Make your own free website on Tripod.com

هزارهء اهرمن چهرگان*

 

 

منش نيک فردوسی از هرگونه ستا يش و بزرگداشتی بی نياز است. همانا که گوهر سخنش آنچنان درخشان وباشکوه می باشد که چشم خرد شاد را نوازش و روان تاريک اند يش را می آزارد.          

 شاهنامه که گويا برگردانده آراسته ای از خدای نامه است( 1 ) نه تنها خروش فردوسی( 2 ) را بگوش ميرساند بلکه سروشی از فرهنک مهرشناسان را مژده ميدهد.

برای درک گفتارش بايد خود را از عقل (پذ يرا بودن ايمان تقليدی) رها ساخت و خرد را در خود بيدار گرداند(3.1)  تا شايد به رمز نوائ او آشنا شويم چون سروش هرگز بگوش بيگانه نميرسد(3.2).

"بنام خداوند جان وخرد"  در فرهنگ گذ شتهء ايران انسان مهر آ فرين و جان گستراست نه گناهکار و رانده شده که به رحمت و بخشش خالقی خود کامه نيازمند باشد.

خداوند جان و خرد که برگردانده و شکافتهء واژهء اهورا مزدا است( 4 ) يعنی افشان کنندهء جان وخرد يا مثل هر انسان که آفرينندهء منش و دانش.  اهورا مزدا جان و خرد را گسترش ميدهد- ميزايد- می ستايد و پرورش ميدهد- نه  مثل الله خالق وعالم و بدون شناخت هم حاکم مطلق باشد. منش اهورا مزدا در گذشت تاريخ دگرکون شده، بطوريکه اهورامزدائ زمان داريوش بزرگ با اهورامزدائ دوران انوشيروان برابر نيست ( پژوهشهائ هايده ماری کوخ ).

فردوسی سرافراز است و جان و خرد را ستايش ميکند- نه زار و زبون که از ترس جهنم به رحمان و رحيمی اميد به بندد. فردوسی ما را به ياری می خواند "بيا تا جهانرا به بد نسپريم" شا يد بتوان چنين بيان کرد بيا تا خرد مند شويم وبد را شناسايی کنيم تا جهانرا باز پس بگيرم.

 

در نخست بيا تا بنگريم که فردوسی شهروندان امروز را چگونه پيشبينی کرده است و بد ين ترتيب شايد مزهء خرد را بچشيم.

هرآنکس که او شاد شد از خرد                 جهان را به کردار بد نسپرد

آنچنان به نظر ميرسد که گويی هنوز د يد گان فردوسی بسوی ما نگران است و اند وهگين ولی آرام بيان ميکند:

چنين است  پرگار  چرخ  بلند                    که آيد بدين پاد شاهی گزند

نه ما را متهم و نه ما را سرزنش ميکند-  وانمود ميکند، گويا فلک با ما سر سازگاری ندارد چرا که

از اين مار خوار اهرمن چهرگا ن              ز دانايی وشرم بی بهرگان

آنها از دانايی که از تراوش خرد ايجاد ميگردد بدورند، از بد منشی مغرور و شناخت انها از جهان محدود،  بد ين جهت.

از اين زاغ ساران بی آب و رنگ               نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

و حتی به بيسوادئ خويش افتخار ميورزند تا بهتر بتوانند به بی فرهنگئ خود ببالند و فرهنگ دارا ن را  نکوهش کنند.

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد                همی داد خواهند گيتی به باد

 چگونه ميتوان به چيزی که اينها ندارند افتخار کنند، چه بهتر که هرچه د يگران ساختند و بنيان نهاد ند نيست و ريشه کن سازند پس کتا بت و اند يشه را بر خرد مندان هستی از د ست داده حرام دارند

که زود آيد اين روز اهريمنی                    چو گرد ون گردان کند د شمنی

در دورانی که خرد امکان زايش و تراوش ندارد، عقل که ساخته و پرداختهء الله اعلم است جای خرد را پر ميکند در اينجاست الله خودش ابزار اندازه را در پيش ميگذارد و خرد در زير خشم او امکان رشد نخواهد داشت.

شود خوار هرکس بود ارجمند                   فرومايه را بخت گردد بلند

در ميان مرد می که خرد زاينده ندارند، راه گسترش برائ زايده ها و انگلهائ اجتماع باز و هموار ميباشد

پراکنده گردد بدی در جهان                        گزند آشگارا و خوبی نهان

واليانی که بر اين باورند، که الله خا لق مطلق و بی رغيبی است و همه چيز از اوست: خوبی و بدی را او خلق ميکند، اوست که برده و آزاد را سرنوشت ميبخشد،  تنها اوست که صاحب همه چيز است، پس چرا نبايد آنها خشم و قد رت الله را آشگارا بر مخلوقش که سر تسليم ندارند فرود آورند. در باوری که انسان موجودی بی اختيار و گناه کار است و پيشا پيش محکوم به عذاب آتش دوزخ ميباشد.

به هر گوشه ائ در، ستمکاره ای              پديد آ يد و زشت و پتياره ای

ستم در فرهنگ مهر ورزان زشت و شرم آور است. در فرهنگی که آتش، آب و گياه نماد جان پروری است. از ستمکاری،  که  زاييدهء بد منشی است و از دروغوندان نيرو ميگيرد و گسترش پيدا ميکند.

نشا ن  شب  تيره آيد پد يد                        زما بخت فرخ  بخواهد  بريد

فرخ که نماد سيمرغ( 5 ) و پرورندهء مهر است ديگر بر ما پديدار نميگردد و ما که پر سيمرغ را گم کرده ايم چگونه بايد به فر او دست يابيم. آنکس که بخت فرخ از او ببرد، روزگار اهريمنی بر او چيره ميشود و در زير ستم دروغورزان که ميدان رشد پيدا کرده اند گرفتار آيد.

چنين است گفتار و کردار نيست                 بجز اختر کژه در کار نيست

تازيان که بر ايران تاختند کمتر از درک واژهء کشور و شاهنشاهی آگاهی داشتند و همهء کشور را با قبيله و طايفه مي سنجيد ند. چگونه ميتوانستند يک مشت نامرمان بی فرهنگ به تخت و تاج کيانی د ست يابند در حاليکه تنها مجذ وب درخشند گی فلزات و سنگهائ رنگارنگ بود ند وهنوز که هنوز است از درک ارزشهائ کشور داری بی بهره اند ونمی توانند فرق بين پاد شاهی و خلافت را درک کنند.

چو با تخت  منبر برا بر  شود           همه نا م بو بکر و عمر شود

تازيان با دانش و تمد نی رو برو شده بودند که توانا يی ديد ن آنها را در خود نميدند و از رشک مرگ و نيستی را در همه جا پرا کنده ميکرد ند. در ارزشهايی که از بين ميبرد ند تنها سود خود را می جستند. 

نه تخت و نه د يهيم بينی  نه شهر               کز اختر همه تازيان را ا ست بهر

زمانی که مهاجمين کاروا ن جواهرا ت يغما شده را از ايران به يثرب (مد ينه) رساندند در جمع مومننان اسلام کسی يافت نميشد که انها را شماره کند( 1 ).  کسانيکه از غارت چند شتر طايفه ها مغرور بود ند، چشمشان و دهانشان از د يدار آن همه ثروت که تمد ن کهن ايران را نشان ميداد باز مانده بود. عنايت الله با زيان و آزار نا مسلمانان به سود  اند يشه سوزان عرب  گسترش ميافت.

چو روز اند ر آ يد به روز دراز                  شود شان سر از خستگی بی نياز

چگونه ميشد که مرد می ستمکار که زند گی آنها از راه غزوه يعنی غارت همسايکا ن اداره ميشود به درک ارزشهائ کشور شاهنشاهی پی ببرند؟

نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفش              نه گوهر  نه افسر  نه رخشان  د رفش

منش تازيان همه به منطق و عقل اسلامی آميخته شده بود، اموال غارت شده را پاداش الله برای کارهای زشتشان ميدانستند. سرکوب شد گانرا به بند ميکشيد ند تا به عشرتی پايدار غالب آيند.

برنجد  يکی، د يگری  بر  خورد                 به داد و بخشش  کسی  ننگرد

رشک و بی خردی، وجدان آگاه هر کس را می سوزاند. انسانيت و داد و همياری در خاطر چنين کسانی راه نميابد. خود بخود هر شهروند ارزشهای فرهنگی خود را ند يده ميگيرد و نا برابرئ گفتار و کردار برای آنها عادت ميشود.

ز پيما ن بگرد ند و از راستی          گرا می  شود  کژی و کاستی

در دورانی که" راستی" سر آدمی  بر باد ميدهد، دروغ و دو رنگی و فريب رونق پيدا ميکند. نه تنها ميتوان گفت که ترس  زايندهء دروغ است بلکه بايد گفت که بيداد گری گسترش دهندهء ترس و وحشت است.

پياده  شود  مرد م  رزم جوی           سوار آنکه لا ف آرد و گفتگو

گستاخی و آزاد منشی از مردم گريزان ميشود وآنها تن و روان را به خفت در مياميزند

کشاورز  جنگی  شود بی هنر          نژاد و بزرگی  نيايد  به  بر

چرا کوشش و چرا بينش و دور اند يشی، چرا هنر آموزی و مهر ورزی در کشوری که توحش، افتخار و برتری، و دانش ننگ و جرم است. در سرزمينی که بايد به ستمکار با خواری و خفت جزيه پرداخت، بدی و اهرمن منشی را ستايش کرد، جايی برای نيک اند يشی باقی نميماند.

ربايد همی اين از آن، آن از اين                 ز نفرين  ند ا رند  باز  آ فرين

چگونه می شود کسی را به خاطر کردار بد ش نکوهش کرد که بد کرداری وظيفهء شرعئ اوست، نفرت تجاوز به نا مسلمان الله را خشنود ومسلمانان را رستگار می سازد.

نهانی  بتر   زآ شگارا  شود                     دل  مردمان  سنگ  خارا  شود

آنجا که تسليم بی قيد و شرط به باور اسلام نشان عقل، وعقل را جای نشين خرد گشته، راه زايش و گسترش هر انديشه ای غير ازاطاعت امر الله، بسته ميگردد وهراس اجازه چشم انداز ديگری را نميدهد.

بد اند يش  گردد پد ر  بر پسر           پسر همچنين بر  پد ر چاره گر

در کشوري که امير المومنين ( تنها امر کنندهء مسلمانان ) و خليفه ( جانشين و نايب، ولايت فقيه ) جائ شهريار (هميا ر شهروندان) را می گيرد.

شو د بنده  بی  هنر  شهر يار           نژاد  و بزرگی  نيايد  به کار

د يگر شهروند در همپرسی و هميا ری شهرياری ندارد و محکوم به اطاعت از اوامر سادات و مومنين خواهد بود.

به کيتی  نما ند  کسی  را  وفا                   روان و  زبانها  شود  پر  جفا

تازيان به دسترسی هستئ مرد م کفايت نميکنند و بلکه د ختران ايران به اسارت ميبرند و در بازارهای آد م  فروشان به تجاوزکاری عرضه می دارند ( 1 )  بلی تجاوز و تصاحب زنان و مردان سرکوب شده در قاموس اسلام  امری است ستوده شده و پنج يک آن سهم خانواده رسول الله است (تازينامه مجيد).

 اين تجاوز فقط به خلافت تازيان محدود نميماند و سالهائ بعد برای سرکوبئ پاد شاهان ايرانی نژاد، خلفائ اسلام  ترکها را بر ايران می شورانند تا فرهنک ايرانی، اسلام را پس نراند. شيوهء ترکان با رفتار تازيان چندان فرق  نمی کرد، تنها به جائ فکر سروری عرب بر د نيا شعار سروری اسلام بر دنيا رواج پيدا ميکرد.

از ايران  و از  ترک و از تازيان               نژا دی  پد يد آيد اند ر  ميان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود                سخنها  به  کردا ر بازی بود

تا آنجا که ما خود امروز بازيگران سخنها گشتيم و تخم و ريشهء واژه ها را به فراموشی سپرد يم. وقتيکه رو در روی خواسته هائ مرد م قرار ميگريم که جمهوری می خواهند تا همپرسی داشته باشند، پسوند اسلامی را به می چسپانيم تا تنها اسلام باشد و واژهء جمهوری را به بازی ميگيريم.

در بنياد باوريکه بر اساس داد نهاده نشده، عد ليه،  مد عی العموم،  قاضی،  عادل و  وکيل، بازيگران دا د گاه، داد ستان،  داور،  دادگر و نماينده خواهند بود. چون و داور قضاوت نميکند بلکه با خرد  داد  را ميجويد تا بيابد. هرچند که مفهوم اين واژه ها با اسلامی شده آن متراد ف جلوه ميکند ولی نشان دهندهء بن مايه هايی گوناگون هستند. از فرهنگی که واژهء "داد ستان" تراوش ميکند با نهادی که "مدعی العموم"  را روی صحنه می آورد هم سنگ نخواهند بود. زمانی نقش اين واژه ها که در ايران امروز بکار برده ميشود آشگار ميگردد که پسوند اسلامئ را به آنها اضافه کنيم و بطور نمونه "عد ليه اسلامئ" در اين بازيگرخانه چگونه ميتواند يک  زرتشتی داد خواهی کند و چگونه قاضی شرع، حکم اسلامی را صادر ميکند؟ چطور ميتواند يک نامسلمان از دارايی  وباغ و خانهء خود سخن بگويد در جائيکه کشتنش بد ست مسلمان چندان شرم آور نيست؟

همه  گنجه ا زير  دامن  نهند                    بکوشند و کوشش به دشمن دهند

مردمی  که در فرهنگ فراموش شد شان جشن و شادمانی نشان آگاهی و خرد انگيز بوده و نه تنها تيرگان،  مهرگان، سده و نوروز را با شکوه فراوان جشن می گرفتند، بلکه پنج روز اول هر ماه را به جشن اختصاص داده بودند. آنها با شاد مانی خود و پرورد گار يا کرد گار را خشنود می ساختند چون کرد گار آنها را در زير پرهائ سيمرغيش پرورش داده بوده است و از شاد مانی مرد م  به پايکوبی بر می خيزد. ولی وقتيکه در زير ستم واز ترس جهنم به خود آزاری و بد کيشی خو گرفته اند ديگر

نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام           به کوشش  ز هرگونه  سازند دام

خود خواهی و خود پرستی آنچنان جائ مهرورزی را گرفته است که از نيرنگ سازی وآزار يکد يگر روی گردان نيستند.

زيان کسان از پی  سود  خوش                  بجويند و د ين  اندر آرند پيش

همهء کردار نا پسند شان بر پايه هائ کيش آنها استوار است. جهاد و خونريزی برای سرافرازئ الله عباد ت شمرده ميشود و هيچ کرده ای اگر در راه الله باشد نکوهش پذ ير نيست.

بريزند  خون ا ز پی  خواسته                    شود  روزگار  بد آراسته

در فرهنگ زنخدايي ايران زايش پد يده ای است شکوفا و شادی بخش و زاييد ن خند يد ن است ( 5 ) ايزدان که نيروئ زاييند گی دارند شگفتی آفرينند. هر روز که در شب پنهان ميشود در بامداد دوباره زاييده ميشود، هر ماه که ميکاهد ماه آينده را می زايد، سال نو در پنچ روز پايان سال کهنه آفريده ميشود( 5 ). گاهنبارها و جشنهايی که  برای نوروز بر پا ميشده شکوه مند و سرور آنگيز بوده اند چنانکه با هفت سورنا و هفت سرود گرمی مهر را به جهان مژده ميدادند و جانداران را به زايش می انگختند، نه با سير وسرکه سخنها را به بازی ميگرفتند . در اين  دوران برای بر پا داشتن ياد نياکا ن و فرار از خشم الله  تازينامه را کنار سفره عيد ميگذارند که مکار مکاران را بفريبند تا مبادا بخاطر شرکت در جشن مجوسان به غضب او گرفتار آيند ولی گستاخئ باده نوشی ندارند.

نباشد بهار از  زمستان  پد يد                    نيارند هنکام  رامش  نبيد

اين بد کيشان که خون ريزی، ستمکاری و تجاوز به يکد يگر را پيشه کرد ند واز فرهنگ جشن بی خبرند در هنگام رامش ( که آنهم در اسلام ممنوع است) شراب نمی آورند. شراب را ايرانيان می نوشيد ند تا خرد شاد باشند( 5 )

ز پيشی و  بيشی ندارند هوش                   خورش نان کشکين و پشمينه پوش

بد رستی منوچهر جمالی فرهنگ زنخدايی را در لابلائ واژه ها ميکاود، چون واژه ها از خرد زاينده می رويند. در اين پيشگويی فردوسی نام و ننگ، پيشی و بيشی را بيان ميکند وما بد ون شناخت از فرهنگ ارزنده ای که در بن اين واژه ها نهفته شده، فردوسی را نا کام می گذاريم وبزرگداشت هزار سالگی فردوسی هم در ميان اين گم شد گان لب دريا به کردار بازی بود.

در زرتشت نامه سخنور ايرانی( 6 ) در همين راستا که فردوسی سخن رانده ، از پيشگويی هائ زرتشت در "بهمن يشت" قطعهء به نظم آراسته است که باز نويسئ اين سروده تکرار بيان فردوسی را نمايان ميکند. گمان ميرود که بهمن يشت در اوستا و خط و نشانی که فردوسی برائ بيداری خرد ما کشيده است از يک چشمه شکوفا شد ند. زرتشت پژدو( 6 ) که چند صد سال بعد از فردوسی ميزيسته بيشتر ميتوانسته بد رستئ پيشگويی  بهمن يشت ايمان پيدا کند و از هزاره ای که ايران در زير آزار " ديو کين، خشمناک وتنگ چشم می افتد و سخن از مرد می بگويد که

به بيداد  کوشند  يک  بارگی                      نرانند  جز  بر  جفا  بارگی

ز مرد م هر آنکس که باشد بتر                  بود هر زمان کار او خوبتر

نيابی در آن بد کسان  يک  هنر                  مگر کينه و فتنه و شور وشر

نبينی  د ر  قوم  رای  و مرا د                   نباشد به  گفتار شان اعتما د

 

زرتشت پژدو همچون فردوسی بيان ميکند که اين مرد م از جشن و شادی بی خبرند و تنها در بند زر و سيم گرفتارند

چو باشند بئ د ين  و بی  رينهار                ز پيمان  شکستن  ندارند  عا ر

نه  نوروز دانند  و نه مهر گا ن                 نه جشن و نه رامش نه فرورد گان

شايد در بهمن يشت با روشنگری پد يده ها را، آميخته به سوزش درون، نگاشته اند.

گنه کار  باشند از  کار  خويش                  نرنجند از  شرم  کردار  خويش

متوليان اسلام از کردار خود هرگز نميرنجند و شرمی هم از گردن زدن و دست جدا ساختن و بخصوص از سنگسار زنان به بند کشيده نداشتند و نخواهند داشت.  در جائيکه عقل فرمان بی چون و چرائ الله را پذ يرفته خرد به نيستی می پيوندد و زهد و تقوا نرد بان پيشرفت و ابزار ستمکاری می گردد، اين مردم پيشرفت خود را در دانش نميجويند.

ز مرد م در آن روز گاران بد                     ز صد يک نبينی که دارد خرد

بسی  نامداران  و آزاد گا ن                      که آواره گرد ند از خان و مان

ردانی که در بوم ايران بوند                      به فرما ن ايشان گروگان بوند

با همه بيداد گری که بر ايشان ميرود و با همه تخم بد منشی که در ساختار اند يشه آنها کاشته ميشود زرتشت ما را به د گرکونی ونا پايدارئ ستمکاری اميد ميدهد.

نماند  به يک گونه  کار  جهان                  چو بادی است نيک و بد آن جهان

رسد کار آن بد سگالان به جان                  هم آواره  گرد ند از خان  و مان

چو آيد بر ايشان  زمانه  بسر                    ببينند   ز ا ول  نشا ن   ضرر

چگونه  بود  اخر   کارشان ؟                    کجا  بشکند  تيز   بازارشا ن؟

به نيروئ  دادار  پيروزگار                       بر آيد  از آن بد نهادان  د مار

*) اين پاره بازتاب ديد گاه نويسنده در برخورد با پد يدارهائ پيشگويی شده است، پذ يرفتن يا رد هر بخشی از اين نوشته تنها به اند يشه و برداشت خواننده بستگی دارد.

 

خوشه چينئ بالا به ياری و در پرتو نوشتارهائ زير انگيته شده است:

( 1 )   فرهنگ ايران پيش از اسلام                       تا ليف دکنر محمد محمدی                 چاپ اول 1374 خورشيدی    

( 2 )   با پنج سخن سرا (خروش فردوسی)              فريدون مشيری تهران 1373

(3.1)  نهادم عقل را ره توشه از می                      ز شهر هستييش کردم روانه               (ديوان حافظ)

          بده تا بخوری بر آتش کنم                          مشام خرد تا ابد خوش کنم                (ساقی نامه حافظ)

(3.2)  تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی گوش نا محرم نباشد جائ پيغام و سروش       (ديوان حافظ)

( 4 )   جستار در باره ئ اوستا و دين زرتشت          نوشته دکتر محمد مقدم اوستا از ديدگاه هنرنو 

          به کوشش فيروز شيروانلو      تير ماه 2537 شاهنشاهی

( 5 )   پژوهشهائ منوچهر جما لی کاشف فرهنک زنخدايی در ايران

          منوچهر جما لی کتابهائ بسياری در اين زمينه منتشر کرده است        www.irportal.info/article/jamali/

( 6 )   زرتشت پسر پژدو از سخنوران بزرگ زرتشتی است، زرتشت نامه را در آبان 647 هجری نوشته است

          در پيکار اهرمن         نوشته دکتر شجاع  ا لدين شفا

 

اِين نوشته در تارنمائ فرهنگشهر بايگانی خواهد شد: www.farhangshahr.com

درِيافت باز تاب از ديدگاه خوانندگان: MarduAnahid@yahoo.de