پيش مي آيد، اتفاقي و مثال بازي را دارد  و عمل به هنگام ، واكنشي است انفرادي كه به تصميم گيري جداگانه و انديشيدن جداگانه و بلافاصله و برق آسا نياز دارد.

 با پذيرش تصادف و مسئـله ي بازي در اتفاقات و رويدادهاي اجتماعي و جهاني، زماني اطمينان و اميد به آينده در تاريخ پديد مي آيد كه انسان  به نبوغ و جوشش و آفرينندگي و لبريزي خود، يقين داشته باشد؛  زيرا وقتي هر چيزي تصادفيست به هيچ چيز نمي توان خود را سپرد يا رها كرد.  فقط بايد به خود و جوشندگي نيروها از وجود خود در رويارويي با هر هنگامي ، يقين داشت كه در فرهنگ ايراني به آن آرامش مي گويند. آرامش، نماد فرمانفرمايي بر خود و پيرامون خود و يقين از نيروهاي گوهري خود و نيز آمادگي سراپا هوشيارانه مي باشد براي رويارويي با دشواريهاي زندگي چالش انگيز.

سراسر شيوه ي زندگي و انديشيدن هر زمامدار فرهيخته بر شالوده ي مفهوم راستي مي باشد كه بيانگر شكوفايي گوهر اوست و از پديده ي جواني و نيرومندي جوشنده، جداناپذير است.  پيوند مفهوم جواني با مفهوم آرامش است كه تار - و - پود مفهوم راستي را متعين مي كند. سراسر مدارايي عقيدتي و مذهبي و فكري از مفهوم دامنه دار راستي سرچشمه مي گيرد  و  ويؤگيهاي جزميت و نامدارايي و انحصارطلبي و سختدلي از مفهوم حقيقت برمي خيزند. هنر سياستمداري و کشورداري درايران بايد راستمنشي باشد؛ نه حقيقت گرايي. طوري كه هر زمامداري با پايداري و آرامش در هنگام خطر، راستمنشي خود را به هنگام پديدار كند. راستي به بي باكي و گشاده زباني و رويارويي با خطر بازبسته است.

آرامش در برابر خطرناكترين پيشامدها، يقين به خود و نيروهاي نهفته در خود، گستاخي در سركشي از امر و دستور است كه زمينه ي رويش راستي مي باشد؛ ولي بيقراري و ترس و اضطراب در برابر خطرهاي زندگي و پيشامدهاست كه انسان را وادار مي كنند تا به خرافات و خيالاتي دست آويز شود كه راستي را در خود مي پوشانند و آن را نهان و تاريك مي كنند  تا در هنگام خطر، زمامدار نتواند هيچ چيزي را تشخيص و تمييز بدهد. راستي، يقين به تجربه ها و احساسها و برداشتها و چيزهاي استوار و نالرزيدنيست. انسانها با ايمان آوردن به حقايقشان، راستي را به دروغ وامي گردانند؛ زيرا حقايق و مذاهب و ايدئولوژيها و باورها هميشه كوشيده اند كه جاي راستي را بگيرند و جانشين آن شوند.

اينست كه خطرناكترين و مهلكترين دشمنان راستي، حقايق و ايدئولوژيها و مذاهب هستند. شك ورزي سنجشگرانه به همه ي اعتقادات مطلق و سنتها و تابوها، آغاز پيدايش راستي در ماست. راستي، يقيني است كه به ايمان نياز ندارد. هيچ ايماني نمي تواند جاي راستي و آرامش را بگيرد. ايمانخواهان به گوهر راستي در ما رشگ مي برند. شك ورزيدن به هر گونه پديده ي ايمانخواه، روند بازگشت به راستي  در گوهر ماست. ايجاد وجدان معذب و ناراحت به دليل  شك ورزي، ساخته ي ايمانست. با پيدايش راستي، هم نياز به ايمان  هم نياز به شك ورزي به خودي خود از بين مي رود؛  زيرا زندگي انساني، چه اجتماعي چه فردي، رويارويي با خطرها و ناايمنيهاست كه فقط با آرامش، گوهر نهفته ي انسان را كه همانا راستي باشد، پديدار مي كند.  راستي هر كس در درون آزمايشهاي سخت زندگي و تاب آوردن دردها، پديدار خواهد شد.

 از اين رو، برخورد با خطرهاي ناگهاني، بنياد زندگي و هنر سياستمداري و کشورداري مي باشد. هر چه ناگهاني و نامنتظره و بيگانه است، اندازه ناپذير نيز مي باشد و با قواعد و معرفتي كه بر آگاهبود ما پيشاپيش حاكم است، نمي توان آن را سنجيد و فهميد. از اين رو، آن انسانهايي حق به كشورداري دارند كه بتوانند در برابر ناگهانيها به هنگام تصميم بگيرند و به وحشت و لرزش درنغلتند. سياستمداري و کشورداري با تزلزل و پيشامدهاي ناگهاني كار دارد و توانايي و لياقت هر انسان مقامدار، در رويارويي با خطرها و تنگيهاي اجتماعي متعين مي شود.

مفهوم شكار در فرهنگ ايراني با هنر سياستمداري و کشورداري پيوند تنگاتنگ دارد. براي پي بردن به ژرفاي مفهوم شكار بايستي فلسفه اي را فهميد و گواريد كه فراسوي بيان تصويري آن، نهفته است؛  زيرا رابطه ي تصويري هنر شكارچيگري با مفهوم فلسفه ي كشورداري فقط يك تمتثيل است براي تفهيم فلسفه ي رامياري(سياست) در فرهنگ ايراني. ويژگيهاي هنر كشورداري، همان ويژگيهاي بنياني شكارچيگريست. هنر كشورداري و سياستمداري، برخورد با موقعيت ( گاه ) هاي نامنتظره است كه  شيوه ي انديشه و تصميم گيري و عملي خاص را ايجاب مي كند.

اصل كشورداري، مانند اصل شكار، انديشيدن و خواستن و تصميم گيري و كاركرد به هنگام است. مسئـله ي كشورداري، مسئـله ي گاه يا رويارو شدن با تحولات نامنتظره و پيش بيني ناشده  يا حساب ناشدني گاهها ( موقعيتها ) است. موقعيت ( گاه ) با يك چشم به هم زدن، واژگونه مي شود. گاه ، ناگاه مي شود و با همين تحول برق آساي موقعيت ( ناگاه شدن هر گاهي ) مسئـله ي برخورد با موقعيت بيگانه و طبعا برخورد با خطر، مسئـله ي بنياني هنر كشورداري مي شود. ناگهان بايد به شيوه اي ديگر انديشيد، به شيوه اي ديگر تصميم گرفت و به شيوه اي ديگر كار كرد. به همين دليل است كه کشورداري و سياستمداري از نظر مردم ايران با عاليترين تجربيات و بينشهاي انساني در رويه اي با ويژگي حقانيت به حکومت، اشتراك دارد.

 گريز، بيانگر دست نايابي است. هنر كشورداري،  رويه اي ديگر از گريز رو در روست و آن تحول ناگهاني موقعيت است. به يكباره، فراخي واقعيت به تنگي دشواريها تبديل مي شود. هنر كشورداري، توانايي چرخشهاي آن به آن جهت رويارويي با تبديلات و تحولات زندگي اجتماعي و رويدادهاي جهاني است. گزينش يا انتخاب از ديد فرهنگ ايراني بر حسب تصادف و آن ، عملي مي شود و كسي كه برگزيده مي شود، امتياز و برتري خاصي به دست نمي آورد. انتخاب در اصل، قرعه اي در ميان مساويهاست؛ يعني همه ي انسانها با هم، تساوي حقوقي دارند.

آرمان ايراني از انتخاب بر مفهوم تساوي ناب حقوقي استوار است. به همين سبب، انتخاب بر پايه ي مصطفائي، انتخاب به شمار نمي آيد؛ بلكه انتخاب بر شالوده ي قرعه معتبر است. انتخاب پيشاهنگ در فرهنگ ايران، ويژگي تصادفي دارد و فقط در ميان برابرها امكانپذير است.  برگزيدن، ورود عنصر غير دموكراتيك در دمكراسي است و مسئـله ي هر جامعه اي كه رژيم دمكراسي دارد، آنست كه چگونه مي شود، تساوي را به رغم پديده ي برتري و برگزيدگي طبق اصل سزاواري نگاه داشت.

 يكي از راههاي آن براي دارندگان رژيم دمكراسي؛ بويژه در سرزمينهاي باختر، نقشبازي برترها و برگزيدگان به تساوي و برابري است و كام بردن از نابرابري و برتري كه در نهان مي باشد. يك راه ديگرش تغيير دادن تازه به تازه ي برترهاست براي آنكه به سبب دوام در مقام، ايجاد طبقه يا قشر ثابتي نكند و اين موقعي ميسر مي باشد كه جامعه به رجال و شخصيتهاي فراوان دسترسي داشته باشد كه در جايگزين كردن برگزيدگان تازه با اشكال روبرو نشود؛ ولي كمبود رجال و شخصيتهاي معتبر و مستقل، منجر به ايجاد طبقه يا قشر تازه اي مي شود كه نمي گذارند انتخاب به معناي انتقال ( جابجايي ) صورت بگيرد؛ بلكه انتخاب فقط به تأييد مكرر همان برگزيدگاني تمام مي شود كه اهرمهاي قدرت را در دست خود دارند. در واقع، انتخاب كم و بيش، ابزار تثْبيت قدرت يك طبقه مي گردد.

امروزه بيشتر به سيستمهاي سياسي گوناگون توجه مي شود و مي پندارند كه با  نهادن يك سيستم سياسي به جاي سيستم سياسي ديگر مي توان جامعه را تغيير داد و تنشهاي اجتماعي را بيشتر كاست. در حاليكه اصل، فرهنگ كشورداري است. فرهنگ كشورداري، گوهر يك ملت است كه منش هر سيستم كشوري را متعين مي كند. البته مابين فرهنگ كشورداري و سيستم كشورداري، تفاوت عظيمي وجود دارد؛ يعني هر گاه سيستم كشورداري با فرهنگ جهانباني مردم، همخواني نداشته باشد، خيلي سريع فروخواهد ريخت. سيستم كشورداري، جابه جا مي شود و تغيير مي كند؛ ولي فرهنگ جهانباني ملت كه خودجوش از آن ملت است، هميشه زنده مي ماند. فلسفه ي كشورداري در ايران بايد تجلي فرهنگ جهانباني مردم ايران باشد؛ يعني تجسم مهرورزي به مردم و جانداران و گيتي.

كشورداران بايد همچنین انگيزنده باشند؛ نه اينكه براي مردم، برنامه و نقشه بريزند تا آنها اجرا كنند. نه اينكه به مردم، درس حقيقت بدهند؛ بلكه بايد آنها را به خودجوشي بيانگيزند تا هر كاري و اقدام بزرگ اجتماعي و اقتصادي و ميهني را خودشان به عهده بگيرند. كارهاي اجتماعي بايد خودجوشي فرهنگي داشته باشد؛ نه از روي جبر و فشار اقتصادي يا سياسي باشد. كشورداران نبايد نقش تحميل كننده را بازي كنند و از مردم تابعيت از امر و دستور بخواهند و به زور،  مردم را به اجراي كاري  وادارند. /////

آريابرزن زاگرسي
آدرس پست الکترونيکي نگارنده:
azagrosi@yahoo.de

درج اين جُستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون دخالت در متن، آزاد است.
از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.
اين نوشته در تارنماي اينترنتي فرهنگشهر بايگاني مي شود:
www.farhangshahr.com