Make your own free website on Tripod.com

وقتی که چشمان خدا بسته است، سيد ابراهيم نبوي


 
امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند.
14052004.jpg
خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم.

دوست عزیز!

آقای محترم و دوست داشتنی! خانم نازنین و مهربان! مادر عزیز! پدرجان! نمی دانم چه خطابتان کنم. می دانید، امشب مانده بودم با چه کسی حرف بزنم. مانده بودم که این درد وحشتناک را با چه کسی بیان کنم. از دست تان بدجوری دلگیر بودم. نمی دانم چرا فکر می کردم در این ماجرا شما هم مقصرید. نمی دانم از فرط عظمت این فاجعه بود یا از بی پناهی خودم که فقط می توانستم به شما فکر کنم. به شما که آن بالا نشسته اید و همه چیز را می بینید. همه چیز را می بینید و همه چیز را می دانید. گاهی اوقات فکر می کردم کاش پای شما درکار نبود. دلم می خواست شما وجود نداشتید تا من هرچه دلم می خواست به این دنیای لجن کثیف می گفتم. دلم می خواست فکر کنم شما نیستید. دلم می خواست فکر کنم آن بالا هیچ خبری نیست. نمی دانم! شاید هم خبری نباشد و من زیادی خوش بین هستم.

اما اگر شما نباشید دنیا بدجوری کوچک می شود و ما بدجوری تنها می شویم. آن وقت، زمانی که آدم دلش می گیرد و غم و غصه خانه می کند توی دلش و از فرط رنج دلش می خواهد سرش را به دیوار بکوبد، باید با چه کسی حرف بزند؟ به همین دلیل فکر می کنم شما هستید. بهتر است باشید. البته من شما را در جاهای مختلف دیده ام. در خیلی جاهای بدی که هیچ کس نمی داند و خبر ندارد که من آنجاها رفته ام و در خیلی جاهای خوبی که من و شما آنجاها تنها بودیم. فقط من بودم و شما بودید.

دوست عزیز!
امشب احساس می کردم دل شما هم بدجوری گرفته، نمی دانم. شاید هم دلم خوش است و اصلا عین خیالتان نیست. روزی هزارها آدم می میرند و صدها نفر همدیگر را می کشند، اصلا وقت ندارید فکر کنید که چه کسی چکار کرد و کی کی را کشت. ولی خواهش می کنم به حرف من گوش کنید. لااقل جوری رفتار کنید که من فکر کنم دارید به حرف من گوش می کنید. اگر شما هم به حرف من گوش نکنید من با چه کسی باید حرف بزنم؟ به چه کسی بگویم که از ترس دارم نابود می شوم؟ به چه کسی بگویم که نمی توانم جلوی لرزش شانه هایم را بگیرم و دائما احساس سرما می کنم؟ به چه کسی بگویم که احساس فلاکت و بدبختی می کنم؟
امشب داشتم به تلویزیون نگاه می کردم. دوربین تلویزیون چشم هایم را از تونل زمان و مکان عبور داد و رفتم به قلب خانه ای در عراق، پنج نفر ایستاده بودند، پنج نفر انسان قوی و درشت هیکل که معتقد بودند شما را بسیار دوست دارند و نام شما را فریاد می زدند. پنج سیاهپوش ایستاده بودند و روبرویشان یک جوان بیست و چند ساله آمریکایی روی زمین نشسته بود. بهت زده بود.

iraq2.jpg

باورش نمی شد که درحال مرگ است. در حال مرگ. باورش نمی شد. بعد آن پنج سیاهپوش بیانیه ای خواندند، بعد یکی شان با شتاب چاقویی از زیر لباسش درآورد. از همان چاقوها که با آن حیوانات را می کشند. و بعد با صدای بلند خدا را یاد کرد. شما را می گویم. حتما صدایش را شنیدید. و بعد چاقو را گذاشت بیخ گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش و جلوی دوربین سرش را برید. می خواستم سرم را برگردانم. نتوانستم. نتوانستم چشمم را ببندم. اختیار پلک هایم دست خودم نبود. و دیدم. دیدم که چاقوی بزرگ قصابی روی گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش نشست. بقیه صحنه را توی ذهن خودم دیدم. انگار که من داشتم کشته می شدم. خون را دیدم که شتک زد روی زمین. و گردنم جای آن مرد آمریکایی بریده شد. فوران خون را جلوی چشمهایم دیدم. آن پنج نفر مواظب بودند که جلوی دوربین رفتارشان به اندازه کافی وحشت آور باشد. و بعد مرد فیلمبردار را دیدم که خون پاشیده بود به طرف دوربینش و او داشت با دقت این صحنه را فیلمبرداری می کرد. برای خدا این کار را می کرد. برای شما. شانه هایم لرزید و یک لحظه احساس بی کسی و تنهایی و وحشت تمام وجودم را فراگرفت. چقدر راحت می شود دیگری را نابود کرد. چقدر راحت! کسی را نابود کنی که نمی شناسی اش. آیا شما هم این صحنه را دیدید؟ مگر شما از رگ گردن به ما و به آن مرد آمریکایی نزدیکتر نیستید؟ آیا وقتی تیزی سرد و بیرحم چاقو را گذاشتند روی رگ گردن جوان آمریکایی شما تیزی چاقو را روی پیشانی تان احساس کردید؟ آیا دیدید که به اسم شما چه راحت آدم را سلاخی می کنند؟ دیدید که نام شما را با صدای بلند می برند و گلوی کسی را که فکر می کنند دشمن شماست، انگار که حیوانی باشد، چه راحت می درند؟ مطمئنم شما همانجا بودید و نگاه می کردید. و لابد می خواستید بگذارید انسان به بازی ای که آغاز کرده ادامه دهد. لابد همه بازیگران صحنه بودند. اما آقای عزیز! خانم محترم! هرچه که هستید، من اعتراض دارم! من به این بازی نکبت و آزاردهنده اعتراض دارم. شما حق ندارید ما را بازیچه دست تان بکنید. بیست سال، سی سال زندگی کنیم و بعد یک حیوان عقب مانده پیدا شود و سرمان را گوش تا گوش ببرد؟ به همین راحتی؟ عدالت تان کجا رفته؟ مهربانی تان همین بود؟ منظورتان از خدای بخشنده و مهربان همین بود؟ دلم از دست تان گرفت. هرروز کلی سوژه خندیدن داشتیم و با کلی آدم این طرف و آن طرف دنیا می خندیدیم. امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند. اما شما که با این چیزها طوری تان نمی شود. از این چیزها زیاد دیده اید. مطمئنم چشم تان پر است. همین چند روز پیش مگر این همه عکس را پخش نکردند توی دنیا. لابد همه آن چیزهایی که آن عکاس ها عکاسی کردند شما خودتان از نزدیک دیدید. زندان ابوغریب را می گویم که آن سرباز زن آمریکایی با غرور یک عراقی زندانی را برهنه انداخته بود کف زمین و گردنش را با افسار می کشید. فکر می کرد حیوان است. فکر می کرد آمده است تا عراقی ها را که حیوان هستند آدم کند. او نمی فهمید لخت و عور نگه داشتن چند مرد مسلمان عراقی در کنار هم از کشتنشان هم بدتر است. او نمی فهمید نباید آدمها را مثل حیوان نگاه کرد. خدای من! آیا شما آنجا بودید و این صحنه ها را دیدید؟ نکند به جای سرزدن به زندان ها و دیدن صحنه های تلخ و رنج آوری که به سر ما آدمها می آید سرتان را می اندازید پائین و می روید در مراسم دعای کلیسا و مسجد شرکت می کنید. نکند شما هم فقط دوست دارید جاهایی که بهتان خوش می گذرد و همه تعریف تان را می کنند بروید. دلم از دست تان گرفته. از این دنیایی که درست کردید دارد حالم به هم می خورد. یک مشت انسان را مثل حیوان در زندان لخت و عور نگه می دارند و گونی سرشان می کشند و مثل حیوان کتک شان می زنند.

iraq1.jpg

اینها همان اشرف مخلوقات هستند که شما اینهمه گل مصرف کردید تا روح خودتان را در آنها بدمید و آدم شان کنید؟ اگر اشرف مخلوقات تان اینها هستند پس بقیه شان چیستند؟ آیا اینها همان موجوداتی هستند که این دنیای بزرگ را برایشان درست کردید تا آنها هر غلطی دلشان می خواهد بکنند؟
حتما می خواهید بگویید آن آمریکایی ها مسیحی واقعی نیستند و طرفداران القاعده مسلمان واقعی نیستند. پس ما باید ذره بین برداریم و دنبال طرفداران واقعی ات بگردیم که دنیا را نجات دهند؟ خواهش می کنم شما دیگر این حرفها را نفرمائید. نگوئید که طرفداران القائده مسلمان واقعی نیستند. مشکل فقط اینها نیستند، مگر چند روز قبل تعدادی مسلمان دیگر در افغانستان دو نفر سوئیسی بدبخت را سنگسار نکردند؟ سنگسار که بدتر از سربریدن است. یکی را می گذارند وسط جمعیت و اینقدر سنگ به او می زنند تا بمیرد. من سرخی خون او را که روی خاک خشک شده بود دیدم. خودم با همین چشم ها دیدم. با همین چشم ها. با همین چشم هایی که از ترس جرات نمی کنم آنها را ببندم مبادا خواب بریدن سر مردی بیگناه را ببینم که نه برای جنگ آمده بود و نه جنگیده بود. شاید بگوئید فقط القائده سر می برد و عراقی ها خیلی موجودات نازنین و مهربانی هستند و افغانی ها هم مردم زحمتکشی هستند. لطفا زیاد زحمت نکشید. اینها سوء سابقه زیاد دارند. همین عراقی ها وقتی عبدالسلام عارف رفت و علیه او کودتا شد، مگر سر طرفداران عارف را بغل خیابانهای بغداد گوش تا گوش نبریدند؟ مگر اسم سرزمین شان کربلا نیست، مگر اسم امام حسین ذبیح نیست و ذبیح به معنی سربریده نیست؟ آن خاک بوی خون می دهد. لابد امام حسین را هم اشغالگران آمریکایی و کانادایی و اسرائیلی و سوئدی سربریدند؟ مگر قاتلینش همین عراقی ها نبودند؟ لطفا بهانه نیاورید. تاریخ آنجا و جغرافیای آنجا بوی خون می دهد. مگر این عراقی ها در جریان جنگ این همه از جوانهای ما را نکشتند؟ مگر رهبرشان یک جانی قاتل نبود و ملتش مگر آن همه دوستش نداشتند؟ مگر کم از ما کشتند؟ قبول کنید ذات شان خراب است. مثل ما نیستند. البته ما هم عیب هایی داشتیم. ما هم گاهی اوقات کارهایی شبیه آنها کردیم. شما حتما یادتان است. بگذارید یک ماجرای ساده اش را بگویم. سال 1367 بود، یا 1368، در شهر همدان بود. سه نفر دزد رفتند به خانه رئیس بانک کشاورزی شهر همدان و برای این که پول بانک را بدزدند جلوی چشم رئیس بانک به همسرش تجاوز کردند و سر بچه اش را بریدند و وقتی پول ها را بردند سر خودش را هم بریدند. آخر در کجای دنیا برای دزدی پول سر می برند؟ حتما می خواهید بگوئید آنها لات و بی سر و پا بودند. نخیر استاد! من آنها را می شناسم. یکی شان مگر پسر یکی از مکبرهای مسجد همدان نبود که سر نماز اسم شما را می برد؟ حالا اینها مهم نیست، بعد که دزدها را گرفتند آنها را برای مجازات قصاص کردند. آنها را آوردند سر قبر بوعلی، سر قبر بوعلی سینا ی بیچاره که این همه زحمت کشید تا به عنوان دانشمند بزرگ دنیای اسلام به شما که خدایش بودید و به دین شما آبرو بدهد. آنها را بردند سرقبر بوعلی، یادتان هست چه کردند این مردم؟ سرتان را برنگردانید، خجالت نکشید، فقط به یاد بیاورید. می دانم که یادتان است. همین مردم شریف و پاکدامن نمازخوان شهر جمع شدند و وقتی برای قصاص جلوی چشم مردم سر قاتلین را با تبر می بریدند کف می زدند و هورا می کشیدند. دلشان خنک شده بود، همانطوری که عراقی هایی که تصاویر زندانی های ابوغریب را دیده بودند، وقتی سربریدن مرد جوان آمریکایی را دیدند دلشان خنک شد. مرده شور دلشان راببرد که باید خون ببینند تا دلشان خنک شود. من می دانم که شما همانجا سرقبر بوعلی سینا هم بودید و دیدید که بوعلی سینا هم گریه می کرد و حالش از مسلمان بودن خودش به هم می خورد. ناراحت نشوید، عصبانی نشوید. اگر هر کسی این چیزها را دیده بود همین حرفها را می زد، اگر دوست ندارید حرف بزنم بگوئید خفه شوم، اما می دانم که شما هم حالتان خوب نیست. شاید بگوئید این کارها به شما ربطی ندارد و در این ماجراهای جزئی دخالت نمی کنید. دوست عزیز! کار از این حرف ها گذشته. نمی توانید دخالت نکنید. آبرویتان درخطر است. باید دخالت کنید. وقتی کسی اسم شما را فریاد می زند و سر کسی را می برد، هرچه هم بانوی جوان و مسلمان مفسر روزنامه الحیات با چهره معصومانه اش که از خجالت رویش نمی شود توی دوربین نگاه کند قسم بخورد که اسلام این نیست، و این موجودات عضو القائده مسلمان نیستند کسی حرفش را قبول نمی کند. نه، استاد! اتفاقا اینها خیلی هم مسلمانند. از بقیه مسلمان ترند. یک روز هم نمازشان قضا نمی شود. یک بار هم لب به مشروب نزده اند. هر روز دست شان را بطرف شما دراز می کنند و برای پیروزی شان از شما کمک می خواهند. یعنی شما که اینهمه مورد توجه این ها هستید نمی توانید چیزی بگوئید یا کاری بکنید که دیگر از این اتفاقات نیفتد؟

iraq6.jpg

ببخشید که پرت و پلا می گویم، حالم خراب است. بدبختی یکی دو تا نیست. داشتم فکر می کردم این آمریکایی های بدبخت اصلا عادت ندارند خون ببینند و خشونت جلوی چشم شان اتفاق بیفتد. یادم افتاد اینها هم خیلی بی گناه نیستند. راستش را بخواهید اینها از خیلی ملت ها وضع و حال شان خرابتر است. اینها اصلا اصل جنس هستند. یادم افتاد که در آمریکا تا همین چند دهه پیش سفید پوست ها چگونه سیاهان را لینچ می کردن. لینچ کردن در هیچ ملتی سابقه ندارد، اینکه یک گروه از مردان و زنان محترم و آبرومند شهر دسته جمعی یک سیاه را بگیرند و با چاقو تکه تکه اش کنند. مگر کوکلوس کوکلان هم مثل القائده برای سربریدن و تکه تکه کردن آدم نقاب نمی زدند؟ آمریکایی ها هم وقتی لینچ می کردند هیچ کس جرات نداشت اعتراضی به جمعیت خشمگین بی شعور بکند. و جالب است دوست عزیز، اتفاقا آنها که لینچ می کردند آدمهای اهل کلیسا و اهل دین بودند. بدبختی این است که آمریکایی ها هم بدسابقه اند. آنها هم در سربریدن و تکه تکه کردن آدمها سابقه دارند. مگر حاکم نظامی آمریکایی هانوی نبود که جلوی دوربین عکاسی مغز آن مرد ویتنامی را با گلوله پاشید کف خیابان؟ اصلا دنیای سرمایه داری همین است. وحشی است. ویرانگر است.

iraq4.jpg

آمریکایی ها هم برای کشتن آدم از دوربین حیا نکردند. مگر دوربین با دوربین فرق می کند؟ و مگر ویتنامی و آمریکایی و عراقی و افغانی و ایتالیایی با هم فرق می کنند؟ مگر آدم با آدم فرق می کند؟ مگر ارزش جان آدمها یکی نیست؟ واقعا این آمریکایی ها موجودات کثیفی هستند و دنیای سرمایه داری پلید است. البته فقط آنها چنین نیستند. آن دانشجوی فارغ التحصیل رشته فلسفه دانشگاه پاریس هم وقتی رفت کامبوج و خواست سوسیالیسم کامبوجی را پیاده کند آدم کشتن را خوب بلد بود. پل پت وقتی رهبر خمرهای سرخ بود صدها هزار نفر را به خاطر اینکه جزو اشراف بودند یا ثروتمند بودند یا فقیر نبودند کشت. مگر او در دانشگاه فرانسه فلسفه نخوانده بود؟ یک روز خمرهای سرخ در پنوم پنه خیابانها را بستند و کف دست مردمی را که از خیابان عبور می کردند لمس کردند و هرکس کف دستش زبر نبود و معلوم بود کشاورز نیست وسط خیابان کشتند.
دوست عزیز! کسانی که اعدام می کردند مزدور نبودند، پول نمی گرفتند. همه فدایی بودند. همه شان حاضر بودند برای کامبوج بمیرند و آدم بکشند. پل پت گفته بود: کامبوجی ها از ساقه برنج خلق شده اند و طرفدارانش برای اثبات همین نظریه احمقانه مثل آب خوردن آدم می کشتند. سن متوسط ارتش خمرهای سرخ پانزده سال بود.

14052004-2.jpg

خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم. دنیایی که در آن اسرائیلی ها با گلوله وسط خیابان برای خدا و برای بیت المقدس آدم می کشند. دنیایی که دخترک فلسطینی هفده ساله به جای اینکه جوانی کند و از این جهان لذت ببرد خودش را و عده بیگناهی یهودی را برای خدا و وطن می کشد. دنیایی که در آن زندانی ها را در ابوغریب مثل حیوان گردن می بندند و این سو و آن سو می کشند و برای آزادی و دموکراسی شکنجه می دهند. دنیایی که در آن جلوی دوربین و جلوی چشمان وحشت زده میلیاردها انسان برای حفظ دین خدا یک آمریکایی را سر می برند و یک ایتالیایی را می کشند. دنیایی که در آن خون کسانی که طالبان برای رضای خدا سنگسار کرده است روی سنگ ها خشک شده است. دنیایی که هر روز یک جسد تیتر اول خبرهای آن است.

خدای من!
من از این دنیا متنفرم. بوی گند همه جا را فرا گرفته است. دلم برای همه آدمهایی که در وحشت زندگی می کنند می سوزد. احساس می کنم انگار تیزی یک چاقو را در چشم خدا فرو کرده اند. خدای من! لطفا چشم هایت را باز کن و ببین چه دنیایی درست کرده ای.

کپی شده از:

http://khabarnameh.gooya.com/nabavi/archives/010460.php